روایتی انسانی از نگاه مرکز مشاوره خانواده آویژه
در مرکز مشاوره خانواده آویژه بارها با مراجعانی روبهرو شدهایم که میگویند:
«میخواستم کاری بکنم… کمک کنم… مفید باشم… اما هیچوقت نشد.»
واقعیت این است که بسیاری از ما سالها درباره کمک به افراد بیخانمان حرف میزنیم، اما این حرفها بیشتر شبیه آرزو هستند تا تصمیم.
جملاتی مثل:
«یه روز حتماً این کارو میکنم»
«خیلی دلم میخواد»
«کاش میشد»
همه زیبا، همه اخلاقی، اما اغلب بدون برنامه، بدون اقدام، بدون قدم اول.
تا روزی که بهانهها تمام میشود.
از آرزو تا عمل؛ وقتی «یک روز» بالاخره فرا میرسد
سالها این فکر در ذهنم بود که بروم و به افراد بیخانمان کمک کنم.
اما همیشه چیزی مانع میشد:
ترس، ناآگاهی، نداشتن برنامه، یا فقط راحتطلبی.
تا یک روز قبل از روز شکرگزاری.
نه برنامه بزرگی داشتم، نه نیت قهرمانانهای. فقط دیگر نمیخواستم این فکر را با خودم به سال بعد بکشم.
از پسرم پرسیدم:
«دوست داری با هم بریم به آدمهایی که تو خیابون زندگی میکنن غذا بدیم؟»
بدون مکث گفت: «آره.»
همین یک کلمه، همهچیز را عوض کرد.
ناگهان آن آرزوی مبهم، واقعی شد.
وقتی فکر میکنی تو قرار است آموزش بدهی، اما خودت درس میگیری
برای امنیت و همراهی، چند خانواده دیگر هم به ما پیوستند.
با خودم فکر میکردم این تجربه برای بچهها آموزنده خواهد بود.
ما بزرگترها راهنما هستیم، مراقبیم، کمککنندهایم.
اما حقیقت این بود:
من کسی بودم که قرار بود تغییر کنم.
نه بچهها.
نه خانوادهها.
من.
اولین مواجهه؛ جایی که ترس فرو میریزد
لحظهای که از ماشین پیاده شدیم، چیزی عجیب اتفاق افتاد.
تمام نگرانیهایی که قبلش داشتم ناپدید شد.
نه احساس خطر داشتم.
نه اضطراب.
نه ترس.
برعکس، یک آرامش عمیق.
حسی شبیه زمینگیر شدن. شبیه حضور کامل.
انگار دقیقاً همان جایی بودم که باید میبودم.
نگاههایی که داستان بودند
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، چشمها بود.
چشمهایی خسته، اما زنده.
چشمهایی که بدون حرف، داستان تعریف میکردند.
و یک حقیقت تکاندهنده:
هر کدام از این آدمها روزی:
یک کودک بودهاند
خانواده داشتهاند
تولد گرفتهاند
کسی دوستشان داشته
کسی برای آیندهشان دعا کرده
آنها «بیخانمان» نبودند.
آنها انسانهایی بودند که زندگی از جایی به بعد، طاقتشان را شکسته بود.
درخواستهایی که قلبت را میشکند
هیچکس پول نخواست.
نه یک نفر.
آنها آب میخواستند.
شاید یک بطری اضافه.
کمی میوه.
چیزهایی که ما در خانههایمان از کنارش رد میشویم.
وقتی بستههای بهداشتی زنانه را دادیم، یک زن مرا در آغوش گرفت و آرام گفت سالهاست چنین چیزی نداشته.
سالها.
آن لحظه، چیزی درونم فرو ریخت.
چیزهای کوچک، معنای بزرگ
کاپکیک سادهای که از فروشگاه خریده بودیم، در دست بعضیها مثل یک جایزه بود.
نه از سر تحقیر.
از سر شگفتی.
چند چراغ تزئینی کوچک با طرح بابانوئل هم همراه داشتیم.
لحظهای شک کردم که نکند مسخره به نظر برسد.
اما دیدن برق شادی در چشم آدمهای بزرگسال، وقتی چیزی کودکانه و شاد دریافت کردند، تکاندهنده بود.
یک بطری آب.
یک کاپکیک.
یک بسته بهداشتی.
یک چراغ کوچک.
در دنیای من ناچیز.
در دنیای آنها، مهم.
قضاوتهایی که باید دفن میشدند
آنجا بود که با خودم گفتم:
چطور جرأت کرده بودم قضاوت کنم؟
اینکه:
«حتماً خودش مقصر بوده»
«اعتیاد»
«انتخابهای بد»
چه کسی گفته اعتیاد ضعف اخلاقی است؟
چه کسی گفته بیخانمانی نشانه شخصیت است؟
درد رفتار میسازد.
تروما رفتار میسازد.
بقا رفتار میسازد.
و حقیقت تلخ:
اگر زندگی فقط یک پیچ دیگر میخورد،
اگر یک اتفاق، یک فقدان، یک بیماری، یک خیانت رخ میداد…
ممکن بود من آنطرف بسته غذا باشم.
دو دنیا، در فاصله ۱۶ ساعت
شانزده ساعت بعد، در یک سالن ورزشی بودم.
موسیقی، خنده، گرما، انرژی.
هیچکس نمیدانست دیروز کجا بودهام.
در حالی که اطرافیان درباره رژیم و برنامه تعطیلات حرف میزدند، ذهن من هنوز در خیابان بود.
پیش آن زن.
پیش آن مردی که فقط آب میخواست.
پیش آن لبخندهای ساده.
دو دنیا.
یک شهر.
یک انسان.
حقیقتی که نمیشود نادیده گرفت
ما والدینمان را انتخاب نمیکنیم.
نقطه شروع را انتخاب نمیکنیم.
بله، مسئولیت فردی مهم است.
اما اگر بعضی آدمها هرگز فرصت انتخاب نداشتند چه؟
اگر تروما زودتر از اختیار سراغشان آمده باشد چه؟
اگر زندگی، قبل از آمادگی، حمله کرده باشد چه؟
کمک به افراد بیخانمان فقط کمک نیست؛ آینه است
این تجربه من را قهرمان نکرد.
من را متواضع کرد.
باعث شد بپرسم:
کجاها ندیدهام؟
کجاها قضاوت کردهام؟
از کنار چه دردهایی رد شدهام؟
انسانیت پیچیده نیست.
مهربانی پیچیده نیست.
ما آن را پیچیده میکنیم.
چرا این تجربه برای سلامت روان ما مهم است؟
از نگاه روانشناسی:
کمک به افراد بیخانمان فقط برای آنها مفید نیست؛
برای ما هم ترمیمکننده است.
باعث:
کاهش قضاوت
افزایش همدلی
عمیقتر شدن معنا
اتصال به واقعیت انسانی
میشود.
جمعبندی؛ لازم نیست دنیا را نجات بدهی
لازم نیست قهرمان باشی.
لازم نیست همهچیز را درست کنی.
فقط:
کاری را که مدام میگویی «یک روز» انجام میدهم، انجام بده.
حتی اگر کوچک است.
حتی اگر ساده است.
چون گاهی، این کار کوچک، بیشتر از همه خودت را تغییر میدهد.
مرکز مشاوره خانواده آویژه
حامی سلامت روان، همدلی اجتماعی و انسانمحوری
برای دنیایی که با دیدن انسانها، انسانیتر میشود.
منبع: شماره مشاوره خانواده