متن ساده شده کارنامه اردشیر بابکان

به نام آفریدگار درخشان و باعظمت

در ازای عمری که به ما میدهد نیک کرداری باید کرد و نامش به یاد داشت

آنکسانی که درباره آنان نوشته میشود اردشیر شاهنشاه بابکان ، جانشینش شاهنشاه اردشیر و اومرمزد شاهنشاه

همه ی شاهزادگان که روحش شاد باشد اینگونه باشد و اینگونه تر

بخش اول : دیدن ساسان در خواب توسط بابک و ازدواج بابک با دختر ساسان

در کارنامه اردشیر بابکان اینگونه نوشته شده است که بعد از مرگ اسکندر ایران به ٢٤٠بخش تجزیه شد

سپاهیان پارس بیشتر طرفدار اردوان سردار بودند ، بابک شهردار و مرز بان پارس بود که فرزندی نداشت و

توسط اردوان منسوب شده بود خود اردوان در استخر سکنا گزیده بود

ساسان از نسل داریوش سوم بود و با چوپانان کرد کار و زندگی میکرد او از دست اسکندر گریخته بود و هویت

اصلی خود را پنهان کرده بود بابک از این مسئله آگاه نبود

بابک شبی در خواب دید که خورشید از پشت سر او طلوع میکند و جهان روشن میشود شب دیگر خوابی دیگر

دید که ساسان بر فیلی سفید و اراسته شده نشسته بود و هرکس در کشور اورا میدید به او احترام میگذاشت و

اورا ستایش میکرد و سه شب دیگر نیز اینگونه خواب دید که ٣آتش مقدس در خانه ی ساسان میدرخشند و

جهان را روشن میکنند بابک بعد از دیدن این خواب ها متعجب شد و خوابگزارانش را احضار کرد و هرسه

خواب را برایشان بازگو کرد خوابگزاران به این گونه تعبیر کردند که شخصی از نسل او به پادشاهی جهان خواهد

رسید چه خورشید و چه فیل و چه ٣آتش مقدس هرسه به این مرد و فرزندش خواهد رسید

بابک زمانی که سخنان خوابگزاران را شنید ساسان را به دربارش احضار کرد و از او پرسید که نیاکان تو چه

کسانی بودند ایا سردار بودند یا شاه

ساسان از بابک طلب امنیت کرد که او را ازار ندهد

بابک پذیرفت و ساسان راز خود را فاش کرد بابک با شنیدن این راز بسیار خوشحال شد به او گفت که تن بشوید

و لباسی شاهانه برای او آورد و از او چندین روز به خوبی پذیرائی کرد ساسان نیز دخترش را به عقد بابک در

آوردبخش دوم :به دنیا آمدن اردشیر و رفتار او با اردوان در شکارگاه

به دست سرنوشت کودکی از دختر ساسان به دنیا آمد پسری که بابک با دیدنش شکوه اردشیر را در او دید و اورا

اردشیر نام نهاد و فهمید که خوابش راست بود بابک اردشیر را به بهترین شکل ممکن پروراند وقتی اردشیر به

سن دانش آموختن رسید در یادگیری اسب سواری و فرهنگ درباری در پارس نام آور شد وقتی به سن پانزده

سالگی رسید خبر به گوش اردوان رسید که بابک فرزندی دارد که در اسب سواری و نیکوکاری شهره ی شهر

ما

است اردوان نامه ای به سوی بابک فرستاد و گفت که خبر به ما رسیده که چنین فرزندی داری اورا به سوی

بفرست تا مانند دیگر شاهزادگان پرورانده شود

بابک به دلیل قدرتمند تر بودن اردوان نافرمانی نکرد و فرزندش را به دربار اردوان فرستاد ، اردوان با دیدن

اردشیر خوشحال شد و به اوگفت که هر روز با فرزندان من و شاهزادگان به شکار گاه برو و چوگان بازی کن و

اردشیر نیز همان کار را انجام داد به یاری خدا اردشیر در اسب سواری و چوگان و شطرنج و تخته نرد از همه

شاهزادگان ماهر تر بود

روز ی اردشیر و پسر بزرگ اردوان به شکار گاه رفتند در آنجا گوری را دیدند ، اردشیر کمانش را آماده کرد و به

سمت گور نشانه رفت و تیر را به سمتش رها کرد تیر تا پر در شکم حیوان فرو رفت و درجا اورا کشت اردوان و

دیگر اسب سواران به بالای سر گور رسیدند اردوان پرسید کار چه کسی بود اردشیر گفت کار من بود پسر اردوان

مخالفت کرد و گفت کار من بود اردشیر اول عصبانی شد و گفت که مردانگی به دروغ گفتن و فریب دادن نیست

تا

بعد از آن گفت که دشتی بزرگ در اینجاست و گور های زیادی در آن زندگی میکنند بیا دوباره امتحان کنیم

ببنیم چه کس راست میگوید اردوان از این حرف اردشیر خوشش نیامد و نگذاشت او بر اسبش بنشیند و او را به

استبل فرستاد و گفت اینجا باش تا کمی ادب یاد بگیری و به بچه من ادب یاد ندهی

اردشیر فهمید که اردوان از سر توانگری اش این رفتار را با اردشیر کرده به همین دلیل دلگیر شد و به پدرش

نامه ای در این رابطه نوشت بابک از این مسئله ناراحت شد و نامه به پسرش نوشت که تو نباید این حرف را

میزدی کار اشتباه و عجولانه ای کردی و با بزرگ تر از خودت در افتادی باید بروی نزد اردوان و از او عذر

خواهی کنی زیرا دانایان گفته اند دشمن بدشمن آن نتوان کردن که مرد نادان از کنش خویش بهش رسد، تو

خودت میدانی که اردوان پادشاه است پس ازگره ای که به دست تو باز نمیشود درمانده نباش فرمانبرداری کن و

احترام خودت را نگهداربخش سوم : شیفتگی کنیز اردوان به اردشیر و فرار کردن آن دو به سوی پارس

اردوان کنیزی داشت که بسیار زیبا بود ) در شاهنامه نامش گلناز و در برخی منابع یونانه ارته دخت آمده( روزی

اردشیر در استبل نشسته بود و درحال نواختن ساز و خواندن بود دختر از آنجا میگذشت چشمش به اردشیر

افتاد و دلباخته ی او شد بعد از آن با اردشیر همیشه با مهربانی رفتار میکرد هر شب که اردوان بخت برگشته

میخوابید دختر به صورت پنهانی به پیش اردشیر میرفت و تا صبح با اردشیر وقت میگذراند و چون صبح میشد

دوباره به نزد اردوان میرفت

روزی اردوان اخترشناسان و پیشگویانش را اهزار کرد تا از آنان وضعیت را جویا شود رئیس اختر شناسان گفت

که ستاره مشتری از باقی ١٢ستاره بالاتر افتاده مریخ و زهره به سوی دب اکبر متمایل اند شیر مایل است به

مشتری یاری دهد به همین سبب این گونه است که پادشاهی جدید به وجود آید و فروانروای مارا خواهد کشت

دیگر اختر شناس ارشد گفت که پیداست که از امروز تا سه روز دیگر هر مرد برده ای از دست مرگ بگریزد او

پادشاه اینده خواهد شد

کنیز این سخنان را میشنید پس آن شب پنهانی به نزد اردشیر رفت و موضوع را به اردشیر گفت ؛ اردشیر کمی

فکر کرد و به ذهنش رسید که به پارس فرار کند و به کنیز گفت که اگر واقعا مرا دوست داری با من بیا و سه

روز در پارس بمان تا باهم برگردیم و رها شویم اگر حرف اخترشناسان درست باشد من برمیگردم و به پادشاهی

میرسم و وقتی تو با من باشی من خوشبخت ترین شخص در جهانم

کنیز قبول کرد و گفت هرکاری که تو از من بخواهی برایت انجام میدهم نزدیک صبح که شد کنیز به جایگاه

خودش بازگشت و از گنج های اردوان شمشیری هندی و زینی طلایی و کمربندی میش سر وتاج ) کلاهخود(

طلایی و جامی طلایی و نقره ) دینار زیاد (و زره و زین افزاری بسیار اراسته و چیز های دیگر ی برداشت و به

سمت اردشیر بازگشت اردشیر هم ٢اسب از استبل برداشت آن دو روزی ٧٠فرسنگ میرفتند تا به پارس برسند

آنها شبانگاه به روستایی رسیدند اردشیر ترسید که توسط مردم روستا شناسایی شود و لو برود پس از حوالی ده

گذشتند در آنجا زنی روستایی را دیدند زن روستایی فریاد زد نتر اردشیر فرزند بابک فرمانروا نواده ی ساسان که

از نوادگان داریوش سوم بود هیچکس نمیتواند تو را به بند بکشد زیرا که ایرانشهر به نام توست و تو پادشاهی

خواهی شد به سمت دریا برو زیرا که اگر دریا را ببینی دیگر هیچکس جلو دار تو نخواهد بود اردشیر خوشحال

شد و به سرعت از آنجا گذشتبخش چهارم : آگاه شدن اردشیر از فرار کنیز و اردشیر و به سوی آنها شتافتن

صبح که شد اردوان سراغ کنیز را گرفت اما کنیز نبود مسئول استبل به دربار آمد و خبر دزدیده شدن ٢کره

اسب توسط اردشیر را به اردوان داد اردوان فهمید که کنیز با اردشیر فرار کرده وقتی فهمید که چیز هایی از

تا

گنجینه اش هم به تاراج رفته پریشان شد و اخترشناسان را احضار کرد و به آنان گفت جای آنها را پیدا کنید

به دنبالشان بفرستم و دستگیرشان کنم

اخترشناسان تقویم در دست گرفتند و شروع به محاسبه کردند و اختر شناس ارشد گفت که ماه از بین مریخ و

کیوان رد شده و خدای میان ستارگان به زیر خورشید است این یعنی اردشیر گریخته و به سمت پارس رفته اگر

در این سه روز نتوانی اورا به دام بیندازی دیگر نمیتانی جلوی تقدیر را بگیری ، اردوان با شنیدن این حرفها

سپاهی ٤هزار نفره تدارک دید و به دنبال اردشیر روانه شد تا ظهر به راهی رسید که از آنجا به راهتی به پارس

میرفتند و در باره ی اردشیر و کنیز در آن راه پرس و جو کرد ، مردم گفتند بامداد بود که از اینجا گدشتند و بره

ای ) فر ایزدی(نیز دنبالشان میدوید شما نمیتوانید آنها را به دام بیندازید میدانیم که آنها تا الان فرسنگ ها از

اینجا دور شدند

اردوان به روستای بعدی رسید و دوباره پرسجو کرد که اسب سواران چه زمان از اینجا گذشتند مردم پاسخ دادند

که ظهر بود که مثل برق و باد از اینجا گذشتند و بره ای ) فر ایزدی( هم به دنبال آنان مانند برق باد میدوید

اردوان با خود فکر کرد که آن ٢اسب سوار که کنیز و اردشیر بودند اما آن بره چه بوده؟ از وزیر خود درباره بره

پرسید وزیر پاسخ داد که آن بره فر ایزدی است که هنوز به اردشیر نرسید و اگر برسد دیگر کار از کار میگذرد

بتر است زود تر بتازیم تا به او برسیم قبل از این که فر ایزدی به دست او بیفتد ، اردوان به راه افتاد روز بعد به

کاروانی رسیدند و از آنها پرسیدند که ٢اسب سواری که از این راه میگذشتند به شما پیوستند رئیس کاروان

گفت خیر ولی ٣٠فرسنگ با آنها فاصله دارید و روی اسب یکی از آنها بره ای نشسته اردوان از وزیر خود پرسید

که چه کنیم وزیر پاسخ دادکه فر ایزدی به دست اردشیر رسید و کار از کار گذشته بهتر است بازگردیم و اسب

ها و افراد را خسته نکنیمبخش پنجم: اردوان فرزند خود را با سپاهی به پارس میفرستد بواک به اردشیر یاری میدهد اردشیر و اردوان

باهم نبرد میکنند و اردشیر دختر اردوان را به زنی میگیرد

اردوان به استخر باز میگردد و بر تخت سلطنتش مینشیند و تصمیم میگیرد پسرش را با سپاهی به سراغ اردشیر

بفرستد همزمان اردشیر راه دریا و ساحل را پیش گرفته بود و به سوی ساحل میرفت در راه مردمانی را در پارس

دید که از ستمگری اردوان به تنگ آمده بودند زمانی به جایی که در حال حاضر آن را رامش اردشیر نامیده اند

رسید مردی از سپاهیان بواک پیش او آمد که از دست اردوان گریخته بود و سپاهیان دلیری هم همراه او بودند

او اردشیر را به دربار بواک برد بواک از اردشیر ترسید و خواست مکری به او بزند و اورا تحویل اردوان بدهد پس

به سمت او آمد و اطمینان داد که از او محافظت میکند و فرمانبردار اوست

اردشیر خوشحال شد و نام آن منطقه را به رامش اردشیر تغییر داد و خودش را ساحل را پیش گرفت زمانی که

به ساحل رسید و دریا دید شکر خدا را به جا آورد و سپس اسم آنجا را بوخت اردشیر ) بوشهر ( نامید و دستور

داد ١٠آتش در آنجا برپاکنند و دوباره به سمت بواک بازگشت و از او درخواست کرد که سپاهیانی برای مقابله

با اردوان محیا کند در آن زمان خودش به استخر رفت و از پارس و کرمان و مکران سپاه بزرگی در حال گرد

آوری بود وقتی سپاه گرد آوری شد جنگی میان اردوان و اردشیر در گرفت چهار ماه هر روز کشت و کشتار بود

اردوان از ری و دماوند و دیلمان و پذشخوار گر درخواست نیرو و آذوغه کرد اما از آنجا که فر ایزدی همراه

اردشیر بود اردشیر پیروز شد و اردوان را کشت و دختر او را به همسری گرفت و شهرستان اردشیر خوره ) فیروز

آباد ( را در کنار دریاچه ای بزرگ برپاکرد و دستور داد تا کهی را بشکافند از آن کوه چهار جوی جاری شد و

روستا های زیادی در آن منطقه ایجاد شد پس دستور داد که آتش های مقدسی را در آنجا روشن کنندبخش ششم: جنگ اردشیر به هفت نواده و به ستوه آمدن اردشیر

اردشیر از داستان هپتانباد آگاه شد، سپاهی را برای سرکوبی هپتانباد به بسوی او فرستاد.ولی هپتانباددر

کوهستان کمین کرده واز کمینگاه به سپاه اردشیر حمله و آنها را تار و مار کردند.خبر که به اردشیر رسید،

خودش سپاهی را جمع کرد و بتندی به سوی هپتانباد آمد.پسر بزرگ هپتانباد، که از رزم پدر آگاه شد، از

آنطرف دریای پارس به کمک او آمد و در میبمنه لشکر هپتانباد قرارگرفت.دو سپاه برهم زدند و جنگ گروهی

کردند و هپتانباد بر سپاه اردشیر پیروز شد. اردشیر بقیه سپاه خود را فرا خواند و کنار آبگیری جایشان داد.

شب بود و سپاهیان درحال خوردن شام بودند به یک باره تیری رها شد و وسط سفره فرود آمد سپاهیان دست

از خوردن غذا برداشتند تیر نوشته ای داشت با خواندن آن نوشته آرامش از اوردوگاه سلب شد و سربازان

میگفتند که این بخاطر کرم است اگر این تیر به شما برسد به کعنی پیروزی هپتانباد است فردا اردشیر کناره

دریا را گرفت و با سپهش اوردوگاه را ترک کرد .سپاهیان هپتانباد به آنها حمله کردند و سعی کردند اردشیر را

بکشند ولی اردشیر با اندکی از سربازان زنده گریخت .

بخش هفتم : پیمان شکنی مهرک نوشزاد و چاره جویی برای کشتن کرم

در شهر جهرم مردی بد نژاد بود بنام مهرک نوشزاد مهرک چون از رفتن اردشیر و گرفتاری سپاه او خبردار شد

سپاهی اطراف خود جمع کرد و به کاخ اردشیر رفت و در گنج را گشوده و هرچه که اردشیر داشت داشت تاراج

کرد.

سر راه در خانه ای با مهمان جوانی آشنا شد و او به اردشیر گفت: آن کرم یک دیو جنگیست که مغز اهریمن

دارد و با پروردگار دشمن است اردشیر بعد از چند روز استراحت در پارس به جهرم رفت و با شمشیرهندی

گردن مهرک را زد و تمامی وابستگان به مهرک را نابود کرد بجز دختر مهرک که تمام شهر را به دنبال او گشت

اما پیدایش نکرد

اردشیر از آنجا با یک لشکر دوازده هزار نفری به جنگ کرم رفت.در سپاه اردشیر مردی قدرتمند و باهوش به نام

شهر گیر بود.اردشیر به او گفت که شبانه روز پاسبانی بده تا من مانند جدم اسفندیار چاره اندیشی کنم که در

نابودی کرم بکار آید.اگر در روز دودی ببینید و یا در شب آتشی از دژ روشن شد بدانید که کرم مرده و من موفق

شده ام.اردشیر این را گفت و هفت نر از سرداران خود را درلباس بازرگانان، با ده خر که بارشان زر وسیم بود با

یک دیگ و دو روستائی راهنما بسوی دژ رفتند.در دروازه دژ شصت مرد نگهبان بود .که از کرم نگهداری

میکردند.یکی از نگهبانان گفت در صندوقتان چه دارید؟ اردشیر پاسخ داد: همه چیز برای در بار دارم.جامه زیبا ،

دیبا، دینار، خز، گوهر. نگهبان پرسید کیستی؟ پاسخ گفت: بازرگانی خراسانی ام با خستگی تا اینجا آمده ام. ازبخت کرم مال فراوان دارم.نگهبان در دژ را باز کرد و اردشیر و یارانش با ده خر بار وارد حصار شدند.اردشیر به

هریک از نگهبانان چیزی بخشید و سفره ای گسترده و خود به خدمت ایشان ایستاد.نگهبان چون از خوردن

شراب مست شدند بی هوش افتادند. اردشیر سرب و قلع را در آن دیگ که آورده بود گرم کرد و هنگام غذا

خوردن کرم، سرب و قلع جوش آمده را در گلوی کرم ریختند.کرم ناتوان شد و از درون ترکید.اردشر اول آن

شصت نفر مست را از بین برد و بعد در بام دژ آتش روشن کرد سپاه با دیدن آتش حرکت کرد تا به پای دژ

رسید. به دژ حمله کردند و هپتانباد و پسرانش را کشتند تا مردم فقط خدای یگانه را بپرستند.در آنجا آتشکده

ساختند و جشن مهرگان و سده برپا کردند.

بخش هشتم : دختر اردوان و اردشیر و مسموم شدن اردشیر

زمانی که اردشیر کرم را کشت و بازگشت ٢پسر اردوان و دختر اردوان در ست او بود و ٢پسر دیگر اردوان

فراری بودند اردشیر با دختر اردوان ازدواج کرد ٢برادر دختر به او نامه ای نشوشتند و او را نکوهش کردند که

چرا آرام نشسته و او را ترغیب کردند که اردشیر را به قتل برساند همراه نامه یک ظرف سم نیز همراه بود

دختر که خونش از تمام ستم های اردشیر و کنایه های داخل نامه به جوش آمده بود با خود گفت که چهار برادر

بد بختم را نجات خواهم داد و انتقام پدرم را خواهم گرفت یک روز که اردشیر خسته و تشنه و گرسنه به خانه

آمد دخترک زهر را با شربت و خورشی که برای اردشیر آمده کرده بود مخلوط کرد و بر سر میز گذاشت اینگونه

گویند که سگ و گربه ای درخانه به جان هم افتاده بودند و ظرف غذا و جام شربت را ریختند بر زمین این دو

که در همان اتاق بودند غذا و شربت را خوردند و مردند اردشیر که منشاء اتفاق را فهمید موبد موبدان را احضار

کرد و قضیه را تماما به او توضیح داد و از او حکم خواست موبد گفت قطعا حکم این دختر مرگ است اردشیر

گفت پس باید بمیرد به سربازان گفت که اورا به بیرون ببرید و بکشید و موبد را همراه آنان فرستاد وقتی

سربازان او را میبردند دختر گفت صبر کنید من هفت ماه است که از اردشیر باردارم و اگر مرا بکشید کودک هم

خواهد مرد موبد دستور توقف داد و خودش به سمت اردشیر رفت و ماجرا را به اردشیر گفت و حکم دوباره داد

که نمیتوان اورا کشت زیرا کودک در شکم دارد و کودک بیگناه است اردشیر به دلیل خشمش قبول نکرد و

فرمان مرگ دختر را صادر کرد

موبد چون میدانست این تصمیم از سر خشم است و پشیمانی به بار خواهد آورد هیچ نگفت اما فرمان داد دختر

را به خانه او ببرند دختر را به پیش همسر خود فرستاد و سفارش کرد که از این دختر نگهداری کند و به کسی

چیزی نگوید وقتی بچه این پسر به دنیا آمد پسر است و نامش را شاپور میگذاریم و تا سن هفت سالگی از او

نگهداری میکنیمبخش نهم : به دنیا آمدن شاپور و آگاهی اردشیر بعد از هفت سال

روزی اردشیر به شکارگاه رفته بود به سمت گوری ماده نشانه رفت و خواست تیر را رها کند که یک دفعه گوری

نر جلوی گور ماده ایستاد و تیر به خورد گورماده فرار کرد وقتی اردشیر درست و با دقت بیشتر نگاه کرد دید که

گور ماده باردار است به یاد دختر اردوان افتاد و گفت وای بر من که این چهارپایان از من آگاه ترند گوری بخاطر

عشق به زن و فرزند جان میدهد ولی من باعث مرگ زنی که از من باردار بود شدم و بسیار گریه کرد

سپهبد ها و بزرگان و یلان با دیدن این صحنه تعجب کردند وبه سراغ موبد موبدان رفتند و از او ماجرا را جویا

شدند بعد به سراغ اردشیر رفتند و خواستند به او کمک کنند موبد موبدان که فهمید شاه پشیمان است سر

رسید و خواست تا با شاه تنها صحبت کند

موبد : اگر اجازه بدید میخواهم باشما تنها صحبت کنم سرورم

اردشیر : چه شده

موبد : مرا بخاطر نافرمانی ام ببخشید

اردشیر: چه شده است که در اموری موبد طلب بخشش از شاهنشاه میکند

موبد : هفت سال پیش زمانهی که شما دستور قصاص همسرتان را دادید من نافرمانی کردم و اورا به خانه بردم او

پسری به دنیا اورد که از همه پسران سر تر است

اردشیر : چه میگویی

موبد : تنها حقیقت را میگویم همین گونه است که چنین گفتم

اردشیر : تو را از زر و سیم و یاقوت و مروارید بینیاز خواهم ساخت

همزمان دستور داد تا کسی شاهپور را نزد او بیاورد

اردشیر که فرزند خود را دید بسیار خوشحال شد از شکر اهورامزدا را به جای آورد و شرانه سوشیانس را دا که

فرزندش را از مرگ رهایی بخشیده و آن محدوده را لاش شاپور نامید و دستور داد ده آتش بهرام در آنجا روشن

کنند و از آفریگار طلب کرد تا نیروی به او بدهد که کار ثواب را در سرزمینش رایج کندبخش دهم : رفتن اردشیر به سراغ اختر شناسی هندی برای فهمیدن آینده حکومتش

ها

وقتی اردشیر جنگ های بسیار کرد و کشتار های زیادی حاصل شد با خود گفت شاید اهورا مزدا از این کار

خشنود نباشد اندیشه ای دیگر نیز به سرش زد که سر انجام این حکومت چه میشود با خود اندیشید که بهتر

است با بزرگان و منجمان و پیشگویان مشورت کند که اگر از این همه جنگ و خونریزی رها شود و کشور را از

دست ستمگران نجات دهد چه میشود پس مردی را از معتمدان خود برای این پرسش به پیش یکی از

پیشگویان هندی فرستاد

مرد به پیش یکی از بزرگترین پیشگویان هندی رفت وقتی او را یافت پیشگو قبل از این که سخنی از دهان

فرستاده خارج شود گفت که تو را اردشیر فرستاده تا ازمن درباره ی اینکه آیا پادشاهی بعد از این همه کشت و

کشتار به تو میرسد یا خیر بداند برو و به او بگو که پاسخ این بود که پادشاهی تو به دو شاخه تقسیم میشود یکی

خودت و دیگری از مهرک نوشزادان و بغیر از این حکومت ایران مرمت نمیشود

فرستاده به سوی اردشیر بازگشت و ماجرا را بازگو کرد و با خود گفت که من و مهرک دشمن بودیم و اگر یکی از

فرزندان او به قدرت برسد قطعا با فرزندان من پدرکشتگی خواهد داشت و انتقام خواهد گرفت پس به سراغ

فرزندان مهرک رفت و همه ی آنها را کشت بجز دخترش که سه ساله بود دختر را به پیش کنیزان برد تا او را در

بهترین شرایط تربیت کنند وقتی دختر مهرک بزرگ شد از همه زنان و دختران دربار بهتر و نیرومند تر و

شایسته تر بود

بخش یازدهم : شاپور به شکارگاه میرود و دختر نوشزادان را میبیند و او را به همسری میپذیرد

روزی شاپور با نه اسب سوار به آن ده رفت و برای شکار دخترک با دیگان بد رفته بودند تا آب بیاورند شاپور به

آنجا رسید وقتی دختر او و سواران را دید با روی خوش و مهمان نوازانه با آنها برخورد کرد ازآنان خواست تا زیر

سایه درخت استراحت کنند تا او برایشان اب بیاورد ولی شاپور او را از آنجا راند و با بد اخلاقی با او رفتار کرد

دخترک ناراحت شد و در گوشه ای نشست شاپور به همراهانش دستور داد تا آب بیاورند و اسب ها را سیراب

کنند اسب سواران رفتند تا آب بیاورند ولی سطل آب سنگین بود و نتوانستند آب را بیرون بیاونرد دخترک در

حال تماشای آن صحنه بود شاپور که این صحنه را دید به سمت اسب سوارن رفت و گفت که شما از یک زن هم

کمترید اینهمه سرباز نتوانستید حتی یک سطل اب را بیاوردی خودش ریسمان به سطل بست و آب را بالا آورد

دخترک به سمت شاپور رفت و اورا تشویق کرد و گفت که آفرین هیچ کس به زور مندی شاپور پسر اردشیر

نیستشاپور خندید گفت تو از کجا میدانی که من شاپور پسر اردشیر هستم دخترک پاسخ داد که هیچ کس به

زورمندی و توانگری شما نیست سرورم شاپور گفت تو از کدام خانواده ای دخترک پاسخ داد که من دختر یکی

از برزگران این روستا هستم شاپور گفت که انگونه نیست و تو دروغ میگویی دختر یک برزگر ساده اینگونه که تو

هستی نیست اگر راستش را نگویی باهم بیشتر از این حرف نخواهیم زد دخترک گفت اگر قول بدی که بهم

میگ

رحم کنی به تو ویم شاپور قول داد که آسیبی به دختر نرساند دخرتک پاسخ داد که من دختر مهرک نوشزاد

هستم و از هفت فرزندش فقط من زنده مانده ام و از ترس ارشیر پادشاه در این روستا مخفی شدم شاپور

برزگری که دختر را به فرزند خواندگی پذیرفته بود را فرا خواند و دختر را از او خواستگاری کرد و همانجا با

دختر ازدواج کرد

بخش دوازدهم: به دنیا آمدن اورمزد پسر شاپور از دختر مهرک و آگاهی اردشیر نسبت به این مسئله

شاپور و دختر مهرک زندگی خوشی باهم داشتند و صاحب یک پسر شدند و نامش را اورمزد گذاشتند شاپور

پسرش را هفت سال از دید پدرش اردشیر مخفی کرد ولی یک روز که پسرش را با دیگر خردسالان به میدان

اسب سواری و چوگان برد تا بازی کنند و اسب سواری یاد بگیرند موقع بازی توپ چوگان به سمت اردشیر

پرتاب میشود اردشیر همراه بزرگان کشوری و لشکری درحال تماشای کودکان بود وقتی توپ به سمتش پرتاب

شد و توپ را برداشت تمامی کودکان ترسیده بودند و حرکتی نمیکردند اورمزد از اسبش پیاده شد و خیلی

راحت به سمت اردشیر رفت و گفت توپ ما را بده توپ را گرفت و برد

اردشیر عصبانی شد و گفت این کودک پسر کیست اورمزد جواب داد من فرزند شاپور هستم اردشیر شاپور را

فراخواند و از او پرسید این بچه پسر کیست شاپور امان خواست اردشیر هم خندید و امان داد

شاپور گفت این پسر من است و من این چند سال از شما پنهانش کردم

شاپور گفت : ای خودسر چرا این کودک نیک را از من هفت سال نهان داشتی

پس اورمزد را گرامی داشت و به او پوشاک نجیب زادگی داد و همانگونه شد که پیشگوی هندی گفته بود

و زمانی که اورمزد به پادشاهی رسید ایران دوباره پادشاهی ای قدرتمند داشت و به توری که از روم هند خراج

میگرفت و هیچ قیصر و تاب کافور ) پادشاه هند( خاکان) خاقان ترک ها( ای نبود که به قدرتمندی اورمزد باشد

و دیگر پادشاهان با خشونودی به سمت دربار اورمزد میامدند و به او هدیه میدادند