به حرفی که نفس گیره...


دیروز بارها نوشتم و پاک کردم... یکی دو روزه اصلا حالم میزون نبود و هر بار اومدم که تایپ کنم تا وسط راه اومدم و بعد دستم رو گذاشتم روی اون فلش بالای دکمه ی اینتر و به صفحه نگاه کردم تا تمام نوشته هام پاک شد!

یه شعری داره محمد علی بهمنی، میگه گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم !! هر کدوم از ما در حالی از کنار هم میگذریم که هیچ کدوم از حال هم با خبر نیستیم! ولی چند وقتی میشه به این رسیدم که هر کدوممون انقدر برای خودمون مشکل داریم که واقعا دیگه برای غم و غصه ی بقیه ظرفیت تکمیلیم! در واقع ما از آدم های اطراف مون انتظاری خواهش گونه داریم تا باز هم غم هاشون رو برای خودشون نگه دارن و توی چند ساعتی که با ما هستن به قول شایان " قیافه ی ناله " نگیرن! امروز خیلی بهترم اما حس طنز نویسی در من انقدری کاهش پیدا کرده که دارم تمام اتفاقات این چند روز رو رد میکنم و بیخیال طنازی شدم و حتی بیخیال روزانه نویسی... اما از اون جایی که نوشتن تنها حال خوب کن سریع منه – به جهت رو به رویی من با خودم ! – فکر کنم اگه بتونم بحث امروز رو به جایی برسونم بیخیال پاک کردن این همه کلمه بشم...

چایم و دم کردم و چای هم داره میشوره میبره هر چی بغض تو گلومه! ( همون پیمونه پیمونه معروف! )

دو روزه با کلی احساسات افسردگی و غم از خواب بیدار میشم و این حس تا شب چنگ میزنه به گلوم و انقدر خسته م میکنه که به جای مبارزه باهاش منو به کنار خودش دعوت میکنه و باهام از در دوستی وارد میشه... از این روزها بدم میاد! چون دیگه چند وقتی میشه تونستم این حس و حال مدیریت کنم... و وقت هایی که انقدر خسته م که از پس مبارزه بر نمیام و به نشونه تسلیم دستم بالا میگیرم احساس ضعف میکنم و حس میکنم همه چیز بی نتیجه مونده! هیچ وقت انقدر دیوونه نبودم که فکر کنم هیچ وقت حق ناراحتی ندارم... منظورم فدا کردن یه روز در برابر این حسه! ( اگه چیزی نفهمیدین دست به گیرنده هاتون نزنین! مشکل از فرستنده ست که عادت داره جوری از مشکلاتش حرف بزنه که گیرنده در فهم دچار مشکل بشه!!! )

خلاصه که همیشه از جادوی نوشتن برای خودم گفتم و حالا یادم اومد دلیل این افسردگی چند روزه که تمام انرژی منو میگیره و منو در برابر دوستام که میپرسن چرا امروز اینجوریه قیافت مجبور به دروغ میکنه... چیه!

به خدا که دو روزه به همه چی فکر کردم و هر بار تهش به این رسیدم که من که مشکلی ندارم چمه؟!


دقیقا چهارشنبه ی هفته ی پیش من و سمانه تصمیم گرفتیم دیگه کلیپ های ملی و راه های نرفته اش تو اینستا نبینیم و فیلم رو دانلود کنیم و بشینیم از اول ببینیم... خلاصه که اول قرار بود سمانه تنها نگاهش کنه چون من کلی از کارهام برای اون ساعت برنامه ریزی کرده بودم... هنوز سی ثانیه از شروع فیلم نگذشته بود که سمانه گفت دل ندارم تنها نگاهش کنم! منم با ذکر " هنوز که وقت هست" گفتم بیا ببینم منم دل ندارم نبینمش! زهرا هم که همون اول انقدر گفت نبینین وقتی میدونین فیلمش اعصابتون بهم میریزه، و چون از پس ما بر نیومد، هدفون رو توی گوشش گذاشت و شروع کرد به نوشتن مقاله هاش...


خدای من خدای من خدای من!!!

من ازون دسته دخترا نیستم و نبودم که به راحتی بتونن گریه کنن! گاهی حتی مامانم یادش نمیاد چجوری گریه میکردم! البته که یک بار که این مسئله رو توی این کارگاه های روانشناسی مطرح کردم، استاد جلسه بهم گفت : خب به جرات میتونم بگم تو خیلی بدبختی!

اینو نگفتم تا بگم که " من خیلی شاخم ! یا من خیلی قوی ام! " اینو گفتم که بگم این فیلم دومین فیلمی بود که بغض منو شکست! اولین فیلم " زندگی با چشمان بسته " بود که اونجا فقط بغض کردم یبار...

اما این فیلم لعنتی... این فیلم لعنتی...

پا به پای همه ی صحنه هاش هق هق کردم... پا به پای همه ی حس های ملی... حتی وقتی خودش میتونست بعضی رفتار ها رو توجیه کنه و با اونها کنار اومده، من نمیتونستم... گریه کردم و گریه کردم...

به وسط فیلم نرسیده بود که سردرد شدم! و بقیه فیلم رو با ماساژ شقیقه هام گذروندم...

یک دیالوگ فیلم مثل مته روحم رو سوراخ کرد ... وقتی ملی رابطه های قبلی رو به روی سیا میاره... سیا وقیحانه میگه : " من پسرم چیزی که ازم نمیشه! تازه با تجربه تر میشم به نفع توئه! "

فیلم تموم شد و ما به عادتی که داریم چند ربع ساعت درباره ش باهم حرف زدیم... سمانه میگفت با اینکه بد بوده، فیلمش رو دوست داشت و به نظرش همه باید ببینن و من میگفتم که فیلم فقط روایتی بود... بدون هیچ راهکاری... البته که نشون دادن همین روایت هم جراتی میخواست که این خانوم کارگردان از خودش نشون داد... امثال آدم های شجاع در کشور ما هر روز داره کمتر میشه و باید قدر همین شجاعت رو دونست... اما بیشتر دوست داشتم که فیلم به سرانجامی برسه... نه یک سیاهی که قراره تا ابد گلو گیر این قشر از جامعه باشه...

هرچند حتی این سیاهی هم یک حقیقت محضه و اگه ملی یکهو تبدیل به یک زن موفق و ابر قهرمان میشد، فقط سرمون رو با پایان خوش شیره میمالیدن...


یاد وقتی افتادم که یکی از اطرافیان مون با تحمل چهار سال خیانت همسرش و داشتن حق طلاق وقتی برای طلاق اقدام کرد... قاضی پرونده بهش گفت مطمئنی ؟ میدونی که قراره از این بدبخت تر بشی؟ میدونی بعد از اینکه شوهر جوونت طلاقت داد باید تن به ازدواج با یک پیرمرد بدی؟ تو با ترفند های زنانه میتونی شوهرت رو پابند خونه کنی! اون دختر هم فقط توی جوابش یک جمله گفت : اگه جای من دخترت اینجا نشسته بود همین بهش میگفتی؟!


خشونت هایی که علیه زنان اعمال میش گاهی انقدر بیرحمانه و دور از منطقه که نمیدونی برای بیرحمانه بودنش اشک بریزی، یا به این حجم از حماقت و تفکر پایین بخندی؟!

حتی الان هم که دارم دوباره خاطراتم رو مرور میکنم سردرد شدم... ملی و راه های نرفته اش، با تمام ناکامی هاش انقدر در روح من نفوذ کرد که یک هفته نگذاشت راحت بخوابم و راحت بخندم...

برای منی که همیشه میتونستم خودم رو به جای هر کسی تصور کنم و برای این حجم از قدرت خیال، دیدن این فیلم یک کابوس دنباله دار بود...

کابوسی که همیشه مثل یک سگ هار پاچه ی هر زنی رو میگیره...

وقتی چادری هستی و از کنارت رد میشن و میگن : اتفاقا من چادری بیشتر دوست دارم..

وقتی با ساده ترین آرایش ممکن و ساده ترین لباس ها کنار خیابون منتظر کسی هستی و اون آدم دیر میکنه و مجبوری نگاه های حریص راننده هایی که برات چراغ میدن رو تحمل کنی و هر بار بشکنی...

وقتی با نگاه های وقیحانه مرد ها هر روز هم مسیر میشی و هیچ کس نمیفهمه چندبار جلو آینه از خودت میپرسی توی من چی دید که تونست اون حرف ها رو بزنه؟! هیچ کس نمیفهمه چندبار باید بشکنی تا به مرحله ای برسی که وقتی از کنار این جور آدما رد میشی بیخیال باشی و بعد با دوستت به حماقت شون بخندی...

این رفتارها.. این خشونت ها و تعارض های نگاهی انقدر سنگینه که تا زن نباشی نمیفهمی ! تا زن نباشی نمیفهمی چقدر سنگینه عفت تو رو با خط کش تجربه ها شون اندازه بگیرن!

من این سالهای سخت رو از سر گذروندم... شمارش از دستم در رفته! شمار اهانت هایی که هیچ جا ثبت نشدن...

ملی و روزهای نرفته ش... یک گوشه از راه های نرفته ای بود که حتی توی ذهن دخترها محکوم میشد! درد نگاه هایی که خنده های یک دختر رو روی لبش خشک میکنه خیلی سنگین تر درد سیلی و سیاهی دور چشمه!


سردردم و میخوام انقدر بنویسم تا خالی بشم از درد... کاش میشد چشم هام ببندم و بگم بیخیال!

پ.ن : خواستم عکسی پیدا کنم تا کمتر دلخراش باشه ولی به موضوع مربوط... اما...

با درد :

شازده خانوم.