<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های یک رمان در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های یک رمان در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@1roman/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/NoAvatar-common150/</url>
      <title>پست های یک رمان در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@1roman/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Sat, 16 Oct 2021 11:33:55 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@1roman/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان جدید چیست]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/Dpg/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 21:59:44 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-03T02:29:44+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">چرا رمان جدید و داستان بخوانیم؟</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">داستان‌ها در ادبیات جهان سابقه دور و درازی دارند. این روایت‌ها از زمانی که قصه‌ها سینه به سینه منتقل می‌شدند وجود دارند تا ادبیات معاصر امروز. در هیچ دوره‌ای انسان‌ها بی نیاز از داستان‌ها نیستند. زیرا شیرینی بی‌نظیر و تکرار نشدنی در این وجود دارد که در خیال دیگران غرق شویم و تجربیات ناب لحظه‌های دیگران را مال خود بدانیم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">داستان محصول ذهن خلاق فردی به نام نویسنده است که شخصیت‌های داستانش را ساخته و پرداخته و به زبان ادبی روایت می‌کند. یک داستان خوب می‌تواند مسیر زندگی شما را تغییر دهد؛ زیرا آموزه های آن در زندگی واقعی کاربرد فراوانی دارد. کتاب به انسان آگاهی می دهد و از تکرار خطاها و کج روی ها پیش گیری می کند. با مطالعه کتب داستانی متنوع می توانیم از حقوق فردی و اجتماعی خود آگاه شویم و از آن دفاع کنیم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">هم چنین کتاب‌خوانی به کتاب‌خوان فرصت می‌دهد تا بدونِ پرداخت هزینه مالی و جانی‌ که نویسنده یا شخصیت‌های کتاب پرداخت کرده‌اند، تجربه آن‌ها را مال خود کند. این محکم‌ترین دلیل برای کتاب‌خوانی‌ست. جالب است بدانید که با مطالعه مشهورترین رمان های دنیا از سبک زندگی انسان ها در سراسر دنیا آشنا می شویم و می توانیم نقاط مثبت هر یک را در روزمره خود به کار بندیم.</p><p dir="auto">نکاتی که پیش از خواندن رمان جدید و داستان باید بدانیم:</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">موضوعی را انتخاب کنید که به آن علاقه و اشتیاق دارید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">برای انتخاب کتاب داستان مورد نظر زمان بگذارید و از نظرات رمان‌خوان‌های حرفه‌ای، برای انتخاب رمان مناسب استفاده کنید. هم چنین بهتر است از کتابهایی که عموم مردم از آن استقبال کرده اند، شروع کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">هدفتان از خواندن را نه برای یادگیری و فهم پیامی خاص، که برای لذت بردن انتخاب کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">چنانچه در ابتدای راه رمان خواندن هستید، پیشنهاد می‌کنم از رمان‌های کلاسیک آغاز کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">به خاطر طولانی بودن یک رمان، فهرست شخصیت‌های اصلی و فرعی و ارتباطات میان آنها و فهرستی از رویدادهای مهم را در داخل جلد کتاب یادداشت کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">برداشت‌های خود را از شخصیت‌ها و حوادث در جملاتی کوتاه در حاشیه‌ی کتاب بنویسید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">در پایان خواندن، برداشت کلی از رمان را در صفحه‌ای خالی از کتاب به صورت آزاد بنویسید. پس از گذشت چند سال مجموعه‌ای جالب و خواندنی از نوشته‌هایتان خواهید داشت</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"> </p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">حتی بهترین کتاب‌های ایرانی هم ممکن است در رقابت با آثار خارجی و ترجمه شده شکست بخورند و این یکی از حقایق تلخی است که بسیاری نسبت به آن آگاهی دارند؛ تعداد زیادی از کتاب‌خوانان حرفه‌ای آثار خارجی را به رمان‌ ایرانی ترجیح می‌دهد. رمان‌های معروف خارجی هر چقدر هم که از نظر ادبی ارزش بالایی داشته باشند برخاسته از فرهنگ و زبان دیگری هستند و ممکن است ویژگی‌های نامأنوسی برای مخاطب ایرانی داشته باشند اما چنین چیزی درباره‌ی رمان‌های ایرانی صدق نمی‌کند. رمان‌های ایرانی متعلق به سرزمین و زیست بوم شما هستند و به راحتی می‌توانید با آن‌ها ارتباط برقرار کنید. اسامی، مکان‌ها، نوع روابط و… همگی از جنسی هستند که با آن آشنایید و دغدغه‌های شخصیت‌ها را درک می‌کنید و همین موضوع تأثیرگذاری یک رمان ایرانی را دوچندان می‌نماید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">از طرف دیگر، اگر به ادبیات فارسی علاقه دارید و خواهان پیشرفت آن هستید، باید به آثار فارسی زبان هم توجه نشان دهید، پویایی ادبیات فارسی چیزی نیست که بتوان با آثار ترجمه شده بدان دست یافت.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">رمان به مرور شما را مجبور به کنش و واکنش می کند</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">به طوری که حس می کنیم این رمان سرنوشت ماست و ما نقش اول رمان هستیم. به همین خاطر می گویند رمان سرنوشت انسان را در موقعیت های گوناگون جلوی چشم هایتان می آورند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">احساس و عواطفی که در رمان وجود دارد باعث می شود حس همزاد پنداری در شما شعله بگیرد. نمی شود رمان «آس و پاس ها« به نویسندگی جورج اورول را بخوانیم و خود را در گرسنگی و بدبختی نگذاریم، حتی برای چند ساعت.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود رمان «آخرین روز یک محکوم» به نویسندگی ویکتور هوگو را بخوانیم و آن نگرانی های قبل از اعدام را نداشته باشیم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود رمان «زن سی ساله» به نویسندگی دوبالزاک را بخوانیم، ولی ناراحتی ها و ناکامی های زندگی زناشویی را در خود احساس نکنیم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود رمان «مرگ ایوان ایلیچ» به نویسندگی تولستوی را بخوانیم و ترس از مرگ را تجربه نکنیم. در این رمان وقتی می بینیم مرگ به ما خیره می شود، دیگر چیزی مانع نگاه ما به مرگ نمی شود و چیزی نیست که ما بتوانیم پشت آن پنهان شویم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود رمان «مرد زیر زمینی» به نویسندگی داستایفسکی را بخوانیم و درد و مصیبتی که به انسان وارد شده را نبینیم و نشنویم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود «جنایت و مکافات» را خواند و درگیر اخلاق نشد. آن زمانی که وجدان از بین می رود و تضاد درونی نقش اول جنایی رمان یعنی «راسکول نیکف» ما را به جایی می برد که درماندگی و رنج گناه را به دوش خواهیم کشید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">نمی شود «خاطرات خانه اموات» به نویسندگی داستایوفسکی را خواند و خود را به اردوگاه اجباری در سیبری نبرد. اردوگاهی که در آن گرسنگی، ستم و بی اعدالتی موج می زد. داستان داستایوفسکی شرایط بد و خرابی را ترسیم می کند تا به انسان بیاموزد داستان آن چیزی که در رمان ها می نویسند نیست. داستان یعنی انسان ها به دنیا می آیند، درد می کشند و در آخر می میرند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">انسانیت را در درون شما بیدار می کند</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">مگر امکان دارد داستان «قدیس مانوئل نیکوکار شهید» به نویسندگی اونامونو را خواند و متوجه نشد که کشیشی که تمام عمر خود را خدمت مردم می گذارد، چه رنج هایی را می کشد. همه عمر خود را صرف خیرخواهی می گذراند، آشتی دادن فرزندان با پدر و مادرهایشان، ازدواج های زنان و مردان و از همه مهم تر تسلی دادن کسی که در حال مرگ است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">اما همین کشیشی که کارهای خیر انجام می دهد خود از درون دچار تعارض هایی می بیند که جان او را از بین می برد. همین کشیشی که همه عمر خود را در فرازو نشیب طی کرده است مانند یک مسافر حیران زده و پریشان است که زمانی که دعا می خواند و به این آیه می رسد که من به رستاخیز بدن ها و حیات ابد ایمان دارم. صدای خود را کم می کند و رو به خاموشی و فراموشی می رود. حکایت مانوئل نیکوکار شهید را نمی توان خواند و این تردید را متوجه نشد.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">منبع: <a href="https://bit.ly/2WL6lGS ">https://bit.ly/2WL6lGS </a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان پلیسی]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/Dpf/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 21:51:40 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-03T02:21:40+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">ژانری  که حضور نیروی پلیس و زحمات آن‌ها را به تصویر می‌کشد و پس از جدالی عظیم با باندهای خلافکاری و نقشه‌های شوم آن ‌ها، نهایتا پلیس‌ها قهرمانان داستان هستند</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">هیجان را با خواندن داستان های پلیسی تجربه کنید!</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">یکی از شگفت­انگیزترین کتاب‌های رمان، موضوعات پلیسی و جنایی است. داستانی که به بررسی جنایات، قتل‌ها، بحران‌ها و کشمکش‌ها، موضوعات مرموز و کارآگاهانه می پردازد. بسیاری معتقدند که ادبیات پلیسی و جنایی با آرتور کنان دویل آغاز شده و او با خلق شرلوک هولمز گام جدی در کسب هویت این ژانر برداشته است و این اثر نقطه عطفی در ادبیات جنایی به حساب می آید. کاوشگرانی که حکم کارآگاه پلیس را در این نوع داستان بازی می‌کنند یا شخصیت‌هایی که به عنوان قهرمانان این ماجراهای معمایی و جنایی ظاهر می‌شوند را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دسته نخست شخصیت‌هایی که ساخته ذهن نویسندگان هستند؛ از راهبان، کشیشان گرفته تا شهسواران، سامورایی و …. که هریک به جغرافیای خاص این داستان‌ها و زمان وقوع آنها مربوطند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دسته دوم شخصیت‌هایی واقعی هستند که از دل تاریخ بیرون آمده‌اند و نویسنده با برگزیدن این شخصیت‌های واقعی و نام آشنا برای مخاطب جذابیت‌های ویژه‌ای به آثار خود بخشیده است، چنانکه از دانته، اسکاروایلد، جین آستین و دیگر شخصیت‌های واقعی در تاریخ که به شکلی پایشان به ماجراهایی معمایی باز شده است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دسته سوم که حاصل رابطه‌هایی بینامتنی در ادبیات است، شخصیت‌هایی هستند که در آثار دیگری خلق شده‌اند و به شهرت رسیده­اند و حالا توسط این نویسندگان از دل اثری دیگر بیرون آمده و وارد این داستان‌ها شده‌اند که از مشهورترین آثار این دسته می توان به پرفیری پترویچ مستنطق در رمان جنایت و مکافات اشاره کرد.</p><p dir="auto">وضعیت رمان پلیسی در ایران</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">جای بسی امیدواری است که در ایران هم در دو دهه اخیر شاهد یک رویکرد ویژه به ادبیات پلیسی و جنایی در حوزه ترجمه هستیم و طرفداران این سبک از داستان نویسی روز به روز در حال افزایش هستند. در ایران نیز “شرلوک هلمز” نوشته سر آرتور کانن دویل و “آرسن لوپن” نوشته موریس لوبلان معروف‎ترین قهرمانان ادبیات پلیسی در میان عامه‎ی علاقه‌مندان به ادبیات پلیسی محسوب شوند. امید است که بخش تالیف کتب پلیسی و جنایی نیز در ایران رونق بگیرد و شاهکارهایی در این حوزه خلق شود.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">حتما می‌دانید که زندگی روزمره‌ی ما به هیجان‌انگیزی یک سریال که در تلویزیون می‌بینیم، نیست. هرچند نمی‌توان هیجان ناشی از پیدا کردن جواب یک معمای قتل یا کشف یک ماجرای دزدی مرموز را نادیده گرفت. پس اگر اهل باز کردن اینطور گره‌ها هستید و در کنارش هم دوست ندارید، زندگی آرام شخصی‌تان بهم بریزد، یک رمان پلیسی بردارید. آن‌وقت می‌توانید در حالی‌که روی مبل لم داده‌اید، یا روی تختتان دراز کشیده‌اید یا حتی در مترو به محل کارتان می‌روید، هیجان را به زندگی‌تان تزریق کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">منبع:   <a href="https://cutt.ly/zWxLhcg">https://cutt.ly/zWxLhcg</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان خانوم خلافکار من]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/CXk/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 22:41:25 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-29T03:11:25+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دانلود رمان خانوم خلافکار من _ داستان راجب پسریه که سن زیادی داره؛ با خیلی از مردم ارتباط داشته اما تاحالا دلبسته کسی نشده و عشق رو تجربه نکرده.</p><p dir="auto">به خاطر گذشته تلخش و زجرهایی که پدرش کشیده به سمت راه پر پیچ و خمِ انتقام قدم برمی‌داره.</p><p dir="auto">در کوچه پس کوچه‌های این حس سیاه، بالاخره نوری می‌بینه.</p><p dir="auto">اون عشقی خالصانه رو پیدا می‌کنه که رسیدش بهش، شاید فقط در دنیای آرزوها ممکن باشه.</p><p dir="auto">با عصبانیت به چشمای کریهش که با تمام وقاحت تو صورتم دوخته بود نگاه کردم مردک عوضی سه روز بود که هی زمان معامله رو عقب مینداخت الانم بعد سه روز با پرویی میگه عتیقه‌های شما اصل نیست فقط نصف پول و بهتون میدم تو یه حرکت خیلی حرفه‌ای اسلحمو از تویه جیب شلوارم درآوردم و به سمت سرش نشونه گرفتم با این حرکت من افرادش به سمتم دویدند که بلند داد زدم:</p><p dir="auto">_به اون توله سگات بگو از از جاشون تکون نخورن وگرنه یه گلوله حرومت میکنم</p><p dir="auto">خیلی خونسرد دستشو به طرف افرداش گرفت و همونطور که پیپش و آتیش میزد گفت:</p><p dir="auto">_آوینا تو که میدونی من تویه تشخیص اصل و تقلبی خیلی حرفه‌ایم پس چرا همچین کاری کردی!</p><p dir="auto">_ببند دهنتو همه‌ی آدمایی که با من معامله میکنن و منو میشناسن میدونن که اوینا اهل اینکارا نیست و همه‌ی جنساش اصله مردک فکر میکنی میتونی منو با حرفات گولـ…</p><p dir="auto">حرفم تموم نشده بود که صدای آژیر پلیس اومد.</p><p dir="auto">لعنتی!</p><p dir="auto">باید هرچی زودتر از اینجا فرار کنیم</p><p dir="auto">رو به افرادم با فریاد گفتم: سریع همه برین بیرون سریع!</p><p dir="auto">رو به کامران که با دستپاچگی به من نگاه میکرد داد کشیدم: چرا ماتت برده؟ سریع عتیقه‌ها رو بردارین بریم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%86/">دانلود رمان خانوم خلافکار من</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان ظاهر مغرور باطن شرور ]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/CXj/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 22:35:35 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-29T03:05:35+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">دانلود رمان ظاهر مغرور باطن شرور گوشه ای هستم برای بودن های تو…نبودت را لمس و بودنت را محو میکنم…وقتی به غیر از من کسی را بنگری…حسود عالم میشوم زمانی…کسی از تو برای خود سخن گویـد…آری منم مردی غیرتی…مغرور…حساس…لجباز و کمی هم تخس…و اوست دختری ساده…پاک…لجباز…شرور و کمی هم ترسو…و این گونه است که داستان آغاز میشــــود… یکی بــــود دیگری هم هســـت اما روزگاری برای بودنهایمـــان نبــــود…</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-42361-110246-1000/110246.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">دامون_اوضاع شرکت خوبه دارم سروسامونش میدم میسپارم دست پسرداییم و با تو برمیگردم انگلیس این معامله هم اونقدری توش سود هست که ارزش اومدن تورو داشته باشه</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">_امیدوارم همینی باشه که تو میگی</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دامون_خب پاشا نمیخوایی یه حرکتی کنی؟</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">به سمت دامون برگشتم که لبخند گنده ای روی لباش بود حتی اینجا هم ولکن نبود انگار منو نمی شناخت</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">بی تفاوت گفتم:</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">_میل ندارم</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دامون_چی چیرو میل ندارم؟یعنی چی؟خب بلندشو ببین رمان جدید چه طرفدارایی داری</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">_دامون میل ندارمو با چه میمی مینویسن؟</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دامون قیافش متفکر شد دستی به زیر چونش زدو لباش یه وری شد شک ندارم باز میخواد مسخره بازی در بیاره</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b8%d8%a7%d9%87%d8%b1-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b7%d9%86-%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b1/">دانلود رمان ظاهر مغرور باطن شرور </a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان صدایم بزن]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/CpR/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 23:06:46 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-19T03:36:46+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">دانلود رمان صدایم بزن _ داستان ما درباره دختر و پسریه که دنیاشون، یه دنیا باهم متفاوته، ولی باهمه این تفاوت ها دل میدن به هم. همین تفاوت هم باعث میشه که هیچکدومشون حرفی نزنن، تفاوتی که میترسونتشون از نه شنیدن.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-41185-109541-1000/109541.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">میگذره، تا اینکه دختر قصه ما سر آشنایی با یه آدمی، کل سلایق و عقایدش عوض میشه، عوض شدنی که باعث این می‌شه که پسر قصمون جرعت حرف زدن پیدا کنه. اما این آخر قصه نیست و پسر و دخترمون برای رسیدن به هم از خیلی چیزا می‌گذرن…</p><p dir="auto">رو صندلیم نشستم و به سوال‌ها یه نگاه کلی کردم، زیاد سخت نبود. برگه خودم رو که تکمیل کردم، فرمایشات بهار خانم هم رو انجام دادم و خودکارِ رو بهش دادم از سالن اومدم بیرون و رو صندلی تو حیاط نشستم تا بچه‌ها بیان.</p><p dir="auto">بچه‌ها که بیرون اومدن، طرف بوفه راه افتادیم که یهویی یکی از این برادران بسیجی دانشگاه پیچید جلومون و یه بسته که چندتا شکلات توش بود، بهمون داد:</p><p dir="auto">– اخوی شکلات واسه چیه؟</p><p dir="auto">– این هفته نیمه شعبانه، تولد آقا امام زمانِ، لطفا برای ظهور هرچه زودتر ایشون دعا کنید.</p><p dir="auto">ـ اوه، بله بله چشم اخوی، بر روی جفت چشم این دوتا دوستم دعا می‌کنیم.</p><p dir="auto">ـ ممنون خواهرم، با اجازه رمان عاشقانه</p><p dir="auto">ـ بفرمائید بفرمائید، اجازه ما هم دست شماست!</p><p dir="auto">ازمون که دور شد گفتم:</p><p dir="auto">ـ عجب صدایی داشت، لعنتی شبیه این دوبلورهاست‌.</p><p dir="auto">– فقط صداش نبود که، چشم‌هاش هم یَک چیزی بودها، وایسین در وصف چشم هاش شعر بگم، اومم… اهان، چشم های او آبی نبود، ولی مرا در خود غرق کرد.</p><p dir="auto">– تو چه‌ جوری چشم‌هاش رو دیدی!؟ این که داشت نوک کفشش رو نگاه می‌کرد!</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%b2%d9%86/">دانلود رمان صدایم بزن</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان آلودگی]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/BMK/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 20:29:28 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-09T00:59:28+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-40147-109054-1000/109054.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/">دانلود رمان</a> آلودگی _ داستان بر مدار پرده‌ی دراماتیک زندگی دختری به نام هلن است که در مسیر فرار از مشهوریت و رسیدن به زندگی بی‌دغدغه و آرام، به سیاه‌چاله‌ی رابطه‌ی پنهانی با مرد جذابی پرتاب می‌شود که عاشقانه‌ی لطیف و نابی را برایش رقم می‌زند اما شهرت قرار نیست به راحتی مجالی به عشق دهد.</p><p dir="auto">دسته بلند ساک را بیرون کشیدم و قدم‌های بلند برداشتم، دستم را چرخاندم و عقربه‌های ساعت به بدترین شکل به من دهن‌کجی کردند.</p><p dir="auto">توی دلم ناسزایی حواله‌ی خودم کردم و گوشی‌ام را که برای بار پنجم زنگ می‌خورد از جیب پشت کیفم بیرون کشیدم و گفتم:</p><p dir="auto">ـ الو رویا</p><p dir="auto">صدایم خسته بود و درمانده</p><p dir="auto">ـ کجایی تو دختر… میدونی ساعت چنده؟</p><p dir="auto">ـ همین الان رسیدم فرودگاه، کجایین شما؟</p><p dir="auto">ـ جلوی گیت ایستادیم، بجنب.</p><p dir="auto">گوشی را توی جیبم فرستادم و به قدم‌هایم <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/">رمان جدید</a> سرعت بیشتری بخشیدم.</p><p dir="auto">وارد سالن پروازهای خارجی شدم کمی که دقت کردم دیدمشان. </p><p dir="auto">رویا و زانیار هردو کنار هم ایستاده بودند و مرد درشت هیکل و قد بلندی که پشت به من داشت جلوی آن‌ها ایستاده بود.</p><p dir="auto">سعی کردم سریع‌تر راه بروم و همین باعث شد شال حریرم از سرم سُر بخورد و موهای مواجم توی صورتم بریزد.</p><p dir="auto">رویا با دیدنم دست بلند کرد و مرد قد بلند رو <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c/">رمان جنایی</a> به رویشان برگشت و نگاهم کرد.</p><p dir="auto">همین که نزدیکشان رسیدم هول کرده درحالی که نفس‌هایم را تند تند بیرون میدادم با لحنی کاملا دلجویانه گفتم:</p><p dir="auto">ـ خواهش میکنم منو ببخشید کارای رستوران بدجور بهم پیچیده بود.</p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af%da%af%db%8c/">دانلود رمان آلودگی</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان غریبه ی آشنا]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/BGc/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 22:38:57 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-08T03:08:57+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/">دانلود رمان</a> غریبه ی آشنا یه زمانی آدم برای خودش هم غریبه می شه و خودش رو نمی شناسه!زمانی که همه چیزش عوض می شه!فکرش، عقیده اش، رفتارش و حتی قیافه اش، ولی یه چیزی هیچ وقت عوض نمی شه علاقه اش! و این علاقه است که غریبه رو آشنا می کنه! کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم.</p><p dir="auto">به محض ورودم به خونه، چشمم به مانتو و کیف زنونه ای افتاد که به چوب لباسی جاکفشی آویزون بود و من با دیدنش تازه یادم افتاد که امروز خدمتکار قرار بوده برای تمیز کردن به خونه بیاد و من بر عکس هر روز، اون روز زود تر به خونه اومده بودم.</p><p dir="auto">حسابی خسته بودم و دلم خواست قبل اینکه به اتاق برم و خودم رو توی تخت بندازم، با خوردن چایی خستگی رو از تنم بیرون کنم، برای همین به سمت آشپزخونه ی گوشه ی سالن که ازش صدای به هم خوردن ظرفا زیر شیر آب می اومد، قدم برداشتم.</p><p dir="auto">وقتی که به پشت اپن آشپزخونه رسیدم، دختری که تا همین یه ثانیه پیش مطمئن بودم داره ظرف می شوره رو دیدم که تا نصفه توی کابینت زیر سینک بود و نمی دونم اون تو داشت دنبال چی می گشت.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-39905-109008-1000/109008.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">برای اینکه او رو متوجه ی خودم کنم، صدای خفه شده ی توی گلوم رو بیرون دادم و گفتم: اینجا چه خبره؟!</p><p dir="auto">اوکه متوجه ام شده بود، ترسید و خواست خودش رو از کابینت <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87/">رمان عاشقانه</a> بیرون بکشه که سرش به لبه ی سینک خورد و بدون اینکه به سمت من برگرده، آخ گفت و دستش رو روی سرش گذاشت.</p><p dir="auto">بدون اینکه برام مهم باشه چی به سرش اومده، نگاهم رو ازش گرفتم که به حرف اومد و گفت: ببخشید! فکر نمی کردم شما امروز زود بیاین خونه!</p><p dir="auto">این صدا عجیب برام آشنا بود که با تعجب به دختر نشسته روی زمین نگاه کردم و تازه وقتی دستش رو به لبه ی کابینت گرفت و از روی زمین بلند شد، دیدم که او کسی نیست جز دلارام!</p><p dir="auto">همون دختر پولداری که یه زمانی دنیام رو زیر و رو کرده بود!</p><p dir="auto">همون دلارام ساده و معصومی که تمام عشق و هستیش رو با من شریک شده بود، ولی روزگار نامرد نخواست مال من بشه و با نامردی تمام او رو از من گرفته بود و حالا او رو با کیلومترها فاصله از آنچه که بود در مقابل من قرار داده بود.</p><p dir="auto">با چشمای از حدقه بیرون زده به دلارام نگاه می کردم که با چشمای بسته از شدت ضربه، رو به روی من وایستاده بود و سرش رو ماساژ می داد.</p><p dir="auto">گلوم خشک شده بود و زبونم توی دهنم نمی چرخید، ولی به هر زحمتی که بود به حرف اومدم و صداش زدم: دلارام؟!</p><p dir="auto">با شنیدن اسمش از زبون من، چشماش رو باز کرد و متعجب تر از من، به من خیره شد.</p><p dir="auto">هر دو با چشما و دهن باز  به هم خیره شده بودیم و بدون اینکه  هیچ کدوم <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/">رمان جدید</a>  توانایی حرف زدن داشته باشیم، مدتی رو توی همون حال وایستادیم تا اینکه او زودتر از من به خودش اومد و خیلی ناگهانی در مقابل نگاه متعجبم از آشپزخونه بیرون زد و به سمت در ورودی دوید.</p><p dir="auto">با این حرکتش از بهت در اومدم و به دنبال او که معلوم بود ازم فرار کرده، قدمای بلند برداشتم و وقتی بهش رسیدم که روی پیراهن توی تنش، مانتو پوشیده بود.</p><p dir="auto">کاملا مقابلش وایستادم، ولی او بدون توجه به من و بدون اینکه دکمه های مانتوش رو ببنده، کیفش رو روی شونه اش انداخت و برای باز کردن در، دستش رو روی دستگیره گذاشت.</p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7/">دانلود رمان غریبه ی آشنا</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان نم شب (جلد دوم)]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%A8-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/zWB/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 21:32:14 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-07-28T02:02:14+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/">دانلود رمان</a> نم شب (جلد دوم) _ حتی از زیباترین احساس‌ها هم تنها شبنمی کوچک باقی می‌ماند. پشت گریه‌های آسمان، رنگین کمانی نحفه‌ست و در آسمان سیاه زندگی هم، امید کوچکی چشمک می‌زند.</p><p dir="auto">داستان نم شب راجب انسان‌هایی‌ست که خود واقعی‌شان را گم کرده‌اند.</p><p dir="auto">دختری که پس از مدت‌ها هنوز تکه پوسیده عشق قدیمی را دور نینداخته، به کشور خودش باز می‌گردد. تصویر چهره معشوق او را برای دوباره گرفتن دستان مرد خسته داستان تشویق می‌کند.</p><p dir="auto">همه می‌گویند گذشته‌ها گذشته‌؛ اما چرا حال او تغییری نکرده است؟ او هنوز هم امیدوار است تک درخت پوسیده درون قلبش با آب محبت، رشد کند.</p><p dir="auto">حس تنهایی هیچ‌گاه دست از سر او برنمی‌دارد؛ شاید او در قلبش را به روی همه بسته و اعتماد دوباره به آدم‌های جدید، راهی هموار برای زدودن این حس باشد.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-38635-108357-1000/108357.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">قسمتی از رمان</p><p dir="auto">نیم‌نگاهی به نوید انداختم و شالم رو از روی صندلی برداشتم. به سمت نگار و رایان رفتم و شالم رو روی سرم قراردادم. ندا و توسکا تور رنگی رو بالای سر نگار و رایان گرفتن. من هم آروم از پله‌ها بالا رفتم و کنارشون ایستادم. نگاهی به نگار کردم که اون هم نگاهم کرد. استرس از توی چشم‌هاش معلوم بود. نفسی کشیدم و دوتا دسته قند رو از روی سفره‌ی عقد توی دست گرفتم.</p><p dir="auto">مامان ‌رایان: بهتر نبود خواهر داماد تور رو می‌گرفت یا قند؟</p><p dir="auto">مامان ‌نگار: ما که رسم نداریم دختری که ازدواج کرده بایسته بالای سر عروس و داماد. گفتیم یکی از دخترعمو یا خاله‌هاش بگیره شما گفتید نه.</p><p dir="auto">مامان ‌رایان: ما هم رسم نداریم به جز خواهر داماد دختر دیگه‌ای بایسته.  <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87/">رمان عاشقانه</a> نم شب (جلد دوم)</p><p dir="auto">حاج ‌آقا: سه‌تا دخترخانم زیبا ایستادن و دعا می‌کنن برای خوشبختی‌شون. این رسم و رسوم رو کنار بذارید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%85-%d8%b4%d8%a8-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85/">دانلود رمان نم شب (جلد دوم)</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان الماس سرخ]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/zWz/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 21:17:29 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-07-28T01:47:29+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/">دانلود رمان</a> الماس سرخ _ عشق به یک انسان معمولی، جایی در قوانین‌ جادوگرها ندارد. جادوگرهایی که خود تابع قانون‌های خود هستند، نقشه‌ای را برای جدایی بین یک جادوگر عاشق و انسان معمولی رقم می‌زنند. فارق از خاصیت عشق که چه بر سر حال آن عاشق خواهد آورد و دروغی که برملا می‌شود و این قوانین را نقض می‌کند به هنگامی که فردی برای اصلاح قوانین پیش قدم می‌شود.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-38634-108356-1000/108356.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">من سعی کردم سریع‌تر بدوم‌ و صدای او را نادیده بگیرم؛ اما تروی در باشگاه فوتبال بود و سرعت بیشتری نسبت به من داشت.</p><p dir="auto">او درحالی‌که بازوی من را می‌گرفت، پرسید:</p><p dir="auto">– هی! چه مرگت شده؟</p><p dir="auto">زمانی‌که سعی داشتم او را دور کنم گفتم:</p><p dir="auto">– دست از سرم بردار!</p><p dir="auto">با چهره‌ای گیج پرسید:</p><p dir="auto">– من کار اشتباهی انجام دادم؟</p><p dir="auto">من با عصبانیت به او نگاه کردم و راه خود را ادامه دادم که او دست مرا گرفت.</p><p dir="auto">– هی، صبر کن، بیا حرف بزنیم.</p><p dir="auto">سعی می‌کرد مرا آرام کند. <a href="https://www.1roman.ir/category/the-historical-novel/">رمان تخیلی</a> الماس سرخ</p><p dir="auto">طعنه آمیز گفتم:</p><p dir="auto">– چرا نمیری با شیلا صحبت کنی؟</p><p dir="auto">او درحالی‌‌که مطمئن نبود که من در مورد چه چیزی صحبت کرده‌ام، گفت:</p><p dir="auto">– چی؟</p><p dir="auto">سپس از بیمارستان تماس گرفتند.</p><p dir="auto">– سلام! چی؟ من تو راهم.</p><p dir="auto">اشک مانند چشمه رود اردن از چشمانم می‌ریخت.</p><p dir="auto">تروی با نگرانی سوال کرد:</p><p dir="auto">– مشکل چیه؟</p><p dir="auto">– پدربزرگم سکته قلبی کرده؛ من باید به بیمارستان برم.</p><p dir="auto">– می‌رسونمت؛ بزن بریم!</p><p dir="auto">تروی به آرامی این را گفت و من را سوار ماشینش کرد.</p><p dir="auto">هنگام رانندگی ماشین غرق سکوت بود. تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم این بود که اگر هر اتفاقی برای او می‌افتاد، می‌مردم.</p><p dir="auto">وقتی که در نهایت در بیمارستان متوقف شدیم، هر دو پیاده شدیم.</p><p dir="auto">وقتی وارد بیمارستان شدیم، تروی مرا متوقف کرد و دستم را گرفت.</p><p dir="auto">– من دوستت دارم و هرگز کاری برای صدمه زدن بهت انجام نمیدم.</p><p dir="auto">کلمات به من قدرت دادند.</p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%b3-%d8%b3%d8%b1%d8%ae/">دانلود رمان الماس سرخ</a></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان بالا پایین اعتماد]]></title>
      <link>http://medad.io/@1roman/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/zWx/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[یک رمان]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 21:04:31 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-07-28T01:34:31+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-38632-108355-1000/108355.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/">دانلود رمان</a> بالا پایین اعتماد در مورد دختری هست که عاشق پسر عموش هست ولی به خاطر بیماری فوت میکنه و یه پسری وارد زندگیش میشه که به شدت بد اخلاق و نظامی هست و سر قصه ای دختر نمی دونه که نظامی هست و میشه محافظ دختره داستان و کلی هم دیگه را میزنن و داستان جالبی هست توصیه میکنم حتما بخونید</p><p dir="auto">به قد و قواره باشه که الان شما باید استاد ما باشی!</p><p dir="auto">کثافت حاضرجواب! ظرف رو پرت کردم تو ظرف شویی و از آشپزخونه بیرون امدم که با آرشاویر رو به رو شدم</p><p dir="auto">-سلام چته؟-هیچی</p><p dir="auto">رو مبل نشستم و تی وی رو روشن کردم…هه فکر کرده کیه ؟قد منو مسخره میکنه!</p><p dir="auto">شهاب اومد کنارم نشست-ظرف ها رو شستی -نه-چرا!؟</p><p dir="auto">-از این محافظ خوشم نمیاد خونه که شما هستین بهتر نیست نباشه!؟ یا حداقل از اتاقش بیرون نیاد!؟</p><p dir="auto">-بعله ،نرسیده باهاش لج کردی آره!؟ اخم کردم</p><p dir="auto">-شهاب مگه من بچم اونطوری باهام حرف میزنی!؟</p><p dir="auto">-ماهورا اون یکی از افراد این خونست تا وقتی که حد و <a href="https://www.1roman.ir/category/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af/">رمان جدید</a> حدود خودش رو بدونه احترامش واجبه، به غیر از این که محافظ مهمون خونه ی ما هم هست ما ۳ تا فقط شب ها خونه ایم پس باهاش کنار بیا، چیز زیادیه!؟</p><p dir="auto">آروم نزدیک گوشش گفتم:-اگه شما نیستید بلایی سرم بیاره چی!؟</p><p dir="auto">-ماهورا! اون محافظ تو هستش! مگه بهت نگفتم بهش اعتماد کن!</p><p dir="auto">-من ازش خوشم نیومد یکی دیگه بگیر</p><p dir="auto">شهاب اخم کرد</p><p dir="auto">-با همین کنار میای حرفی هم نزن</p><p dir="auto"><a href="https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%be%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%af/">دانلود رمان بالا پایین اعتماد</a></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>