<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های علی فرنود در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های علی فرنود در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@Farnoudian/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-10216/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%AF.png</url>
      <title>پست های علی فرنود در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@Farnoudian/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Mon, 25 Jun 2018 14:24:21 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@Farnoudian/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[این آقای میکل‌آنژ]]></title>
      <link>http://medad.io/@Farnoudian/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A2%D9%86%DA%98/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cyV/</guid>
      <category><![CDATA[زندگی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[علی فرنود]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 16 Jun 2018 15:48:51 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-06-16T20:18:51+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">در خود</p><p dir="auto">به جست وجویی پیگیر</p><p dir="auto">همت نهاده ام</p><p dir="auto">در خود به کاوشم</p><p dir="auto">در خود</p><p dir="auto">... ستمگرانه</p><p dir="auto">من چاه میکنم</p><p dir="auto">من نقب میزنم</p><p dir="auto">من حفر میکنم.</p><p dir="auto">احمد شاملو -- ققنوس در باران</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">۱. چهل و سه سال‌ پیش اتاق را پیدا کردند. یک سری پله تنگ و تاریک و پرپیچ و خم می‌رفتند پایین و می‌خوردند به یک اتاق مخفی. دو متر در نه متر، با هفتاد نقش نفس‌گیر روی دیوارها. هر چند هیچ‌ نقشی امضا نداشت، ولی طرحهای آقای میکل‌آنژ را نمی‌شد اشتباه گرفت. چهل و سه سال گذشت تا دیروز بالاخره اعلام کردند که کار، کار خود استاد است. سالها نشسته بود و روی دیوارهای اتاق یکی‌یکی طرح زده بود، بعد هم گذاشته بود برای ما آیندگان و رفته بود. </p><p dir="auto">۲. آقای میکل‌آنژ از آن آدمهای رادیکال و شجاع و نترس تاریخ هنر است. در بیست و شش سالگی با زور و بلا و خواهش و التماس، کلیسای فلورانس را قانع کرده بود که این یک تکه عظیم سنگ مرمری را که سالهاست این بیرون مانده بدهید من برایتان بتراشم. از این آقای داوینچی و دیگران بگذرید، اینها این کاره نیستند. یک ماه هر روز نگاهش کرده بود و دو سال هر روز تراشیده بودش و مجسمه داود را خلق کرده بود تا نماد رنسانس شود. سقف کلیسای سیستین را که می‌خواستند نقاشی کنند، از قصه‌های انجیل نقاشیها داشت و فکر کرده بودند آقای میکل‌آنژ آن نقاشیهای پیشین را یک کمی بزک دوزک می‌کند. به جایش کلنگ آورده بود و همه را خراب کرده بود و تاریخ هنر را عوض کرده بود. آن روزی که گفته بود &quot;بزرگترین خطر برای بیشتر ما بلندپروازی و نرسیدن نیست، بلکه تعیین هدفهای حقیر و رسیدن به آنهاست.&quot; شوخی نداشت. </p><p dir="auto">۳. بعد همین آقای بلندپروازِ جسورِ نترس می‌رفته می‌نشسته توی اتاق دو در نهش و تنهایی روی دیوارهای طولانی اتاق طراح می‌زده. مثل طرحهای انسانهای اولیه روی دیواره‌های غارها. آن طرحها که یک روزی فکر می‌کردیم کار یک سری سبیل‌کلفت است که می‌رفتند شکار و بعد اتفاقات شکار را روی دیوارهای می‌کشیدند و پنج سال پیش معلوم شد که اکثر طراحان و نقاشان زن بودند. یعنی سی‌هزار سال پیش یک زنی نشسته بوده توی غارِ شووه، و نقاشی می‌کرده که همه رفته‌اند شکار و من مانده‌ام اینجا با یک سری بچه وق‌وقو و یک سری آدم غرغرو‌. توی کله من اینهاست و دلم می‌خواهد اینجا باشم که می‌کشم، ولی به جایش گیر افتاده‌ام توی این غار. این یک ذره دیوار گوشه خلوتِ ما باشد. </p><p dir="auto">۴. آقای برایان لیتل یک روزی در Me, Myself,  and Us نوشت که آدمها پیچیده‌تر از این هستند که با یک کلمه &quot;درونگرا&quot; و &quot;تطابق‌پذیر&quot; و &quot;روان‌پریش&quot; و &quot;وظیفه‌شناس&quot; و &quot;تجربه‌پذیر&quot; تعریف شوند. هر آدمی، بسته به پروژه‌های شخصیش باید آن چیزی بشود که نیست. مثال می‌زند که من آدمی هستم درونگرا، ولی پروژه شخصیم استاد دانشگاه بودن است. باید با دانشجو تعامل کنم و در گردهماییها سخنرانی کنم و در امور اداری دانشکده شرکت کنم. همه این برونگراییها که تمام شد ولی، یک گوشه خلوتی می‌خواهم که بروم آنجا و از دنیا و مافیها ببرم و درونگرا باشم. برسم به آن &quot;خود&quot; واقعی. می‌گوید که هیچ‌جا اگر برای آن گوشه خلوت نباشد، من را بعد از سخنرانیهای بزرگ توی دستشویی گردهمایی پیدا می‌کنید. خلوتم رفته آنجا. دیروز که گفتند نقاشیهای این اتاق دو در نه مال آقای میکل‌آنژ بوده، فکر کردم این هم خلوت آقای میکل‌آنژ. پروژه شخصیش این بوده که جهان هنر را عوض کند.  می‌رفته و با کلیسا بحث می‌کرده که &quot;توی این سنگ مرمر یک فرشته می‌بینم. بگذارید بتراشم و آزادش کنم.&quot;، با مدیچیها سر پولِ طراحی کلیسایشان چانه می‌زده، با کلیسا بحث می‌کرده که این سقف سیستین را باید خراب کرد و طرحی نو برانداخت، همزمان با دوستانش علیه مدیچیهای حاکم توطئه می‌کرده، بعد شب از یک سری پله تنگ و تاریک می‌رفته پایین و خلوت خودش را پیدا می‌کرده و از هیاهو جدا می‌شده. مثل آقای برایان لیتل بعد از یک  سخنرانی بزرگ، مثل زن‌ غارنشین، مثل من، مثل شما. همه انسانهای تاریخ آن یک گوشه خلوت را می‌خواهند که آنجا خودشان باشند. </p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[چراها و چطورها]]></title>
      <link>http://medad.io/@Farnoudian/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cyl/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[علی فرنود]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 25 May 2018 04:32:41 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-25T09:02:41+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">And if thou gaze long into an abyss, the abyss will also gaze into thee. -- Friedrich Nietzsche; Beyond Good and Evil</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">۱. یک روزهایی توی زندگی می‌خوریم به چراها. به اینکه چرا این رابطه تمام شد؟ چرا فلان کار را نگرفتم؟ چرا فلان خانه را نخریدم؟ چرا زودتر به فکر درس خواندن نیفتادم؟ چرا در زندگی ورزش را جدی نگرفتم؟ و هزار چرای دیگر. آدمیزاد است، هر چه که می‌شود باید توی مغزش حلاجی کند و دلیلی پیدا کند. به خاطر چراها دلیل شکست را پیدا می‌کنیم و تصحیحش می‌کنیم و رشد می‌کنیم. چراها وادارمان می‌کنند که گذشته را مرور کنیم. کجا بوده‌ایم و کجا رفته‌ایم و کجا کج رفته‌ایم. هر جا که مسیر را‌ تصحیح کرده‌ایم از‌ همان چرا گفتن آمده، هر چند که آن لحظه حس زهر هلاهل داشته و تلخی مزه‌اش هرگز از یادمان نرفته. </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">۲. چراها موقع بحرانها اثرگذارترند. به قول یکی از سیاستمدارهای این مملکت هیچ بحرانی را نباید هدر داد. به هیچ دردی نخورد به درد تغییر می‌خورد. چراها نشسته‌اند آن لب پرتگاهِ چاهِ بیچارگی. همان چاه بی‌انتهای بیچارگی که به قول آقای نیچه زیاد که تویش نگاه کنی، ممکن است چشمش را باز کند و‌ نگاهت کند. آقای موراکامی یک روزی نوشت که مدام می‌روم دوی ماراتون و مسابقات سه‌گانه. مدام تلاشم بر اینست که استقامت ذهن و جسم را بیشتر کنم. شغل نویسنده درونکاوی است و درونکاوی هم چیزی است مثل ماهیِ فوگو. شیرینترین قسمتش چسبیده است به سمی‌ترین قسمتش. حواست نباشد و زورت نرسد کنده و برده. زیاد دیده‌ام که نویسنده‌ها دیوانه شده‌اند. شاید تمرین استقامت کمکم کند که مدام تا آن لبه بروم و برگردم. </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">۳. آدمها گاهی به دنبال چراهایشان گیر می‌کنند توی یک‌ چرخه معیوب و گاهی می‌افتند توی پرتگاه. کجا اشتباه رفتم گاهی چنان سوال پرپیچ و خمی است که با هزار روانکاوی هم جواب ندارد. می‌شود تا بچگی هزار بار در جستجوی جوابش رفت و آمد. می‌شود رفتار پدر و مادر و جد و اجداد را نقد کرد. اسمش را که &quot;ریشه‌یابی&quot; گذاشتند، یادشان رفت به ما بگویند که ریشه هزار و یک انشعاب دارد که هر کدام می‌روند یک طرف و گاهی رفتن‌ دنبالشان فایده ندارد. یادشان رفت بگویند که می‌شود انقدر به هر شاخه ریشه فکر کرد که رشد درخت‌ از یادمان برود. </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">۴. یک زمانی باید فهمید که از ریشه‌یابی گذشته‌ایم و در گذشته گیر کرده‌ایم و هر چرایی، مثل یک قدم اضافه در شن روان است. یک زمانی باید از چراها گذشت و‌ به چطورها رسید. یک زمانی باید فهمید که حالا این اتفاق افتاده و به چرایش فکر کردم و حالا همین است که هست. یا اصلا قادر به مهار شرایط نیستم، یا انقدر وقت و هزینه می‌برد که به کار من نیست، یا اینکه اصلا یک‌ اتفاقی بوده که افتاده و گذشته‌ای بوده که رفته. حالا چطور زندگی کنم؟ از کدام مسیر بروم؟ این روزهای خودشناسی چطور راه آینده‌ام را هموار می‌کنند؟ چطورها به اندازه چراها عمیق نیستند، ولی راه آینده از آن چطورِ اول شروع می‌شود. از آن لحظه‌ای که می‌گوییم چرا بس است. حالا چه کنم؟ چرای بی‌ چطور مجنون می‌کند و‌ چطورِ بی چرا به ترکستان می‌رود. زندگی ما، یک جایی می‌چرخد در تعادل چراها و چطورها.  </p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>