<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های سیب تیپ در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های سیب تیپ در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@Rezaakbardokht8/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/NoAvatar-common150/</url>
      <title>پست های سیب تیپ در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@Rezaakbardokht8/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Mon, 02 Aug 2021 15:07:25 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@Rezaakbardokht8/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[داستانی]]></title>
      <link>http://medad.io/@Rezaakbardokht8/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C25528558/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/yrz/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[سیب تیپ]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 07:35:10 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-07-03T12:05:10+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">مسخره بازی
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از اینجایی که الان ایستادم همه چی قشنگ تره
</p><p dir="auto">ولی حیف که کورم کردیُ دیگه نمیتونم چیزیو ببینم
</p><p dir="auto">هیچ نوری مثل روشنایی روز نمیتونه رنگ واقعیت ببخشه به زندگی، ولی شب اومدم اینجا یوقت واقعیت این قضیه اذیتت نکنه
</p><p dir="auto">از وقتی رفتی عینک میزنم، بچه ها میگت بت میاد
</p><p dir="auto">ولی نمیدونن که نمیخام دنیای واقعی رو بی تو ببینم
</p><p dir="auto">گاهی اوقات تو خیابون سرمو بلند میکنم میبینم یجایی هستم که اصلا نمیدونم کجاست، فرقش با قبلنا اینه که میخاستیم گُم بشیم باهم ولی الان دیگه قسمت اینه که گُم بشم
</p><p dir="auto">بهت قول میدم این فیلمو پاکش میکنم، ولی نَه.
</p><p dir="auto">وقتی به پیش پا افتاده ترین قولات عمل نکردی چرا من بکنم
</p><p dir="auto">از اینجایی که هستم میتونی کُل شهرو ببینی که با سوسو زدناشون دارن خواهش میکنن تا یبار دیگه کنارم فقط نیگاشون کنی ولی حیف که آیینه چشام تَرَک خوردُ تو هم جنس نو بیشتر دوس داری.
</p><p dir="auto">شکایتی نیست. اگه مُردَم خودم خواستم، کسی مُقصر نیست.
</p><p dir="auto">جنس اکسیژن این دنیا با ریه های من ناسازگار بود
</p><p dir="auto">در واقع  قلبم به مغزَم گفت خَستَم از بَس شکستَم
</p><p dir="auto">تمومش میکنی یا تمومش کنم؟ میکروفونو برداشتمو تو روت میگم منم مثل تو تمومش میکنم 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سپس فیلم را قطع کرد و این ویدئو را در صفحه اینستاگرامش منتشر و ندا را تگ کرد و بعد پیجش را بست و موبایلش را خاموش کرد.
</p><p dir="auto">سپس عرفان سوار ماشینش شد و به سمت روستای یکی از دوستانش که در مناطق کوهستانی بود، حرکت کرد.
</p><p dir="auto">در طی راه چندبار به سرش زد که ماشین را به درّه بیاَندازد ولی اینگونه مُردَن را بیهوده میدید و میخواست اتفاقی را رغَم بزند که بگوش ندا برسد.
</p><p dir="auto">شب بود و تاریک، جاده هم مه گرفته پُرپیچُ خم_سرعتش را کم کرد، پس از یک ساعت به گردنه ای در بالا تپه ای رسید، نور فانوسی در دل شب توجهش را جلب کرد_سرعتش را کم کرد و ایستاد، از ماشین پیاده شد و به سمت فانوس نزدیک شد.
</p><p dir="auto">مَرد میانسالی را روی لبه پرتگاه دید که در حال سیگار کشیدن میگریست.
</p><p dir="auto">کمی ترسید ولی چیزی برای از دست دادن نداشت_نزدیکش شد و احوالش را جویا شد.
</p><p dir="auto">کنار او نشست و گرم گرفت_مرد میانسال قصد خودکشی داشت. فرزند معلولش دو کلیه خود را بخاطر بیماری از دست داده بود و تمام دَر های دنیا برویش بسته شده بود و نمیتوانست کلیه ای برایَش فراهم کند_و این عجزٌ ناتوانی او را به نقطه پایان رسانده بود، عرفان سعی میکرد به او اُمید بدهد که از تصمیمش منصرف شود ولی او غرق در نومیدی بود و ادامه زندگی را ذلت بخش ترین فاجعه ممکن مینگریست.
</p><p dir="auto">عرفان به او قول داد که تحت هر شرایطی برای فرزند وی کلیه تهیه میکُنَد و مرد کمی آرام گرفت، گویی  روزنه ای برای ادامه دادن برویش غُنچه کرده بود.
</p><p dir="auto">به عرفان گفت گروه خونی فرزندش نادر است و کلیه اهدایی بسیار کمی برای او یافت میشود. عرفان که رو کلیه خودش حساب کرده بود بعد از شنیدن این حرف، برای اینکه او اُمیدش را باری دگر از دست ندهد بهش دلگرمی داد که به قولش عمل میکند.
</p><p dir="auto">مشکل اینجا بود که فقط 48 ساعت زمان باقی مانده بود تا فرزند آن مرد کلیه را دریافت کند.
</p><p dir="auto">عرفان از مرد میانسال پرسید پزشکی میشناسد که وضعیت فرزندش را ثابت نگه دارد تا اندک زمان بیشتری فراهم کند.
</p><p dir="auto">مرد، پزشکی که در روستایشان زندگی می‌کرد و مجوزش ابطال شده بود را از دوستان نزدیکش برشمُرد که گاهی باغش را تمیز می‌کرد و به کارهایش میرسید. 
</p><p dir="auto">عرفان او را نزد پزشک فرستاد تا ببیند راهی برای زمان خریدن وجود دارد یا خیر و خودش به سمت شهر برگشت تا از طریق دوستانش جویای کلیه شود. در این بین مجبور شد که موبایلش را روشن کند، تماس های از دست رفته زیادی بروی موبایلش ظاهر شد. بی توجه به ان ها که اکثرا دوستان ندا بودن، صفحه اینستاگرامش را باز کرد،
</p><p dir="auto">که با خبر مرگ ندا روبرو شد...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به عرفان شوک وارد شد و اتومبیل را متوقف کرد
</p><p dir="auto">آنقدر بُهت و ترس ورش داشته بود که بیش از 20 دقیقه در یک حالت ثابت ماند و در فکر فرو رفت.
</p><p dir="auto">غم تمام وجودش را مملو از خود کرد، استوری دوستان ندا و تسلیت هایشان او را از این اتفاق مطمئن  کرد. اشک چشمانش ناخاسته سرازیر شده بود. برای آخرین بار می خواست حرف هایش با ندا را مرور کند که واتس آپش را باز کرد. مکالماتش با ندا را با چشمانی اشک آلود نگاه می کرد.
</p><p dir="auto">ناگهان توجهش به آخرین زمان آنلاین بودن ندا جلب شد که حکایت از آنلاین بودن وی در نیم ساعت پیش داشت. کمی تعجب کرد چون استوری ها برای بیش از 2 ساعت قبل بود. به خودش گفت نکند وارد بازی ندا شده باشد.
</p><p dir="auto">ساعت حدود 12 شب بود که تصمیم گرفت به سمت خانه ندا برود تا ببیند سرُصدا یا پارچه سیاهی زده اند یا نَه که پس از رفتن به آنجا دید همه چیز عادی است.
</p><p dir="auto">از ماشین پیاده شد و با سنگ به شدت درب حیاط شان را چندباری به صدا در آورد و به سرعت دور شد و از گوشه ای منتظر شد تا ببیند چه میشود. دید که اتفاق خاصی نیوفتاد و فقط پدرش بیرون آمد و پس از برسی اون حوالی چند فوحش به خواهر و مادرش داد!!!
</p><p dir="auto">حداقلش این بود که فهمید خبر کذب است و جَو سازی ندا و دوستانش بوده. پس از چند دقیقه مجدد رفت جلو خانه شان
</p><p dir="auto">و از دیوار کمی بالا رفت تا حیاط را ببیند که با لامپ روشن اتاق ندا مواجه شد و همچنین متوجه خالی بودن چای پارک ماشین برادر ندا شد.
</p><p dir="auto">فکری به ذهنش رسید. به ماشینش بازگشت و به سمت بیمارستانی که دوستش در آن جا کار می کرد، رفت.
</p><p dir="auto">پس از دیدار با وی، درمورد کلیه از او سوالاتی پرسید که دوستش سریع ترین راه را خرید کلیه اعلام کرد.
</p><p dir="auto">چند اسم و شماره تماس به عرفان داد تا پیگیری کند، عرفان خواهش دیگری از او کرد که ابتدا با مخالفت وی روبرو شد ولی پس از چندبار اصرار کردن، دوستش راضی به انجام درخواست عرفان شد.
</p><p dir="auto">بدون اینکه کسی متوجه شود با تلفن بخش به شماره پدر ندا تماس گرفت و خبر تصادف احسان، پسرش را به او داد تا در اسرع وقت خودش را به بیمارستان برساند. 
</p><p dir="auto">سپس عرفان از او تشکر کرد و رفت ماشینش را جایی پارک کرد که تو دید نباشَد و مجدد به جلوی درب اورژانس بازگشت. 
</p><p dir="auto">به پدر ندا آنقدر شوک وارد شده بود که حتی به موبایل احسان زنگ نزد و به اتفاق همسرش و ندا پس از دقایقی سراسیمه به بیمارستان رسیدند. 
</p><p dir="auto">هنگامی که در حال ورود به اورژانس بودند، ندا، عرفان را گوشه ای دید که به طرز عجیبی به او خیره شده بود. 
</p><p dir="auto">به سرش زَد که نکُنَد عرفان عامل تصادف برادرش باشد. 
</p><p dir="auto">پدر و مادرش جلوتر از او وارد اورژانس شدند ولی ندا بسمت عرفان رفت. 
</p><p dir="auto">قبل از اینکه ندا حرفی بزند عرفان به او گفت اگر حرفی داری دنبالم بیا که ندا هم باتردید رفت. 
</p><p dir="auto">سپس عرفان به او گفت تو قصه هاست که شخصیت مثبت همیشه قهرمان می مونه و کارای خوب انجام میده، ندا با شنیدن این حرف به او اجازه کلام دیگه ای نداد و سیلی محکمی به او زد و برگشت که نزد برادرش برود، عرفان هم از پُشت او را کشید تا مانع رفتنش شود که این کشیدنش موجب زمین خوردن ندا شد. 
</p><p dir="auto">که از بَد ماجرا، سَرَش به زمین اصابت کرد و سپس بسختی بلند شد که برود ولی پس از لحظه ای مقابل چشم های بُهت زده عرفان  بروی زمین افتاد و بی حرکت ماند...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">عرفان او را روی صندلی ماشینش نشاند و سعی کرد او را به هوش بیاورد ولی موفق نشد. کمی خون از سر ندا جاری شد که ترس و استرس عرفان را دوچندان کرد.نمیدانست چکار کند و چگونه به او کمک کند، اگر او را به بیمارستان می رساند پای خودش گیر بود و از طرفی نمیتوانست دست رو دست بگذارد.
</p><p dir="auto">به اولین فکری که به ذهنش رسید جامه ی عمل پوشانید.
</p><p dir="auto">تصمیم گرفت ندا را به دکتری که آن مرد میانسال در روستا معرفی کرده بود نشان دهد.
</p><p dir="auto">فورا به سمت روستا حرکت کرد و پس از مدتی به آدرسی که مرد میانسال داده بود رسید و ندا را به خانه دکتر منتقل کرد.
</p><p dir="auto">مرد میانسال از دیدن ندا بسی خوشحال شده بود و عرفان را دعا میکرد. او گمان میکرد عرفان، ندا را برای اهداء کلیه آورده.
</p><p dir="auto">عرفانم که ذوق بی حدُ وصف او را دید نتوانست حقیقت را به او بگوید و تنها از دکتر خواهش کرد تا به ندا کمک کند.
</p><p dir="auto">دکتر گمان میکرد عرفان، ندا را دزدیده و نیشخندی به او تحویل داد و سپس دست و پای ندا را در مقابل سکوت کر کننده عرفان روی تخت بست.
</p><p dir="auto">عرفان به خود میگفت که این حق نداست، سزای کسی که خیانت میکند چنین چیزی ست، و در کل سعی در راضی کردن وجدان خود داشت که چندان موفق نبود.
</p><p dir="auto">اندکی بعد مرد میانسال فرزند خودش را در حالی که به دوش داشت به منزل دکتر آورد و بروی تخت کنار ندا خواباند.
</p><p dir="auto">او دائما از عرفان تشکر میکرد و اشک میریخت و خدا را شکر میکرد.
</p><p dir="auto">عرفان‌هم با دیدن چهره ی مظلوم فرزند معلول دلش می سوخت ولی از طرفی انگار چیزی اذیتش میکرد بابت قرار گرفتن در این وضعیت.
</p><p dir="auto">ناگهان فکری به ذهنش رسید و به دکتر گفت گروه خونی ندا برای اهدا مشکلی نداشته باشه؟ میتونه اهدا داشته باشه؟
</p><p dir="auto">که دکتر خیالش را راحت کرد و گفت وقتی او را اورد از خون وی نمونه گرفته و خوشبختانه مطابقت دارد.
</p><p dir="auto">عرفان به این نتیجه رسید که دست تقدیر ندا را برای این پسر معلول به اینجا کشانده و حال که راه بازگشتی نمی دید کمی بیشتر راضی به این کار شد.
</p><p dir="auto">اندکی بعد ندا به هوش آمد.
</p><p dir="auto">از اینکه روی تختی دست و پایش بسته بود خیلی تعجب کرد،
</p><p dir="auto">عرفان را روی صندلی دید و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟
</p><p dir="auto">چرا او را به اینجا إورده و چه قصدی دارد؟ او خیلی میترسید
</p><p dir="auto">کم کم گریه اش در آمد و خواهش می کرد تا دست و پایش را باز کنند ولی کسی پاسخگوی درخواستش نبود.
</p><p dir="auto">شروع کرد به جیغ و داد زدن که عرفان دهانش را با چسب بست، و به او قضیه این پسر معلول و چگونه بی هوش شدن خودش و چگونه دست تقدیر او را برای اهدای کلیه انتخاب کرده را به او گفت و از او خواهش کرد که آرام باشد.
</p><p dir="auto">سپس موضوع برادرش را هم گفت که شوخي بیش نبود تا نگران او نیز نباشد.
</p><p dir="auto">ندا شدیدا تلاش میکرد چیزی را به عرفان بگوید
</p><p dir="auto">عرفان سرانجام خواست دهانش را باز کند تا حرفش را بشنود که دکتر در همان حین آمپول بی هوشی را به ندا تزریق کرد و او بدون اینکه حرفش را بزند بی هوش شد...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سپس دکتر مقدمات عمل را فراهم کرد تا کار را شروع کند ولی ناگهان برق منزلش قطع و کار متوقف شد.
</p><p dir="auto">خاموشی بیش از 2 ساعت ادامه داشت که ندا به هوش آمد.
</p><p dir="auto">دکتر خواست مجدد او را بی هوش کند ولی عرفان مانع شد و از دکتر لحظه ای زمان خواست. نزد ندا رفت و از او پرسید قبل از بی هوشی قصد بیان چه چیزی را داشت؟
</p><p dir="auto">ندا که اشک می ریخت به او گفت: فردا سالگرد آشناییمونه، اینکه باهات کات کردم کلا یه شوخی بود، ما دیشب خونه ساراشون جشن گرفته بودیم، برناممون سوپرایز کردنت بود که همه چیز خراب شد.
</p><p dir="auto">بچه ها هزاربار باهات تماس گرفتن که یجوری بیارنت اینجا ولی خاموش بودی.
</p><p dir="auto">عرفان که اصلا حرف های ندا را باور نمیکرد در جای خود خُشکَش زد و دهانش باز ماند، ولی سوالی برایش پیش آمد و پرسید پس چرا خبر خودکشی اَش را پخش کرد؟ ندا پاسخ داد که وقتی نقشه اولمون نگرفت، بچه ها گفتن بعد اینکه از این قضیه خودکشی مطلع شی حتما با یکی شون تماس میگیری تا ببینی چی شده که اونام بکشوننت خونه ساراشون ولی توی لعنتی بازم هیچکاری نکردی و ادعای عاشقی هم میکنی آخرشم منو دزدیدیُ میخای کُلیه مو بگیری. مُشکلی نیست، بگیر کلیه مو، ولی بدون که خیلی بی شَرفی و ازت متنفرم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">حرف های ندا همچو آب سردی بروی قلب عرفان بود که او را خُشک کرد. او بسیار پشیمان بود و در جواب ندا نمیتوانست چیزی بگوید. میخواست حرف بزند ولی گویا زبانش او را یاری نمیکرد.
</p><p dir="auto">در این بین فرزند معلول مرد میانسال دچار شوک عصبی شد و دکتر هرچه تلاش کرد نتوانست مانع فوت او شود.
</p><p dir="auto">دیگر نیازی به اهدای کلیه نبود و عرفان، ندا را به ماشینش بُرد تا او را برگرداند. مرد میانسال گویی تمام زندگی اش را باخته بود و نای خداحافظی با عرفان راهم نداشت.
</p><p dir="auto">سکوت سنگینی در ماشین حکم فرما شده بود، عرفان شدیدا احساس گناه میکرد و خود را لایق عشق ندا نمیدانست.
</p><p dir="auto">حوالی درّه ای که مرد میانسال را برای اولین بار دیده بود توقف کرد و از ماشین پیاده شد و بطرف پرتگاه رفت و بدور دست ها خیره شد.
</p><p dir="auto">ندا هم با تعجب او را می نگریست. موبایلش را که خاموش شده بود، روشن کرد. در همان لحظه سارا تماس گرفت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده و کجاست که پدر و مادرش همه جا دنبالش میگردند؟!
</p><p dir="auto">ندا هم ماجرا را تعریف کرد و گفت در آخرین لحظات فکری به ذهنش رسید تا جان خودش را نجات دهد و از طرفی عرفان را به سزای عملش برساند، از این رو دروغی ساخت که مثلا قصد سوپرایز کردنش را داشته و...
</p><p dir="auto">از سارا خواست که در جریان باشد تا اگر عرفان از او سوالی پرسید هماهنگ باشد.
</p><p dir="auto">در هر لحظه از ذهن عرفان تصویر رها کردن خود از بالای پرتگاه به نمایش در می آمد ولی خودکشی را متعلق به انسان های ضعیف میدانست.
</p><p dir="auto">به ماشین برگشت ولی همچنان حرفی به زبان نیاورد، در عوض
</p><p dir="auto">ندا او را مورد سرزنش قرار میداد زیرا شرمساری را از نگاه نکردن های عرفان به خود فهمیده بود.
</p><p dir="auto">عرفان ندا را سر کوچه شان پیاده کرد و به سرعت از آنجا دور شد. همان شب برادر ندا واقعا تصادف کرد و تا مدت ها در بیمارستان بی هوش بود و اوضاع بسیار بدی برای خانواده اش رغَم خورد ولی نهایتا به زندگی بازگشت.
</p><p dir="auto">آنچه بر انسان ها میگُذَرَد انعکاس بخشی از زندگی ست که بر آینده میتابَد.
</p><p dir="auto">آینده هیچ عرفانی روال سابق را پیش نخواهد گرفت
</p><p dir="auto">و هیچ ندایی رنگ آرامش را نخواهد چشید.     پایان
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نویسنده : رضااکبردخت            
</p><p dir="auto">@delsherha
</p><p dir="auto"> 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[آیا باید عاشق شد ؟]]></title>
      <link>http://medad.io/@Rezaakbardokht8/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/tsZ/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[سیب تیپ]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 09:14:02 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-03-26T13:44:02+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">آیا باید عاشق شد ؟
</p><p dir="auto">آیا واقعا باید در این زندگی عاشق شد؟ پاسخ به این سوال را در انتها خواهید فهمید. عشق در عین سادگی، بی شک پیچیده ترین مسئله زندگی بشر است . شما هیچ حادثه غیر طبیعی ( سیل و زلزله ...) را نمیتوانید بیابید که عشق در قامت علتی گردن کلفت حاضر نباشد. 
</p><p dir="auto">عشق معجونی جان بخش و سمی مهلک است که قابلیت افزودن ده ها سال به زندگی بیماری که بنابر نظر پزشکان تنها چند ماه به اتمام زندگی اش باقی مانده ، را دارد و همچنین آن روی سکه اش در داستان های تعریف نشده ی خودکشی های نوجوانانی خلاصه شده که  انواع برچسب ها به علت این عمل آنان چسبانده میشود.
</p><p dir="auto">
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28378-102477-1000/102477.jpg" alt="آیا باید عاشق شد؟"/><figcaption dir="auto">آیا باید عاشق شد؟</figcaption></figure><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><strong>آیا واقعا باید عاشق شد؟</strong>
</p><p dir="auto">شاید تا انتهای این مطلب این تیتر باید تکرار گردد تا به پاسخ رسید. اما پاسخ  خود به تنهایی کافی نیست. این سوال فراتر از آن است که جوابی توانایی توصیف و وصف آن را دارا باشد. عشق شاید در زندگی شما بسیار خاک خورده و دور باشد ولی از نور آفتاب درخشان تر است، چگونه؟ 
</p><p dir="auto">لابد دیده اید آن دسته از آدم هایی که میگویند: عشق کیلو چند؟ ببین نون دونه چنده ...
</p><p dir="auto">عشق در لابلای تک تک سلول های وجود این افراد لانه کرده است، اصلا میتوانید عشق را در بطن همین پاسخ خردمندانه پندارشان ببینید. فرض کنید نان قرصی x  تومان است، نان را برای کی فراهم میکنند ؟ </p><p dir="auto">برای کسانی که عاشق آن ها هستند ! اصلا فرض بر این باشد که برای شخص خودشان فراهم میکنند، آیا تا عاشق خودت نباشی، میتوانی از همه چیز در زندگیت بگذری تا پی نان ( پول ) باشی؟ 
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28378-102478-1000/102478.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">آیا واقعاا باید عاشق شد؟
</p><p dir="auto">این را بدانید که عشق همچون هرچیزی دارای کیفیت های متفاوتی است. شما میتوانید در طول زندگی بیش از یک بار عاشق شوید، و این پدیده نه چندان نادر یک علت خدایی دارد. 
</p><p dir="auto">فرض کنید خدایی نکرده، امروز عزیزی را از دست داده اید ، چه حالی دارید؟ چقدر ناراحت و آشفته اید؟ چقدر از زندگی و اتفاقاتش متنفر میشوید؟  حتی زیبا ترین لباس ها و خوشمزه ترین غذاها در آن لحظه برای شما پشیزی ارزش ندارند. اما یک سال پس از این اتفاق را تجسم کنید، 
</p><p dir="auto">آیا احوال شما با زمانی که آن عزیز را از دست داده بودید یکسان است؟ یقینا خیر.
</p><p dir="auto">در واقع خداوند با اعطای نعمتی بنام فراموشی در حق بندگانش لطف کرد و درد آن ها را با گذر زمان کاهش داد و در نهایت محو کرد. عشق نیز از چنین سرنوشتی برخوردار است و اگر روزی در گذشته عاشق شدید و سرانجام آن عشق به هر دلیلی نافرجام بود، شک نکنید که که معجونی بنام گذر زمان ، یاد و خاطراتش را خواهد شست و با خود به دوردست ها خواهد کشاند. 
</p><p dir="auto">و فردا آسمان آبی است، خورشید طلوع خواهد کرد، ابرو باد و دوستانشان به کار خواهند افتاد و این بین عشق هم باز کارش را خواهد کرد. یا به دام میاندازدت یا به دام خواهی افتاد .
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28378-102479-1000/102479.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">آیا واقعااا باید عاشق شد؟
</p><p dir="auto">
عشق دردسرهای فراوانی دارد، ببخشید...  بهتر است به طرز دیگری بیان کنم، عشق سخت ترین اتفاق ممکن است. اینگونه تجسم کنید که شما عاشق قصاص شدن هستید و از قضا به شما حکم قصاص هم میدهند !!!!!! البته در نظر داشته باشید که عشق حالت های بسیار زیادی دارد و همه اینگونه دیوانه وار به نظر نمی آیند. 
</p><p dir="auto">سختی عشق آن جاست که بدون فکر کردن به آن که شنا بلد نیستید، تو دریا شیرجه میزنید و حال با تمام وجود برای نجات این عشق میجنگید ، و چه بسیار غرق شدن هایی که نصیبتان میشود در این دریا ولی باز هم شیرجه میزنید. زیبا نیست؟؟؟؟ 
</p><p dir="auto">مزه ی تلخ جان دادن را مدام و مدام تجربه میکنید ولی بازهم در صف داوطلبین جان دادن، اولین نفر هستید. آیا واقعاااا زیبا نیست؟  اندکی عمیق تر به گذشته ی زندگی خودتان نگاه کنید، آیا خودتان را در ورای این توصیفات نیافتید؟ در هیچ برهه ای از زندگی اینگونه  گرفتار این غول دوس داشتنی (عشق) نشده اید؟ آیا کوچه پس کوچه های شهر، شما را بیاد چیزی نمیاندازد؟  زیبا نیست ؟؟؟؟ 
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28378-102481-1000/102481.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آیا واقعاااا باید عاشق شد؟
</p><p dir="auto">عشق شعله سوزانی ست که قلب یخ زده به آن نیاز دارد. آب زلالی ست که جان در خاک غلتیده به آن نیاز دارد. کرونای غمگینی ست که به آغوش برای بقاء احتیاج دارد. 
</p><p dir="auto">به زبان ساده تر، در میان انواع و اقسام مشکلات ریز و درشت زندگی این عشق است که انگیزه میدهد تا بتوانیم زیر این حجم از دشواری ها مقاومت کنیم و کمر خم نکنیم.
</p><p dir="auto">عشق صورت های زیادی دارد، عشق به جنس مخالف، عشق به پدرومادر، عشق به پول ،عشق به شهرت ، عشق به ثروت ، عشق به کتاب، به غذا، به ورزش، به قدرت، به خدا، به میهن و ...
</p><p dir="auto">دوست دارم نکته ای را یادآور شوم، این را بدانید که قرار نیست قدم نهادن در این راه انتهای  شیرینی را برای شما تضمین کند، یعنی باید آگاه باشید که بروی لبه ای پا گذاشتید که احتمال دارد بلغزید و سقوط کنید و آنجا دقیقا نقطه عطف زندگی شما خواهد شد.
</p><p dir="auto">چون پس از آن یا افسرده میشوید یا به دود و امثال آن روی می آورید یا بگونه ای کاملا نمایان در زندگی شما اثر خواهد گذاشت،  که شایع ترین آن کم حرف شدن و بی حس شدن است که البته دوره ای دارد و در موارد شدیدتر اگر به روانپزشک مراجعه نکنید عاقبت ناخوشی به بار خواهد آورد. 
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28378-102482-1000/102482.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"> 
حال شما پاسخگو باشید دوستان، آیا واقعااااا باید عاشق شد؟ یا بدون عشق هم میتوان زیست؟ 
</p><p dir="auto">این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. سپاس
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کلمات کلیدی: عشق-عشق-عشق
</p><p dir="auto">نویسنده: رضا اکبردخت
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[7 نکته کلیدی در خرید و فروش گوشی های دست دوم ]]></title>
      <link>http://medad.io/@Rezaakbardokht8/7-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/tsF/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[سیب تیپ]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 13:37:26 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-03-24T18:07:26+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">7 نکته کلیدی در خرید و فروش گوشی های دست دوم </p><p dir="auto">امروزه بخاطر رشد بی سابقه قیمت ارز نسبت به سال های گذشته ، تورم، قاچاق، تحریم، رجیستری و جدید ترین قانون حوزه مالیاتی یعنی( اعمال مالیات بروی گوشی های با ارزش بیش از 600 دلار)، شاهد افزایش شیب تند قیمت انواع گوشی ها هستیم. 
</p><p dir="auto">یکی از بهترین استراتژی ها، خرید موبایل دست دوم است که البته این امر نیاز به تخصص و آگاهی دارد که در این مقاله کاربردی ترین راه های تایید کیفیت و سلامت گوشی دست دوم را خدمت شما ارائه خواهیم داد. 
</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102457-1000/102457.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">برندهای گوشی 
</p><p dir="auto">همانظور که  درعکس بالا مشاهده میکنید غیر از سامسونگ و اپل و هوآوی هم برندهای بسیاری را میتوانید ببینید  که بعضی از آن ها همچون نوکیا ،اچ تی سی، الجی و ... روزی در ایران از برندهای معروف و پرفروشی به حساب می آمدند که امروزه جای خود را به سامسونگ و اپل و هوآوی و همچنین شیائومی ، داده اند.
</p><p dir="auto">میان رده 
</p><p dir="auto">اساسا تعریف خاصی از واژه میان رده وجود ندارد و همانگونه که از شکل این واژه مشخص است ، مابین عالی و ضعیف می باشد. گوشی های میان رده در بازار ایران از قیمتی بین 4 الی 13 میلیون برخوردارند که البته این عدد ثابتی نیست و بنا به قیمت ارز قابل نوسان است.
</p><p dir="auto">نکته حائز اهمیتی که وجود دارد این است که استقبال از این گوشی ها بسیار افزایش پیدا کرده، که علت آن نیز در کنار قیمت اقتصادی ، کیفیت بالای گوشی های میان رده می باشد. از پرفروش ترین گوشی های میان رده با تناسب کیفیت نسبت به قیمت میتوان ابتدا به میان رده های شیائومی و سپس هوآوی و سامسونگ اشاره کرد. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نکته ای طلایی در دنیای میان رده ها
</p><p dir="auto">باید به این موضوع دقت داشت که تقریبا تمام کمپانی های بزرگ در عرصه تولید گوشی از جمله شیائومی و هوآوی و سامسونگ و ... در کنار گوشی های پرچم دار خود، گوشی های میان رده زیادی را روانه بازار کرده اند اما این بین جای اپل خالی است. و توجه به این نکنه خود گویاست که کمپانی اپل حتی به میان رده و تعدد گونه ها اعتقادی ندارد و تمام تمرکز و خدماتش را روی محدود محصولاتش متمرکز کرده است که چنین تفکری خود گویای کیفیت است. 
</p><p dir="auto">پس این حقیقت را بدانید که خرید یک گوشی دست دوم اپل بسیار با ارزش تر از خرید گوشی دست دوم سایر برندهاست و حتی از گوشی های میان رده سایر برندها نیزبعضا  از دوام و کارآیی بیشتری برخوردار است. 
</p><p dir="auto">
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102458-1000/102458.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">اطلاعات اسرارآمیز
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">1- برای صحت عملکرد برخی از قسمت های سخت افزاری گوشی باید کد تست را وارد کنید. دسترسی به منو تست برخی از گوشی ها، با یک کد ساده امکان پذیر خواهد بود. بعضی از گوشی ها منو تست سخت افزار گوشی را به صورت مخفی طراحی کرده اند که با یک کد به آن دسترسی خواهید داشت. به طور مثال صفحه تست گوشی های سامسونگ را با کد *#0*# می توانید مشاهده کنید.
</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102459-1000/102459.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">2- پورت های اتصال یکی از مهم ترین قسمت هایی هستند که باید با دقت بررسی شوند، معمولا عدم استفاده از کابل شارژر ارجینال باعث خراب شدن ای سی شارژر گوشی و یا حتی خراب شدن باتری موبایل میشود. به همین دلیل از سلامت پورت های مختلف  گوشی  به خصوص پورت یو اس بی اطمینان حاصل کنید. 
</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102460-1000/102460.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">
</p><p dir="auto">3- همچنین با افزایش آمار سرقت امکان دزدی بودن گوشی مورد معامله وجود دارد. برای اینکه در دام شیادان نیافتید حتما  گوشی را با کارتن اصلی و متعلقاتش ، تقاضا کنید.
</p><p dir="auto">همچنین با شماره گیری #*6#*  ، کد ( IMEI ) بروی گوشی نمایان میشود که میتوانید با کد مندرج بروی کارتن دستگاه تطابق دهید . 
</p><p dir="auto">یکی از اصلی ترین نکات خرید گوشی دست دوم اپل همین مورد است که البته این تطابق کافی نیست، شما باید مطمئن شوید که کد آی ام ای آی گوشی شما وارد لیست سیاه نشده باشد و برای این اطمینان شما باید این کد را در سایت های اعلام شده در فضای مجازی وارد کنید تا از دزدی نبودن دستگاه، اطمینان خاطر بدست بیاورید.
</p><p dir="auto">((( به آموزش تصویری زیر که نام سایت مورد نظر نیز مشخص است دقت فرمایید ، لازم به ذکر است که سایت و شیوه ارائه شده در تصویر تنها یکی از شیوه های اطمینان خاطر پیدا کردن از عدم دزدی بودن دستگاه است )))
</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102461-1000/102461.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">شما از این طریق کدIMEI  گوشی را بدست می آورید. 
</p><p dir="auto">
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102462-1000/102462.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">سپس کد را در جای مقابل قرار میدهید ... 
</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-28361-102464-1000/102464.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">و در مرحله پایانی چنین نتیجه ای به شما ارائه میگردد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">4- به ظاهر گوشی با دقت نگاه کنید و سعی کنید لبه ها و صفحه نمایش را کاملا برسی کنید. سیم کارت خود را وارد موبایل کنید و با آن تماس بگیرید ،پیام دهید و نت خود را روشن کرده و با آن کار کنید. از هندزفری استفاده کنید و کیفیت صدا را بسنجید و سپس بدون هندزفری کیفیت صدا را تست کنید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">5- درباره قیمت موبایل از اپلیکیشن های ترب ، دیجی کالا ، دیوار و شیپور استفاده کنید تا به رنج حدودی محصول در بازار برسید. یادتان باشد که فروشگاه های خرید و فروش موبایل اگر موبایل کارکرده شما را قرار باشد بخرند، زیر قیمت بازار قیمت میدهند و در عوض اگر قرار باشد گوشی دست دوم را از آن ها بخرید ، معمولا با  قیمتی بالاتر از شیپور و دیوار و ... ، خواهند فروخت ولی این موضوع را هم بدانید که اطمینان خرید از این فروشگاه ها بسیار بالاتر از خرید در دیوار و شیپور و ... است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">6- یک راه برای تست باطری گوشی دست دوم این است که چندین بار به صورت پیاپی مثلا ۵ بار گوشی  خود را روشن و خاموش کنید اگر باطری این گوشی سالم باشد به اصطلاح نباید خط باطری کم کند یا حد اکثر تا یک خط باطری کم کند، ولی اگر پس از این کار خطوط باطری شما نصف یا کمی کمتر یا بیشتر شد به احتمال قوی باطری گوشی شما دارای اشکال می باشد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">7- و در مرحله آخر حواستان باشد که از فروشنده درخواست کنید تا کد فعال سازی ( عملیات رجیستری ) به شما بدهد تا پس از قرار دادن سیم کارت خود، قادر به فعالیت باشید. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کلمات کلیدی: گوشی ، موبایل ، دست دوم ، باتری ، خرید و فروش ، سامسونگ ، اپل ، دزدی ، 
</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>