<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های کریمی مشاور بیمه در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های کریمی مشاور بیمه در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@bime1365/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-53301/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87.png</url>
      <title>پست های کریمی مشاور بیمه در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Wed, 01 Apr 2020 02:00:58 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@bime1365/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[صور کنید که به عنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%A8/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/khM/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:32:50 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T14:02:50+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13188-87139-1000/87139.jpg" alt="تصور کنید که به عنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که "/><figcaption dir="auto">تصور کنید که به عنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که </figcaption></figure><p dir="auto">تصور کنید که به عنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دایم شما را مسخره کنند و به شما بخندند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که از سن نه سالگی دایم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلا همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمی تواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی - آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد.
</p><p dir="auto">الان چه کار می کنید؟
</p><p dir="auto">چه بر سرتان آمده است؟
</p><p dir="auto">الان قدرتمند ترین زن جهان هستید!
</p><p dir="auto">محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!
</p><p dir="auto">همه شما را به عنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند.
</p><p dir="auto">سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدم های بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند.
</p><p dir="auto">در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان.
</p><p dir="auto">یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تصور کنید که شما با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار و دارایی حدود سه میلیارد دلار، به عنوان ثروتمند ترین زن خود ساخته جهان شهرت دارید.
</p><p dir="auto">آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[فنجان قهوه را تعارفش کردم.]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/khN/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:33:59 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T14:03:59+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13189-87140-1000/87140.jpg" alt="فنجان قهوه را تعارفش کردم."/><figcaption dir="auto">فنجان قهوه را تعارفش کردم.</figcaption></figure><p dir="auto">فنجان قهوه را تعارفش کردم.
</p><p dir="auto">وقتی نگاهش کردم دلم سوخت.
</p><p dir="auto">اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت: آماده شو که می خواهیم جایی برویم.
</p><p dir="auto">همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد: امروز قولنامه اش کردم.
</p><p dir="auto">بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم.
</p><p dir="auto">ناگهان روی مبل ولو شد. متوجه شدم كه سیانور اثر کرده بود!!!</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[تعمیر و نگهداری از کاخ سفید به صورت یک مناقصه مطرح شد]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%AE-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B4%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/khK/</guid>
      <category><![CDATA[ایران]]></category>
      <category><![CDATA[ایرانی]]></category>
      <category><![CDATA[مناقصه]]></category>
      <category><![CDATA[کاخ]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:29:53 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T13:59:53+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13186-87137-1000/87137.jpg" alt="تعمیر و نگهداری از كاخ سفید به صورت یك مناقصه مطرح شد"/><figcaption dir="auto">تعمیر و نگهداری از كاخ سفید به صورت یك مناقصه مطرح شد</figcaption></figure><p dir="auto">تعمیر و نگهداری از كاخ سفید به صورت یك مناقصه مطرح شد. یك پیمانكار آمریكایی، یك مكزیكی و یك ایرانی در این مناقصه شركت كردند. پیمانكار آمریكایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را ۹۰۰ دلار اعلام كرد.
</p><p dir="auto">مسئول كاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت: ۴۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۴۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و ۱۰۰ دلار استفاده بنده.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پیمانكار مكزیكی هم پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را ۷۰۰ دلار اعلام كرد. ۳۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۳۰۰ دلار بابت هزینه های كارگران و +۱۰۰ دلار استفاده بنده.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اما نوبت به پیمانكار ایرانی كه رسید بدون محاسبه و بازدید از محل به سمت مسئول كاح سفید رفت و در گوشش گفت: قیمت پیشنهادی من ۲۷۰۰ دلار است!!!
</p><p dir="auto">مسئول كاخ سفید با عصبانیت گفت: تو دیوانه شدی، چرا ۲۷۰۰ دلار؟
</p><p dir="auto">پیمانكار ایرانی در كمال خونسردی در گوشش گفت: آرام باش… ۱۰۰۰ دلار برای تو و ۱۰۰۰برای من … و انجام كار هم با پیمانكار مكزیكی.
</p><p dir="auto">سرانجام پیمانكار ایرانی در مناقصه پیروز شد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دوست داری جای این میلیارد باشی؟]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jZT/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
      <category><![CDATA[داستان خوب]]></category>
      <category><![CDATA[داستان جذاب]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 05:36:48 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-16T09:06:48+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12893-86884-1000/86884.jpg" alt="دوست داری جای این میلیارد باشی؟"/><figcaption dir="auto">دوست داری جای این میلیارد باشی؟</figcaption></figure><p dir="auto">ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭی ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟»
</p><p dir="auto">ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهایش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿم و ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻧﺸﺪﻩ، ﻃﻌﻢ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﭼﺸﯿﺪﯾﻢ! ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻟﻢ ﺍﺯ ﺗﯿﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭﺳﺶ! ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺭﻓﯿﻖ، ﺑﻪ راهمون ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ. این بار ﯾﻪ ﺍﯾﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﻭﺭﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪﯾﻢ! ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ! ﺭﻓﯿﻖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﺵ! ﻣﻦ موندم ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ، ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺣﻤﻞ ﻭ ﻧﻘﻞ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺣﺠﻢ ﺿﺮﺭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﯿﻢ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺭﺳﯿﺪ! ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ ﻣﺴﺘﺎﺻﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﯽ یه ﺷﻐﻞ کارمندی! ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺩﺍﺭ، ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺠﺎﺭﺕ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ﻭ ﮐﺎﺭﻣﻮﻥ ﺗﺎ ﺻﺎﺩﺭﺍﺕ ﮐﺎﻻ ﻫﻢ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩ. ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺩﻫﯽ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﯾﻬﻮ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻟﻌﻨﺘﯽ، همسرم را ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ! ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺗﻌﺎﺩﻝ مالی رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ! ﺷﺮﮐﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮﯼ ﭼﺎﻟﻪ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺑﺪﻫﯽ! ﺷﮑﺴﺖ ﭘﺸﺖ ﺷﮑﺴﺖ! ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮﻣﻮﺭ ﻣﻐﺰﯼ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ، یه ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﻭﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻼﻕ فوری ﻣﻨﺠﺮ ﺷﺪ! ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺟﺪﯾﺪ. ﺍﻭﻟﺶ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺎ، ﻣﺤﺼﻮﻟﻤﻮﻥ ﺍﻓﺖ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪﯾﻢ. ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺣﺒﺲ ﺭﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻭ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﮔﺬﺭﻭﻧﺪﻡ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ ﺷﺪ! ﺷﮑﺴﺘﻬﺎ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻮﺩﻡ! ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﺒﺲ، ﺑﺎﺯ ﮐﺎﺭ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ این بار ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﯾﻢ. ﺷﺮﮐﺘﻤﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﻭﺿﻌﻤﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ. ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺭﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ، ﺍﺯ ﭼﺎﻟﻪ ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺎ ﺩﺭﺍﻭﻣﺪﻡ. ﺍﻻﻥ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺷﺪﻩ ﯾﻪ ﻫﻠﺪﯾﻨﮓ ﺑﺰﺭﮒ، ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭﭘﺮﺳﻨﻞ. ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎیش، ﺍﺯ ﺣﻀﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﻋﺬﺍﺏ ﮐﺸﯿﺪﻡ. ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﻨﻮ ﻃﯽ ﮐﻨﻪ؟ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮﺩ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﺮﯾﺒﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﺎﺋﯿﻦ: «ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﻻﻥ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻡ.» </p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه پسر غمگین]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jZf/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
      <category><![CDATA[آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[کوتاه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 06:40:50 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-15T10:10:50+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12860-86875-1000/86875.jpg" alt="داستان کوتاه پسر غمگین"/><figcaption dir="auto">داستان کوتاه پسر غمگین</figcaption></figure><p dir="auto">روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم!
</p><p dir="auto">درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
</p><p dir="auto">آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
</p><p dir="auto">درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
</p><p dir="auto">و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.
</p><p dir="auto">درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو. پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شما چطور فکر می کنید؟
</p><p dir="auto">آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
</p><p dir="auto">مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.
</p><p dir="auto">آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید؟
</p><p dir="auto">منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
</p><p dir="auto">عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">درختان میوه خود را نمی خورند،
</p><p dir="auto">ابرها باران را نمی بلعند،
</p><p dir="auto">رودها آب خود را نمی خورند،
</p><p dir="auto">چیزی که بردگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
</p><p dir="auto">همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
</p><p dir="auto">هر چه بیشتر بدست می آوری، کمتر می بخشی.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها
</p><p dir="auto">این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده. کدوم یک از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟
</p><p dir="auto">با امید به اینکه آسمون زندگیمون به رنگ یکرنگی عشق باشه .</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه چیزهای بدتر]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jZd/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
      <category><![CDATA[آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[کوتاه]]></category>
      <category><![CDATA[داستانک]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 06:39:33 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-15T10:09:33+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12859-86874-1000/86874.jpg" alt="داستان کوتاه چیزهای بدتر"/><figcaption dir="auto">داستان کوتاه چیزهای بدتر</figcaption></figure><p dir="auto">پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">با بدترین پیشداوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.
</p><p dir="auto">من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با این دختر پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و این دختر هم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. با عشق،پسرت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پاورقی:
</p><p dir="auto">پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه آموزنده]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-2-3-4-5-6-7-8/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jPS/</guid>
      <category><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 08:10:24 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-29T11:40:24+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12505-86612-1000/86612.jpg" alt="کریمی مشاور بیمه"/><figcaption dir="auto">کریمی مشاور بیمه</figcaption></figure><p dir="auto">یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکایی ج پ مورگان نامه ای بدین مضمون نوشته است:
</p><p dir="auto">می خواهم در آنچه اینجا می گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاری وجود دارد؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چند سئوال ساده دارم:
</p><p dir="auto">پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟
</p><p dir="auto">چه گروه سنی از مردان به کار من می آیند؟
</p><p dir="auto">معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟
</p><p dir="auto">امضا، خانم زیبا و خوش اندام
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">و اما جواب مدیر شرکت مورگان:
</p><p dir="auto">نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سئوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه گذار حرفه ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم:
</p><p dir="auto">درآمد سالانه من بیش از 500 هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است:
</p><p dir="auto">آنچه شما در سر دارید، مبادله منصفانه «زیبائی» با «پول» است. اما اشکال کار همین جاست: زیبائی شما رفته رفته بعد از ده سال آرام آرام به کل محو می شود اما پول من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه؛ و چین و چروک و پیری زودرس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از نظر علم اقتصاد، من یک «سرمایه رو به رشد» هستم اما شما یک «سرمایه رو به زوال».
</p><p dir="auto">به زبان وال استریت، هر تجارتی «موقعیتی» دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند، عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می گذاریم و استفاده می کنیم اما ازدواج نه هرگز.
</p><p dir="auto">اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبایی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود؛ کالاهایی با ارزش مثل «انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و … »، آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت؛ چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبایی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
</p><p dir="auto">در هر حال به شما پیشنهاد می کنم که قید ازدواج با آدم های ثروتمند را بزنید. به جای آن شما خودتان می توانید با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.
</p><p dir="auto">امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.
</p><p dir="auto">امضا رئیس شرکت ج پ مورگان</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه آموزنده]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-2-3-4-5-6-7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jPR/</guid>
      <category><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 08:09:38 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-29T11:39:38+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12504-86611-1000/86611.jpg" alt="کریمی مشاور بیمه"/><figcaption dir="auto">کریمی مشاور بیمه</figcaption></figure><p dir="auto">با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
</p><p dir="auto">شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
</p><p dir="auto">از زن اصرار و از شوهر انکار.
</p><p dir="auto">در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
</p><p dir="auto">زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی.
</p><p dir="auto">زن با کمال میل می‌پذیرد.
</p><p dir="auto">در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می گوید: حال که جدا شدیم. لیکن تنها به یک سوالم جواب بده.
</p><p dir="auto">زن می‌پذیرد.
</p><p dir="auto">مرد می پرسد: چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی؟
</p><p dir="auto">زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدن داری؟
</p><p dir="auto">مرد با آرامی گفت: آری.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
</p><p dir="auto">مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
</p><p dir="auto">زن از محضر طلاق بیرون آمدو تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خطّ همسر سابقش بود. نوشته بود: فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
</p><p dir="auto">نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
</p><p dir="auto">برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.
</p><p dir="auto">شمارهٔ همسر جدیدش بود.
</p><p dir="auto">تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی؟
</p><p dir="auto">پاسخ آن طرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">صدا، صدای همسر سابقش بود که می گفت: باور نکردی؟
</p><p dir="auto">گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می توان با یک برنامه ریزی ساده، با یك میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه آموزنده51]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%8751/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jPL/</guid>
      <category><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 17:59:24 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-28T21:29:24+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12499-86607-1000/86607.jpg" alt="کریمی مشاور بیمه"/><figcaption dir="auto">کریمی مشاور بیمه</figcaption></figure><hr/><p dir="auto">روزی به خاطر وقوع سیل زنان و کودکان دهکده شیوانا، درون ساختمان بزرگی پناه داده شدند و قرار شد چند نفر نگهبان مرد برای حفاظت از این ساختمان از بین اهالی دهکده انتخاب شوند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شیوانا مردان دهکده را جمع کرد و از آنها خواست تا برای این کار دواطلب شوند.
</p><p dir="auto">جوانی بلند قد از بین مردان به پوزخند و خطاب به بقیه گفت: دختران و زنان موجودات کثیف و غیر قابل اعتمادی هستند و یک سالک معرفت هرگز خودش را برای محافظت از آنها به زحمت نمی اندازد!
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اما بقیه مردم به سخنان او اعتنایی نکردند و چند نفر برای این کار پیش قدم شدند. شیوانا آنها را کناری کشید و بقیه را مرخص کرد و وقتی با داوطلبین تنها شد، از آنها خواست تا شغل نگهبانی را سخت جدی بگیرند و با حساسیت کامل مواظب آمد و شد افراد مشکوک باشند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در آخر شیوانا خطاب به نگهبانان گفت که به شدت مواظب آن جوان بلند قد مدرسه هم باشند و اجازه ندهند که بی دلیل به ساختمان نزدیک شود.
</p><p dir="auto">یکی از داوطلبین با تعجب گفت: اما استاد! او در حضور همه مردم گفت که نسبت به دختران و زنان نظر مساعدی ندارد و آنها را موجودات کثیفی می داند! چطور می گویید مواظب او باشیم!؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شیوانا آهی کشید و گفت: به طور خیلی ساده و کاملا مشخص آن جوان بلند قامت از لحاظ روحی بیمار است و می تواند برای زنان و کودکان ساختمان خطرناک باشد. دلیلش هم خیلی ساده است. زنان و دختران هیچ فرقی با مردان و پسران ندارند و کسی که آنها را بد و ناشایست می خواند بدون تردید دچار مشکل ذهنی است! پس به شدت مواظبش باشید.</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه آموزنده50]]></title>
      <link>http://medad.io/@bime1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%8750/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jPJ/</guid>
      <category><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[کریمی مشاور بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 17:58:35 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-28T21:28:35+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12497-86606-1000/86606.jpg" alt="کریمی مشاور بیمه"/><figcaption dir="auto">کریمی مشاور بیمه</figcaption></figure><p dir="auto">مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند.
</p><p dir="auto">وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند بعنوان آخرین خواسته و وصیت چیزی را از آنها بخواهیم تا برای هریک از ما انجام بدهند.
</p><p dir="auto">هریک از دوستانم تقاضاهای خود را گفتند و آنان خواسته های دو دوستم را انجام دادند و سپس آنها را کشتند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">وقتی نوبت به من رسید بسیار وحشت زده و ترسیده بودم که ناگهان فکری به خاطرم رسید و به آنها گفتم:
</p><p dir="auto">آخرین خواسته من در زندگی این است که لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!</p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>