<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های bistoyeksalegi در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های bistoyeksalegi در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-10140/bistoyeksalegi.png</url>
      <title>پست های bistoyeksalegi در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Sun, 10 Jun 2018 15:22:53 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@bistoyeksalegi/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[واقعا چرا نمی اندیشیم؟! ؟! ؟!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85--1538/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/SQ/</guid>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[نسترن خاکسار]]></category>
      <category><![CDATA[عقاید درست و غلط]]></category>
      <category><![CDATA[مطالعه کنیم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 04 Jun 2018 21:33:38 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-06-05T02:03:38+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میزم رو کمی مرتب میکنم و میام به سراغ لپ تاپی که (تف به ریا) روشن گذاشتم و رفتم که نماز بخونم. همین که اومدم تایپ کنم و موس به دست گرفتم یه چیزی به ذهنم رسید... لپ تاپ رو که خریدم موسش دو سه ماه بیشتر برام کار نکرد. نه که موس خراب بشه ها نه! فقط باتری بیچاره ش جسارت کرده بود تموم شده بود ومن هم که هر بار انقدر خریدن باتری رو به عقب انداختم تا دیگه دیدم در استفاده از تاچ موس به  خودکفایی رسیدم! حاالا بعد از چند وقت که اصلا خبری از موسم نبود تازه دلم هواشو کرد و کلی دنبالش گشتم تا بالاخره زیر تخت گوشه ی دیوار پیداش کرد ( لازم به ذکر میباشد که برای پیدا کردنش دنیا رو گشتم!) خلاصه که الان اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم! یعنی موس کنار دستمه ولی من همچنان از روش های قدیمی استفاده می نُمایم !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا شما ببینید! این یک مثال خیلی کوچک از حکایت عادت هاست ! ما آدمها همیشه به روش های قدیمی میچسبیم و حاضریم برای متقاعد کردن این که روش ما درسته و روش دیگران اشتباه، تا خود ثریا بریم ! اصلا چرا راه دور بریم ؟! همین خود بنده! گاهی کسی در درونم با اطمینان از درستی راه من و اشتباهی راه دیگران حرف میزنه... خب منم که بچه ی پیغمبر نیستم ! خیلی وقت ها گوش به حرفش دارم. اما گاهی وقت ها هم مقابل خودم می ایستم و از خودم سوال میکنم چرا اینجوری فکر میکنی؟ از کجا مطمئنی راه تو درست تر از راه فلانیه؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">همینجا یه سوء تفاهم برطرف کنم و اون این که منظورم از راه، رفتارها و سلوک و روش زندگیه؛ چون بنده اصولا آدمی م که برای تصمیم های مهم که راه من رو میسازن بسیار مشورت مینمایم و به خودم تنها اعتماد ندارم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حرف من اینه... گاهی وقت ها جلوی خودمون بایستیم و از خودمون سوال کنیم این فکر من چقدر درسته چقدر اشتباه؟! آیا وقتی به سن 50 سالگی برسم از اینکه دوران جوانی م رو با این افکار گذشت راضیم یا از خودم عصبانی میشم ؟ آیا مسئله ای که با قدرت هر چه تمام تر دارم روی درستی اون پا فشاری میکنم؛ ده سال بعد هم همینقدر داغ و درسته ؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">مثالی بزنم...  هفته ی پیش با یکی دوستام رفتیم کمی پیاده روی و خرید... هوا گرم بود و من حسابی هوس یه چیز خنک کرده بودم... اما هر چی به دوستم اصرار کردم با اصرار میگفت نه! و وقتی ازش دلیل میخواستم تو جوابم میگفت توی خیابون زشته! و وقتی ازش میخواستم که بریم کافی شاپ باز هم میگفت نه! و اینبار هم لابد دلیلش این بوده که زشته دختر بره کافی شاپ!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-1538-11138-1000/11138.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt="هیچ وقت برای برگشتن از راه اشتباهی دیر نیست!"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">هیچ وقت برای برگشتن از راه اشتباهی دیر نیست!</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شهر محل تولد من یک شهر کوچک کویری با مردم مذهبیه... شهری که پر شده از تفکر: مردم درباره مون چه فکری میکنن؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دوست من حاضر بود من رو ناراحت کنه و خودش تشنه بمونه ولی کاری نکنه که مردم درباره ش فکری بکنن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و جالب ترین قسمت ماجرا اینجا بود که وقتی ازش خواستم فکر کنه ودلیلی برای اعتقادش بیاره سکوت کرد و در نهایت گفت چون زشته! بهش گفتم زشت اینه که وقتی به 40/50 سالگی رسیدی با خودت بگی راستی هیچ وقت جوونی نکردم! هیچ وقت از دست بند هایی که به دست و پام بستم خودم رها نکردم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این یه مثال بود اما متاسفانه همه ی ما توی این بیماری مشترکیم. میگم بیماری چونکه همه گیر شده. منتهی یکی از این طرف بوم افتاده یکی از اون طرف بوم! یک نفر با بندهایی که به دست و پاش بسته خودش رو از لذت های کوچک محروم کرده، و یک نفر با شکستن همه ی قوانین اجتماعی، نه تنها خودش بلکه یک جامعه رو تحت تاثیر رفتار اشتباهی قرار داده!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیایید کمی منطق و دانش، دانشی که محصول مطالعه و تحقیق هست نه منابع تلگرام و اینستا، رو چاشنی اعمالمون کنیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیایید فکر کنیم! که آیا فکر و عقیده ی من درسته؟! چه منشا و خواستگاهی داره؟! بیایید به اصل و ریشه خودمون رجوع کنیم و ببینیم کجا ها درست و منطقی هستند و کجا با ساختن تابو ها، مرز خوبی و بدی رو به سلیقه ی همسایه و دختر خاله ی پسر عموی پدرمون، مشخص کردیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر مسلمانیم فکر کنیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر مسیحی هستیم فکر کنیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر یهودی هستیم فکر کنیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اهل هر کجا که هستیم، معتقد به هر مذهبی که هستیم حتی اگر لامذهبیم و یا چند خدا داریم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به عنوان یک جهان سومی میگم... اونچه بیش از هر چیزی ما رو جهان سومی کرده عدم تفکر و صرفا یک تقلید طوطی وار از رفتارهای قبل از خودمون بدون تفکر بوده!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنیم و از خدا بخواهیم که راه درست رو نشونمون بده....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باور کنید خدا عاشق بنده های متفکرشه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک عدد نسترن</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[سندرم نویسندگی]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cyj/</guid>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[نسترن خاکسار]]></category>
      <category><![CDATA[سندرم نویسندگی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 24 May 2018 17:36:51 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-24T22:06:51+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2672-41609-1000/41609.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک مرضی هست در نویسندگی که بنده خودم همین حالا میخواهم برایش یک نام انتخاب کنم و باشد که آیندگان نام مرا به این نام اضافه نموده و در ذکر یاد و خاطره ی من بر یکدیگر پیشی بگیرند.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بله بله داشتیم عرض میفرمودیم، اگر ما کاره ای بودیم و دستمان به جایی بند بود میدادیم اصلا یک قرصی دوایی چیزی برای این مرض اختراع کنند و اتفاقا خودمان هم از این دارو حتما و شدیدا حمایت های ملّی میکردیم و هی به اجانب فخر میفروختیم که &quot; دل خودتان که هیچ دل دختر خاله ی تان هم بسوزاد &quot; که فقط ما اینقدر خوبیم که از این دارو داریم و میگفتیم کلیه کسانی که خواستار دارو هستند باید بدانند که با ایشان به نرخ دلار تصاعدی، محاسبه میگردد و نمیخواهند هم بروند بگویند نویسندگانشان یک گلی از بلاد خودشان به سر بمالند! اصلا شاید هم به کل صادرات این دارو را ممنوع اعلام میکردیم و هرچی هی از آمریکا و انگلیس و کره و ژاپن و جیبوتی(!) به ما زنگ میزدند، ریجکت میکردیم !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">داشتیم به آینده ی پیش رو فکر میفرمودیم به کل رشته سخن از دستمان در رفت! از مرض گفتیم، حسرت درمان نشدنش به دلمان نیشتر زد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نویسندگان، همه باید بر این موضوع گواه باشند که چه بسیار وقت هایی که آدم را هزار فکر و ایده در سر است ولی تا می آید سمت یک کاغذی، وُردی، چیزی تا بنویسد، چشمتان روز بد نبیند، گاهی انگار یک نفر لطف میکند و یه یک سطل آب خالی میکند در اندیشه ی سیال مغز این نویسنده ی بیچاره ! و بعد هر چه نویسنده تلاش میکند و با خودش میگوید : ای بابا اینکه ایده ی خوبی بود! میبیند نتیجه کار حتی به دل خودش هم نمی نشیند... این بخش اولیه و خوش خیم مرض است، به این صورت که نویسنده به هر حالی، چیزی نوشته است، هرچند به خودش قول شرف داده که این نوشته را در هیچ جایی افشا نکند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هرچه این سندرم وخیم تر میشود، اوضاع نوشتن هم رو به وخامت میگذارد... به این صورت که از یک جایی نویسنده هی مینویسد، هی با خودش میگوید: نه نه! این که نه... و بعد یکهو میزند همه را جوری پاک میکند که انگار نه انگار روزی وجود داشته! و بعد از پاک کردن با خودش میگوید این چه شکری بود تناول کردم؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اوضاع وخیم تر می شود وقتی که نویسنده یکهو دچار افول میشود، یا اینجوری فکر میکند... به این صورت که هی به صفحه ی خالی نگاه میکند و انقدر ایده به ذهنش نمیرسد که فکر میکند به  کل، فرشته ای از جانب خدا آمده و قدرت نویسندگی اش را از او گرفته...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما از همه وحشتناک تر و دارو لازم تر میدانید چه وقتی است؟ وقتی که در ذهن نویسنده، تعداد یک هزار و سیصد و نود و هفت ایده، به صورت همزمان از نویسنده تقاضا دارند که سوژه ی داستان نویسنده باشند... اتفاقا نویسنده شروع به کار هم میکند، اما خدا آن روز را برای هیچ کدامتان نیاورد که 1397 ایده داشته باشید و قدرت نوشتن یک کدامشان را نداشته باشید...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به خود خود خود خدا قسم که اصلا این یکی آنقدر عذاب آور و دپرس کننده می باشد که مطمئنا میتواند یکی از عذاب های کاربردی جهنم باشد! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اصلا این قضیه به قدری سخت و وخیم است که بنده از همین تریبون اعلام میکنم اگر دانشمندی، داروسازی، کاره ای صدای مرا میشنود، دست روی دست نگذارد، بردارد این دارو را تولید کند، خودم به شخصه حمایتش میکنم، یک جوری که هیچ کس تا به حال حمایتش نکرده باشد!</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : از سری نوشته هایی که بسیار دوستش میدارم:)</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کپی نوشته ها تنها با هماهنگی نویسنده و ذکر منبع امکان پذیر است!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با احترامات فائقه:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[کارگاه خیال پردازی پیشرفته!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-2622/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cw0/</guid>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[نسترن خاکسار]]></category>
      <category><![CDATA[یک عدد نسترن]]></category>
      <category><![CDATA[کارگاه خیال پردازی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 03 May 2018 08:25:53 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-03T12:55:53+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2622-41407-1000/41407.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">همیشه آدم هایی بوده اند که مرا جذب کرده اند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جذب به این معنی که در یک لحظه نگاهمان به هم افتاده یا حتی هرگز مرا ندیده اند اما مرا ناخواسته به سمت خودشان کشیده اند... برای خودم هم اتفاق عجیبی است... شاید این جور آدم ها اولین مشوق های من به نویسندگی بودند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آدم هایی که انگار با هر حرکت شان کنجکاوم میکنند تا درباره ی آنها بیشتر بدانم و چون هر بار بیشتر از یک رهگذر نبوده اند، برای اینکه این حس کنجکاوی کمی ارضا شود شروع میکنم به خیال پردازی... چشم هایم را میبندم و تصورشان میکنم... مثلا یک باری چندین سال قبل یک خانمی در کتابخانه نظر مرا به خودش جلب کرد... تک تک حرکاتش انگار یکباره جادویی شدند! هنوز هم حرکت دست های سفیدش را یادم هست... انگار با هر حرکتش چیزی از من میخواست، داستان زندگی اش را از نو بخوانم... یادم می آید در خیالم با او به خانه اش رفتم و آشپزی کردنش را تماشا کردم... و دیدم که چقدر با آنچه در بیرون از خانه نشان میدهد متفاوت است!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چند وقتی میشود که کمتر میتوانم خیالم را مثل یک بادبادک بسپارم به دست باد... حالا هر بار که چشمانم را میبندم یک چیزی مانع پروازم میشود. یک چیزی تالاپی در من می افتد زمین! و انقدر این اتفاق افتاد که مدتی است دل از پرواز کندم... حالا نهایتا خیالم مثل پروانه ای از این گل به آن گل میپرد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هنوز گاهی با خودم تمرین میکنم... و بهترین مکان برای تمرینم اتوبوس های شلوغ است... به چهره ی آدم ها خیره میشوم و داستان زندگی شان را از بین چین و چروک صورت شان حدس میزنم... به دخترهای دبیرستانی خیره میشوم و سعی میکنم حدس بزنم چه چیزی فراتر از ناخن های لاک زده و موهایی که بی هوا بیرون ریخته شده اند وجود دارد؟! مثلا این دختر در خلوتش چه میکند؟ کتاب میخواند یا آهنگ گوش میدهد؟! دزدکی زیر پتو گریه میکند یا با یک آهنگ شاد میرقصد؟ به لاک نامنظم و لب پَر ناخن خانم های جوان نگاه میکنم و سعی میکنم برای شان داستانی بسازم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جذاب ترین بخش این تمرین جایی است که خانم رو به رویم، یک خانم مسن است... خانم های چادری که همیشه یک دستشان را زیر چادر بی دلیل مشت کرده اند. به چین و چروک های صورتش دقیق میشوم... سعی میکنم رنگ چشم هایش را از روی چشم های بی فروغی که دارد حدس بزنم... ( اکثرا بر اثر آب مروارید چشم هایشان بی هیچ درخششی به یک جا زل زده) بعد چشم هایم را میبندم و در ذهنم جوانش میکنم... به جوانی های زنی که رو به رویم نشسته فکر میکنم... به دخترانگی هایش... به مادرش... به خانه ای که آن زندگی میکرده... به امید هایش... به آرزوهای دوران جوانی اش! بعد هم در ذهنم او را در شب عروسی اش تصور میکنم... با یک آرایش غلیظ و لباس های سفید آستین پفی... به دلهره ها و خوشی هایش که حالا خیلی از آن گذشته !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای من اتوبوس سواری یک کلاس خیال پردازی حرفه ایست! و نمیدانید چقدر گاهی سخت میشود این همه خیال را بتوان یک جا جمع کرد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">در من هزار داستان هر بار به دنیا می آیند و آنقدر نوشته نمیشوند تا میمیرند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک عدد نسترن</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : بیایید تمرین کنیم ! شاید یک شما فقط هم نیاز به یک مشوق برای نویسنده شدن دارید!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[خاص ترین آدم معمولی دنیا!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-2570/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cvQ/</guid>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[نسترن خاکسار]]></category>
      <category><![CDATA[خاص ترین آدم معمولی دنیا]]></category>
      <category><![CDATA[یک عدد نسترن]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2018 11:40:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-20T16:10:12+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2570-21245-1000/21245.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=":)"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">:)</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چند وقتی میشود! لااقل نه این که همیشه ولی خیلی بیشتر از بیشتر اوقات، خودم را دوست دارم... همان نسترن معمولی را که برای خودش آدم خاصی به حساب می آید! همان دختری که هیچ وقت حسرت کیف و کفش و لباس دیگران به دلش نمانده! اما همیشه از اینکه آدم ها نمیخواهند حتی تلاش کنند یک غزل حافظ را بدون غلط بخوانند، دود از کله اش بلند میشود!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم حتی قیافه ی 7 صبحم را ! وقت هایی که تازه سر کلاس یادم می آید که میخواستم قبل از کلاس یک کمی آرایش کنم و بعد با خنده از تکنیک &quot; کی ما رو میبینه&quot; استفاده میکند!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"> خودم را دوست دارم وقت هایی که سر کلاس درس نیم ساعت به بازی پرنده ها خیره میشود! و تمام جزوه اش پر از شعر و غزل است! وقتی که میرود بین قفسه های کتابخانه و هی دستش را روی جلد کتاب ها میکشد و نفسش را از بوی کتابها پر میکند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم وقتی چشم هایم را میبندم و موهایم را میبافم! وقتی بعد از کلی غر زدن سر خودم، بلند میشوم و میروم جلو آینه موهایم را از نو شانه میکنم و عطر میزنم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم که ساده میپوشم و ساده میچرخم! وقتی که کرم های آرایشی گوشه کمدم تاریخ مصرفش میگذرد و تنها آرایشم در عروسی یک رژ قرمز میشود و خط سیاهی زیر چشمم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را همینجوری که هستم دوست دارم! چند وقتی میشود!! خودم را در جایی که دوست دارم تصور میکنم! حتی همین چند وقت پیش نامه ای برای خودم نوشتم... <em>به نسترنی که قرار است فردای من</em> باشد، و دیدم که چقدر عجیب که نسترن چند سال بعد را، که دارد نامه ی چند سال قبل را میخواند، دوست دارم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم که همیشه حسرت در بغل گرفتن یک ببر بالغ را در سر دارد! که هلاک جغد هاست!            که با کبوترها حرف میزند و مرغ ها را نصیحت میکند و از خروس ساعت میپرسد!! وقت هایی که میزنند به طبیعت و با صدای گله، هوش از سرش میپرد!!! وقتی شاخ های بزغاله را میگیرد و ادایش را در می آورد و بعد از پدرش( بز جان ) با خجالت عذرخواهی میکند!                                                                                          وقتی که هنوز هم که هنوز است برای آن ماهی که در بچگی کشت و گنجشک مرده ای که با احترام دفنش کرد و لاکپشت مهربانش، عزادار است... و هیچ جوره نمیشود این غم را از ذهنش پاک کرد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خودم را دوست دارم که دوست های بچگی اش پروین و مشیری بوده اند! که حافظ رفیق قدیمی اش به حساب می آید! خودم را دوست دارم که سعی میکند تاریخی بیهقی را بفهمد! و در هر بار خواندن هزار و یک شب به شهرزاد حسودی میکند!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">راستش را بخواهید &quot;خودم&quot; اما با من مهربان تر است تا من با خودم! وقت هایی که ویتامین میخورم لبخند میزند! وقت هایی که قبل از خواب به دستم کرم مرطوب کننده میزنم، یا همان وقت هایی که با کلی بغض جلو آینه لبخند میزنم و به او قول میدهم که &quot; چرخ برهم زنم ار غیر مرادم بدهد&quot; !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من از دوست نداشتن به دوست داشتن خودم رسیده ام... خودم را دوست دارم که در نظر خودم، <strong>خاص ترین آدم معمولی دنیا</strong> هستم!!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کافیست فقط کمی درباره خودمان با انصاف فکر کنیم تا ببینیم چقدر موجودات دوست داشتنی هستیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ما کجاییم در این بحر تفکر؟!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AD%D8%B1-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-1502/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/RY/</guid>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[دغدغه ها]]></category>
      <category><![CDATA[بزرگسالی]]></category>
      <category><![CDATA[اهداف و آرزو ها]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2018 17:40:54 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-08T22:10:54+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-1502-11037-1000/11037.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دارم به گذشته هام فکر میکنم و اینبار یهو دلم تنگ شد! راستیَتش من ازون دسته آدمایی نیستم که هی با خودم بگم : آخی! چقدر دلم میخواد برگردم به دوران کودکی ! یا نوجوانی ! برعکس من خیلی هم  این دوران که توش هستم رو دوست دارم. حتی دوره ای  از زندگیم رو برای رسیدن به این روزها مردانه جنگیدم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">راستیَتش من همیشه فقط دلتنگ دو دوره از زندگی تا به الان شدم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دوره ای که پشت کنکور بودم و هدف داشتم و برای هدفم تلاش میکردم. لذت تصور خودم در جایگاهی که در ذهنم برای خودم ساخته بودم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و دوره ای که بسیار کتاب میخوندم و بسیار مینوشتم! هرچند حالا که برمیگردم و نوشته های گذشته رو میخونم گاهی خنده داره برام ! اما به نظرم همین نوشتن، یا بهتر بگم راحت نوشتن موهبتی بود که در دوره ای از زندگیم بهم به وفور ارزانی شده بود و من آنچنان که باید قدرش رو ندونستم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حال این روزهای من، حال گیجی و پریشانیه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دوره ای که دارم روزهام رو در اون میگذرونم و متاسفانه باید در پرانتز بگم که اغلب روزها داره الکی هدر میره، دوره ی بزرگسالیه! دوره ی تصمیم های جدی گرفتن! تصمیم هایی درباره ی زندگی، رویا ها، اهداف. دوره ای که دغدغه پول و کار شدیدا بهت سیخونک میزنن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باد غروری که میپیچه توی سرت و دوست داری دستت توی جیب خودت باشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اون حس لعنتی و قوی که در خودِ بیست و چند ساله ت حسش میکنی، انگار قدرت تغییر جهان رو داری... دلت میخواد خودت، خانواده ات، شهرت، کشور و حتی جهانت رو عوض کنی. سرت پر میشه از رویاهای بزرگ و قشنگ! و بعد از کلی رویاپردازی یه روز نگاهت میفته به دست هات و خالی بودن شون دلت رو میلرزونه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کاخ رویاهات، اعتماد به نفس ت، اون قدرت افسانه ای که در خودت حس میکردی همه به یک باره میریزه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">مقصودم اینه که باید خیلی قوی باشی تا بتونی با جیب خالی و دست خالی و تنها با یک ذهن پُراز ایده و هدف به راهت ادامه بدی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید خیلی قوی باشی تا پذیرفته بشی... باید خیلی قوی باشی تا هربار که آرزو ها و اهدافت جلوی چشمت رژه میرن از دوری اونها نترسی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید خیلی قوی باشی تا در برابر کور شدن هر ذوق و نور امیدی توی دلت، اسیر پنجه های ناامیدی نشی و نشکنی.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هربار که دچار این پریشان حالی میشم، رفتار متفاوتی دارم... قبل تر ها مینوشتم  و کتاب میخوندم... و به خودم اطمینان داشتم که میتونم از پس این طوفان بر بیام. حالا انگار این حس به جای پیشرفت، راه پسرفت رو در پیش گرفته!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">گاهی میرم به جنگ خودم و با خودم سر لج میفتم. و چقدر دردناکه جنگ آدمی با خودش...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای من... توی این دوره... گاهی نگاه کردن به اهداف و آرزو های مهم زندگیم مثل نگاه کردن به سقف آسمون توی یک شب گرم تابستانی میمونه... در حالی که خودم رو سپردم به تن تبدار تشک، دست هام رو به سمت آسمون دراز میکنم و به خیالم میتونم ستاره ها رو به چنگ بیارم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"> چه خیال خامی !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک عدد نسترن</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[زنگ انشاء ! ]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1--1457/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/QW/</guid>
      <category><![CDATA[قطعه ادبی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[زنگ انشاء]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 01 Apr 2018 11:26:08 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-01T15:56:08+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-1457-10911-1000/10911.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">موضوع انشا : تعطیلات عید خود را چه خبر؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به نام خداوند  جان</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">راستش ما نمیدانیم باید از کجا شروع کنیم؟ از اولین سالهای دبستان که طفل خرد پا و گریزانی بیش نبوده ام، تا به امروز، چیزی در وجودمان با تمام قوا در برابر انجام کارها در وقت استراحت خودداری میکرد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از همان بچگی هیچ وقت قانع نبودیم که کار امروزم را به فردا بیفکنیم، کمِ کمش باید به یک هفته ی بعد افکنده می شد و خب! تا یک هفته ی دیگر هم که خدا بزرگ است!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">مثالی خدمتتان عرض کنم. دوم ابتدایی که بودم خانم معلم با ما وعده گذاشته بود که هر شب یک تعداد مشخصی عدد را ( که الان تعدادش را به خاطر نداریم) به حروف و عدد بنویسیم تا برسد به عدد هزار،1000 . جانمان برایتان بگوید که بنده با قدرت تا شب آخر هیچ عددی ننوشتم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وعده که به شب تحویل این پروژه ی کلان رسید، تازه در 8 سالگی فهمیدیم که دنیا دست کیست و لذا با خود عهد کردیم تا صبح بیدار بمانیم و کار خود را به اتمام  برسانیم زیرا مادر خانم جان به هیچ وجه حاضر به کمک رسانی نبوده که هیچ، مدام هم از اینجانب سوال میفرمودند که تا به حال چکار میکردی؟ :/ </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که ما آن شب هرچه نوشتیم به عدد موعود نرسیدیم و حتی هرچه تلاش کردیم مثل فیلم ها روی دفترمان خوابمان نبرد تا مادرخانم جان قربان صدقه ای نثار ما و تلاش مان کنند.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این خاطره و آن شب هیچ گاه از خاطرمان نروآد، ولی خب دلیل هم نمیشه ازش درس عبرت بگیرم. اصولا بنده اعتقادی به درس عبرت گرفتن ندارم! :)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا این به کنار!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آن ظاهرِ آرامِ بیخیالِ : &quot;بروبابا هنوز که وقته!&quot;</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آن هم عجالتا به کنار. </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میخواهم برایتان از بُعد مازوخیسمی که از بچگی در درونم سکونت دارد بگویم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اینگونه که در بازه زمانی که به من داده میشد دائم میگفت: هنوز کوووووووو تا تحویل فلان کار؟!  و بعد در مدت &quot; کو تا تحویل فلان کار&quot;، این بعد بیرحمانه کار خودش را شروع میکرد. حمله معمولا در ساعات هفت صبح روزهای میانی تابستان و هفت و ربع صبح های 13 روز تعطیلات عید نوروز شروع می شد:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تو که هیچ کاری نکردی! -__-</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میدونی چقدر کار داری؟؟ :0</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">همش بگیر بخواب! بیچاره! بدبخت!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که انقدر میگفت تا بالاخره ساعت 9 موفق به کوفت کردن خواب به کام اینجانب میشد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و حالا ساعت نه صبح :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ندای درون: الان؟ حالا؟ الان وقت بیدار شدنه ؟! دیگه سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته، الاناست که شب بشه. بیـــــــــــــــــــــــــخیال کوو تا موعد تحویل! :)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دقت بفرمایید: سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته الان شب میشه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">القصه</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من هیچ وقت نه از این مدت &quot; کو تحویل فلان کار&quot; ، لذتی بردم</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و نه در واقع کاری از پیش بردم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">( دقت داشته باشید که با گذشت سه ساعت از طلوع آفتاب دیگر چیزی به شب نمانده !)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باور کنید!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یکی از بزرگترین تصیمات من تصمیمِ &quot; دو دقه دیگه بلند میشم&quot; بود!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا این وسط چنتایی پیام بدهیم و دو سه تایی لایک.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">در همین جا که انشا خود را به پایان میرسانم</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بفرما شب شد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک عدد نسترن</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[درخت باش!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-1285/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/LW/</guid>
      <category><![CDATA[بهار]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[نسترن خاکسار]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2018 19:59:33 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-03-14T23:29:33+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-1285-10431-1000/10431.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای من !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ببین یه وقت هایی هست که تلاش تو نتیجه نمیده...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نه این که راه رو اشتباه میری ها... نه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یعنی اصلا به نفعته که نتیجه نده.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ببین ! یه وقت هایی هست که باید چند وقتی رو تو دل زمستون بگذرونی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید بذاری زمستون همون چند تا برگ زرد رو هم ازت بگیره !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید  بی پناه بشی ...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بی سپر بشی ...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میدونم که سخته، اما یه وقتایی باید دست از تلاش برداری... چون فقط داری درجا میزنی.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میدونم ... سخته برای یه درخت که تو زمستون بمونه و هر شب خواب بهار رو ببینه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میدونی؟! ممکنه کار به جایی برسه که خواب بهار تبدیل بشه به یه کابوس ...!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هرشب خواب بهار رو میبینه اما هر صبح میبینه که داره لخت تر از قبل میشه... داره بی پناه تر و بی برگ تر و ناامید تر از قبل میشه.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ببین! یه وقتایی نباید هیچ کاری بکنی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تنها باید صبر کنی ... به معنای واقعی کلمه، صبر کنی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگه یه درخت تو زمستون جوونه بزنه و شکوفه بده، فقط فرصت سبزی بهارش رو از دست داده!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه وقت هایی باید به جای جوونه زدن ریشه هات رو محکم تر کنی.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چون جوونه ها مهمون یه فصلن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای تو... فقط ریشه هات موندگاره.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این زمستون رو صبر کن</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه وقتایی درخت باش،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بی پناه و بی برگ شو،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما صبر کن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">درد هرس شدن رو به جون بخر،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما صبر کن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه وقت هایی لازمه بگذاری دنیا راه خودش رو بره...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه وقت هایی باید دل به دل خودت بدی و هر شب در گوش دلت قصه ی بهار رو بخونی... قصه قشنگ نو شدن رو... داستان قدیمی تغییر رو!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هر درختی میدونه بعد زمستون بهار میاد،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هر درختی میدونه نباید توی زمستون قشنگی هاش رو، رو کنه.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هر درختی میدونه زمستون موندگار نیست...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حتی اگه سالها طول بکشه... حتی اگه هر شبش به بلندی شب یلدا باشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیا این زمستون رو رد کنیم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیا هر شب خواب بهار رو ببینیم و از نیامدنش نترسیم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیا ریشه هامون رو محکم کنیم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنم زمستون داره تموم میشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنم نوبت جوونه زدن به ما هم برسه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فقط باید یکم دیگه صبر کنم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید درخت باشم و اینبار همه چیز رو بسپرم به دست طبیعت.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فقط بهار میتونه لختی زمستون سردی که پشت گذاشتیم رو زیبا کنه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فقط بهار از پس این زمستون بر میاد... </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نسترن خاکسار</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : برای خودم نوشت...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای نگه داشتن امید... برای گذر از این سال... برای اینکه یادم نره ، یادمون نره ... هیچ زمستونی نمیتونه به بهار غلبه کنه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بهار میاد... از کدوم سمت رو نمیدونم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ولی میاد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک عدد نسترن :)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[اگر از من میپرسی!]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-1198/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/JV/</guid>
      <category><![CDATA[دل نوشته]]></category>
      <category><![CDATA[قطعه ادبی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 08 Mar 2018 21:57:20 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-03-09T01:27:20+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر از من میپرسی ....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من میگویم هر آدمی باید در زندگی اش کسی را داشته باشد که از رویا ها و آرزو ها و خواسته هایش با او حرف بزند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از رویا های عجیب و غریبی مثل سفر در مریخ و صحبت کردن با آدم فضایی ها بگیر تا رویاهای پیش افتاده ای مثل خوردن یه لیوان چای در تراس خانه ای که پر از گلدان های شمعدانی است!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هر آدمی در زندگی به حدااقل یکی از این ادم ها نیاز دارد،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">که حرف بزند و نترسد از واکنش طرف مقابل:[</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نترسد از نادیده گرفته شدن...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از اینکه به رویاهایش بخندند!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برایت چای بریزد و دستت را بگیرد و تو را دیوانه خطاب کند !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیوانه این فکر های گنده چطور وارد اون مغز کوچیک میشن؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیوانه چرا اخمم کردی؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیوانه مگه من مردم ؟ </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آدمی باید کسی را داشته باشد که به سمت رویاهایش هلش بدهد</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کسی که دستت شود برای ساختن قایق های کاغذی.... برای بادبادک بازی....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پایت شود برای ساعت طولانی پیاده روی، راه رفتن در حاشیه جدول خیابان ها و خوردن بستنی قیفی روی پل هوایی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">که بنشیند و قد تمام دنیا با تو دیوانگی کند...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر از من بپرسی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باید کسی باشد که لااقل دو ساعت از این همه ساعت های هفته ها را برای تو وقت داشته باشد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وقت سکوت کردن و کم پیدا شدنت برایش هزار دلیل و منطق بیاوری تا قبول کند با تو آشتی کند!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آدمی  که بنشیند پای دلتنگی هایت</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پای خنده هایت</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پای گریه هایت</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پای بهانه گیری های از سر کلافگی ات....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">که بنشیند پای سکوت سرسام آورت...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باشد و تو را نجات دهد</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از خودت.... </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نجاتت دهد ازین غرق شدن در سکوت</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کسی که بلد باشد سکوت برایت چیز خوشایندی نیست!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر از من بپرسی</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آدمی ظرفیت این را دارد که از بیکسی بمیرد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">#نسترن_خاکسار</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[بیست و یک سالگی !]]></title>
      <link>http://medad.io/@bistoyeksalegi/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C--1129/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/Hp/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[bistoyeksalegi]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 07 Mar 2018 07:42:06 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-03-07T11:12:06+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا که دارم این مطلب رو مینویسم، اگر یک قدم بلند دیگه بردارم تالاپی افتادم تو بیست و دو سالگی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نمیدونم شاید هم الان بیست و دو ساله ام و قراره پرت بشم تو بیست و سه سالگی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شما هم مثل من همیشه شک دارید که باید سال اول زندگی رو حساب کرد یا فقط من به این مشکل دچارم؟( حالا این بین یه پارازیت بدم که چینی ها یه رسم جالب دارند! اونم این که وقت به دنیا اومدن بچه براش تولد یک سالگی میگیرند، و اینطوری از محاسبه ی سن سر فوت کردن شمع تولد های بعدی خلاص میشن!)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب حالا چرا بیست و یک سالگی؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">راستش بیست و یک سالگی برای من سن شناختن خودم بود! یا شاید بازشناختن آدمی که داشت تغییر میکرد و با آدم بیست سال گذشته فرق هایی داشت !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نه این که بیست و یک سالگی پر بوده باشه از اتفاقات نه ! اتفاقا جای شما خالی اتفاق های ناخوش به اتفاق های خوش میچربید!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تا به حال شده به مرحله ای برسید که بتونید برای سوال : &quot;آمدنم بهر چه بود ؟&quot; جوابی داشته باشید که لااقل خودتون رو قانع کنه ؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بیست و یک سالگی برا من مرحله ای بود که فهمیدم از این دنیا چی میخوام ؟! و البته فهمیدم که راه خیلی درازی رو انتخاب کردم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من نسترنم! یک عدد نسترن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نمیشه تصور کرد که چقدر نوشتن رو دوست دارم و هر بار که از نوشتن دور میشم چقدر برا سخته... ( شعرا و نویسنده ها این حال رو درک میکنند که مواقعی هست که به قول معروف نوشتنت نمیاد !)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">گاهی فکر میکنم آماده ی نوشتن و سر و سامان دادن یک کتاب بلندم و گاهی حتی اگه بگن با یک کلمه جمله بساز خودمم رو ناتوان میبینم</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به هر حالی !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اینجا وبلاگی میشه که قصد دارم تو دل اون نوشته هام رو سر و سامان بدم و بنویسم و از حس نوشتن خودم رو لبریز کنم .</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>