<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های nashremahi در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های nashremahi در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@nashremahi/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/NoAvatar-common150/</url>
      <title>پست های nashremahi در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Sat, 04 Sep 2021 21:29:40 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@nashremahi/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[بررسی کتاب دوستش داشتم]]></title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/DsV/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[nashremahi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 10:07:49 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-04T14:37:49+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">وقتی که زندگی مشترک به بن بست رسید، آیا ماندن و تحمل کردن صحیح است یا آنکه همه چیز را رها می‌کند و می‌رود راه درست را انتخاب کرده است؟ ماندن شجاعت بیشتری می‌خواهد یا رفتن؟ در داستان پیش رو با مردی (آدرین) روبرو هستیم که همسر (کلوئه) و فرزندانش را برای رسیدن به عشق نوپا رها می‌کند. آنا گاوالدا با نوشتن کتاب دوستش داشتم سعی می‌کند که از زاویه دید هر دو طرف به قضیه جدایی بپردازد و در نهایت به این پرسش پاسخ بدهد که آیا جدایی پایان زندگی است؟</p><p dir="auto">خلاصه داستان دوستش داشتم
</p><p dir="auto">آدرین مقابل آسانسور ایستاده است تا همسر و فرزندانش را ترک کند و زندگی جدیدی را با  معشوقه‌اش تجربه کند. برای درک وضعیت و آرام شدن، زن (کُلوئه) به همراه دو فرزندش به خانه پدر و مادر آدرین می‌رود. پدر شوهرش (پی‌یِر) از آن‌ها دعوت می‌کند تا به کلبه‌ی ییلاقی او در جنگل بروند و چند روزی را با هم آنجا سپری کنند.  کلوئه سعی می‌کند تا همه چیز را عادی جلوه دهد و به شرایط گذشته برگردد در حالی‌که حس یک شکست خورده واقعی را دارد. پی‌یر نیز سعی در آرام کردن عروس و نوه‌هایش را دارد. با بچه‌ها مدام بازی می‌کند و با عروس خود هم صحبت می‌شود. بحث‌های طولانی بین پی‌یر و کلوئه در مورد علت رفتن آدرین و شرایطی که باعث رفتن او شد، شکل می‌گیرد. پی‌یِر از عشق گذشته خود و خیانتی که به او کرده است پرده بر‌می‌دارد. کلوئه متوجه می‌شود که تا چه حد پی‌یر احساسی است و او تا چه اندازه در مورد او اشتباه می‌کرده است. داستان کتاب را مکالمه‌ی این دو درباره رفتن آدرین، خیانت و وفاداری او و جدایی شکل می‌دهد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنا گاوالدا، روایتگر عشق و جدایی
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنا گاوالدا نویسنده فرانسوی، دهه هفتاد میلادی در اطراف شهر پاریس به دنیا آمده است. پس از جدایی پدر و مادرش در ۱۴ سالگی تحت سرپرستی خاله خود قرار گرفت. گاوالدا پیش از دوران دانشگاه کارهای مختلفی را تجربه کرد. امتحان کردن شغل‌های مختلف باعث تجربیات و یافته‌های بسیار مفیدی برای او شد که با کمک همین تجربیات، داستان‌های بسیار جذابش را روایت می‌کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زمانی‌که گل‌فروش بود روابط زوجین را اینگونه توصیف می‌کند: «...زندگی را آموختم. دسته گل‌های کوچک برای همسران و دسته گل‌های بزرگ برای معشوقه‌ها...». آنا پس از جدایی و اتمام زندگی مشترک تمام وقت خود را به ادبیات اختصاص داد. تاثیر جدایی از همسرش هم به وضوح در آثار او مشخص است. اولین مجموعه داستان خود را با نام «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» منتشر کرد. این کتاب به ۱۹ زبان دنیا ترجمه شد و یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های فرانسه لقب گرفت. «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» در  ۲۷ کشور منتشر شد و به فروش رسید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">گاوالدا اولین رمان خود را به نام دوستش داشتم را در سال ۲۰۰۲ در فرانسه منتشر کرد. او  این اثر از تجربیات زندگی مشترک و جدایی خود بسیار کمک گرفته است. از آنجایی که گاوالدا سابقه‌ی تدریس دارد داستانی 96 صفحه‌ای به نام «50 کیلو آرزو» را منتشر کرد که درباره‌ی دانش آموزانی شگفت انگیزی بود که در مدرسه نادان به‌ نظر می‌رسیدند. تنها سه کتاب ابتدایی گاوالدا در سال 2007 به رکورد فروش 3 میلیون نسخه در فرانسه رسیدند که محبوبیت بالای نویسنده را نشان می‌دهد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روابط احساسی و عاشقانه موضوع اصلی آثار گاوالدا است. او بر این عقیده است که عشق، خوشبختی و رنج در کنار یکدیگر است: «به آدم‌هایی که زندگی احساسی برای‌شان در درجه دوم اهمیت قرار دارد، به گونه‌ای رشک می‌برم، آنان شاهان دنیایند، شاهانی رویین تن.» نکته جالب توجه در دوران کاری آنا گاوالدا این است که همواره وفادار به ناشر کوچکش بوده است و در این باره می‌گوید: «شهرت و ثروت مرا اغوا نمی‌کند. آدمی هرچه کمتر داشته باشد کمتر از دست می‌دهد. ثروت و شهرت دامی برای کودن‌هاست. باید در استقلال کامل نوشت و دل مشغول فروش اثر خود نبود.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنا گاوالدا بسیار ساده و روان می‌نویسد و به کمک زبان روان خودتاثیر بسیار بالایی بر مخاطبان خود می‌گذارد. منتقد مجله «ماریان» درباره‌ی گاوالدا و آثارش می‌نویسد: «نقطه قوت آنا گاوالدا در این است که همان‌گونه که آدمی سخن می‌گوید، می‌نویسد و این ویژگی کیفیت کار را تضمین می‌کند... کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمی‌گیرد، از آن عقب نمی‌ماند، آن‌را دو چندان نمی‌نمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن می‌شود.» «گریز دلپذیر»،‌ «زندگی بهتر» و «با هم بودن همه چیز است» عناوین دیگر آثار این نویسنده پرطرفدار فرانسوی است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوستش داشتم؛ یک جدایی
</p><p dir="auto">رمان دوستش داشتم از آناگاوالدا درون‌مایه‌ای عاشقانه دارد که بسیار ساده و روان روایت شده است و مملو از جملات و توصیفات زیبا و ناب است. مخاطب، خود را به راحتی در جریان داستان کتاب می‌یابد و صحبت‌های کلوئه و پی‌یِر را به راحتی درک می‌کند. گفتگوی صریح و رک پی‌یر و عروسش غافلگیری مخاطب را در پی دارد. گاوالدا نظرش درباره کتاب دوستش داشتم را اینگونه توصیف می‌کند: « من این کتاب را دوست دارم، نسبت به آن احساس غرور می‌کنم.» ‌
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هنر زندگی کردن، جوهره‌ی داستان است و رمان یادآور دروغ‌ها، شکست‌ها ترس‌ها و دغدغه‌های ما می‌شود. گاوالدا زندگی را دوباره باز می‌آفریند و تصورات ما را نسبت به زندگی به چالش می‌کشد. او داستان غم انگیز کتاب را اینگونه توصیف می‌کند: «فکر می‌کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت، به هرحال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی، همین است.» فیلم «دوستش داشتم» بر اساس داستان کتاب در سال ۲۰۰۹  توسط «زابو بریت‌مَن» کارگردان فرانسوی ساخته شد. از کتاب ترجمه‌های متنوعی در بازار موجود است. ابتدا نشر «قطره» کتاب را با عنوان «من او را دوست داشتم» با ترجمه «الهام دارچینیان» منتشر کرد. پس از آن ناهید فروغان رمان را با عنوان دوستش داشتم برای  نشر ماهی به فارسی برگرداند. نسخه پی دی اف (pdf) کتاب  در فیدیبو قابل خرید و دانلود با قیمت کمتر از پشت جلد کتاب است. همچنین نسخه‌ صوتی کتاب نیز در سایت فیدیبو منتشر شده است و قابل شنیدن است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">درباره مترجم کتاب؛ ناهید فروغان
</p><p dir="auto"> ناهید فروغان متولد سال 1326 در تهران است. او که در رشته حقوق دانشگاه تهران تحصیلات خود را به پایان رسانده است، به مدت چهار سال در کارهای مرتبط به رشته‌ی تحصیلیش مشغول شد. اما پس از آن به کار ترجمه روی آورد. از سال 1356 مشغول به ترجمه کتاب‌های تاریخی و ادبی متعددی است. علاوه بر کتاب دوستش داشتم، تاریخ جنبش کارگری، وانهاده، «داریوش در سایه‌ی اسکندر» و «گرگ مغول» عناوین دیگر کتاب‌های ترجمه شده‌ی اوست. فروغان موفق به دریافت جایزه ترجمه «کتاب فصل» و «ترجمه سفارت فرانسه» شده است. کتاب «با هم، همین و بس» اثر گاوالدا را نشرماهی منتشر کرده است.</p><p dir="auto">در بخش‌هایی از کتاب دوستش داشتم می‌خوانیم
</p><p dir="auto"> «سرم را به علامت تایید تکان دادم، ولی برایم قابل درک نبود. نمی‌توانستم مردی را که در ابراز علاقه خست به خرج می‌داد و جلو شور و هیجانش را می‌گرفت درک کنم. یعنی نباید احوالات درونی‌مان را بروز بدهیم، مبادا ضعیف به نظر برسیم؟ من که نمی‌فهمیدم. در خانه‌ی من بوسه و نوازش جزئی از زندگی بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هنوز آن شب طوفانی را که در همین آشپزخانه جمع شده بودیم به یاد دارم ... کریستین، خواهر شوهرم، از معلم‌های بچه‌هایش شکایت می‌کرد. می‌گفت ناواردند و کم حوصله. بعد صحبت به تربیت کشید، اول تربیت به طور کلی و بعد تربیت ترکید، اما چنین نشد. دوباره تلخی‌ها و دلخوری‌هایشان را فرو خوردند و با چند زخم زبان جو انفجار گرفته شد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مثل همیشه.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مگر جز این هم انتظاری می‌رفت؟ پدر شوهرم همیشه از درگیری اجتناب می‌کرد. گوشه و کنایه‌های بچه‌ها را بی پاسخ می‌گذاشت و قبل از اینکه راهش را بکشید و برود، لبخند زبان می‌گفت: «انتقادهایتان اثری در من ندارد. از این گوش می‌شنوم و از آن گوش در می‌دهم.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">البته آن بار بحث شدیدتر بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چهره‌ی در هم فشرده‌اش هنوز به یادم مانده. طوری با دست‌هایشان تنگ آب را فشار می‌داد که انگار بخواهد جلو چشم ما خُردش کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سعی می‌کردم حرف‌هایی را که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آورد. حدس بزنم و بفهمم. می‌خواستم بدانم چه درکی از اتفاقات دور و برش دارد؟ وقتی تنهاست به چی فکر می‌کند؟ در خلوتش چگونه آدمی است؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کریستین، که تیرش به سنگ خورده بود، به طرف من برگشت:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">«کلوئه، تو چی؟ نظر تو درباره‌ی این حرف‌ها چیست؟»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خسته بودم. می‌خواستم این بحث تمام شود. به قدر کافی از ماجراهای خانوادگی‌شان شنیده بودم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">غرق فکر گفتم: «من؟ من فکر می‌کنم پی‌یر با ما زندگی نمی‌کند. منظورم این است که عملا با ما زندگی نمی‌کند. یک مریخی گمشده است که سر از خانواده‌ی دیپل در آورده...»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بقیه شانه بالا انداختند و رویشان را برگرداندند. اما او نه.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تنگ آب را رها کرد، عضلات صورتش شل شد و لبخندی به من زد. اولین بار بود که میدیدم این طور لبخند می‌زند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">«دوستش داشتم» اثری از آنا گاوالدا (-۱۹۷۰) بانوی نویسنده فرانسوی است. کلوئه عاشق شوهرش بوده و به خاطر او همه کار کرده‌است اما اکنون شوهرش او و دو دختر کوچکش را ترک کرده و همراه با معشوقه‌اش رفته است. کلوئه نزد پدرشوهرش می‌رود و پدر شوهر از عشق خود می‌گوید از زنی که عاشقش شده اما به خاطر خانواده‌اش از عشق او دست کشیده. کتاب مکالمات کلوئه و پدرشوهرش است. بخشی از کتاب را می‌خوانیم: به سوزان فکر کردم. همیشه پشت سبد خریدش تنها بوده. همیشه، همه‌جا تنها بوده. دخترها، بعد از خوردن ناگت‌شان، داخل یک قفس پر از توپ‌های رنگارنگ بازی کردند. یک مرد جوان از آن‌ها خواست تا کفش‌هایشان را در بیاورند و من کفش‌های زشت لوسی را روی پاهایم نگه داشتم. از همه بدتر آن لژِهای شفاف‌شان بود... «چطور توانستید چیزهای به این زشتی بخرید؟» «این کفش‌ها او را خوشحال می‌کرد... دارم سعی می‌کنم اشتباهات قبلی‌ام را در مورد نسل جدید تکرار نکنم... حتی اگر سی سال پیش هم این‌جورجاها بود، امکان نداشت کریستین و آدرین را به چنین جاهایی بیاورم. هیچ‌وقت! و حالا از خودم می‌پرسیم چرا... چرا آن‌ها را از این نوع خوشی‌ها محروم می‌کردم؟ مگر در آخر چقدر برای‌ام خرج داشت؟ می‌شد اگر پانزده دقیقه به من بد می‌گذشت؟ این یک ربع در مقابل صورت خندان بچه‌ها چه ارزشی دارد؟» در حالی‌که سرش را تکان می‌داد، گفت: «همهٔ کارها را بر عکس انجام دادم، حتی این ساندویچ لعنتی... بر عکس گرفتم‌اش، نه؟» همه جای شلوارش مایونز ریخته بود. به سوزان فکر کردم. همیشه پشت سبد خریدش تنها بوده. همیشه، همه‌جا تنها بوده. دخترها، بعد از خوردن ناگت‌شان، داخل یک قفس پر از توپ‌های رنگارنگ بازی کردند. یک مرد جوان از آن‌ها خواست تا کفش‌هایشان را در بیاورند و من کفش‌های زشت لوسی را روی پاهایم نگه داشتم. از همه بدتر آن لژِهای شفاف‌شان بود... «چطور توانستید چیزهای به این زشتی بخرید؟» «این کفش‌ها او را خوشحال می‌کرد... دارم سعی می‌کنم اشتباهات قبلی‌ام را در مورد نسل جدید تکرار نکنم... حتی اگر سی سال پیش هم این‌جورجاها بود، امکان نداشت کریستین و آدرین را به چنین جاهایی بیاورم. هیچ‌وقت! و حالا از خودم می‌پرسیم چرا... چرا آن‌ها را از این نوع خوشی‌ها محروم می‌کردم؟ مگر در آخر چقدر برای‌ام خرج داشت؟ می‌شد اگر پانزده دقیقه به من بد می‌گذشت؟ این یک ربع در مقابل صورت خندان بچه‌ها چه ارزشی دارد؟» در حالی‌که سرش را تکان می‌داد، گفت: «همهٔ کارها را بر عکس انجام دادم، حتی این ساندویچ لعنتی... بر عکس گرفتم‌اش، نه؟» همه جای شلوارش مایونز ریخته بود.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">دوستش داشتم داستان زنی است که همسرش او و دو دخترش را به خاطر معشوقه‌اش ترک می‌کند. کلوئه زن جوانی است که همسرش، آدرین، را عاشقانه دوست دارد. اما آدرین، پس از چند سال زندگی، به کلوئه می‌گوید معشوقه‌ای دارد و می‌خواهد کلوئه را ترک کند. کلوئه با دو دختر کوچکش به ویلای پدر و مادر آدرین در خارج از شهر می‌رود. پدرشوهر کلوئه٬ پی‌یِر٬ مردی خشک و آرام است. او در گفت‌و‌گویی طولانی با کلوئه ماجرای عشق خودش را بازگو می‌کند و  اشتباهاتش در راه این عشق را به خاطر می‌آورد . پی‌یر از عاشقی پس از ازدواج حرف می‌زند و از دو راهی ماندن یا رفتن و ترک کردن. دوستش داشتم  رمانی است درباره‌ی جدایی و باور به این‌که زندگی هیچ‌کس با جدایی به پایان نمی‌رسد.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">معرفی و نقد کتاب تهران| آدرین مردی‌ است متاهل که در آستانه‌ی میانسالی تصمیم می‌گیرد همسر و دو دختر کوچکش را ترک کرده تا پی عشقی تازه را بگیرد. مردی که در داستان حضور ندارد و ما سعی می‌کنیم از روی روایت‌های کلوئه، همسر، و پی‌یر، پدرش، او را بشناسیم. دوستش داشتم تلاشی برای سردرآوردن از این است که چه می‌شود مردی که خانه و خانواده‌ای برای خودش تشکیل داده و پای دو فرزند را به این زندگی باز کرده یک‌باره تصمیم می‌گیرد پی ماجراجویی جدید در زندگی‌اش برود. بر سر دیگران حاضر در این ماجرا چه می‌آید؟ چگونه باید با چنین طوفانی در زندگی کنار آمد یا نیامد؟ این کتاب، در واقع، مانند دنبال کردن مجادلات سلسله جلسات روان‌درمانی زنی در آستانه فروپاشی است. جلساتی که در آن پی‌یر کمک می‌کند تا کلوئه از بار حادثه‌ای که بر او آوار شده برهد و به زندگی بازگردد. همه این اتفاقات در ویلای ییلاقی پی‌یر می‌گذرد که آن را در اختیار کلوئه و دو دخترش قرار داده است تا این روزهای سخت را پشت‌سر بگذارند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوستش داشتم جدال بر سر مسئله‌ی «انتخاب» است. شجاعت در تصمیم‌گیری و فرار از کلیشه‌های همیشگی که اعتمادبه‌نفس و خودخواهی لحظه‌ی تصمیم‌گیری را از ما می‌گیرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوستش داشتم در قالب یک گفت‌وگوی طولانی میان کلوئه و پی‌یر روایت می‌شود. سراسر کتاب را دیالوگ‌های پینگ‌پونگی این دو شخصیت فرا گرفته و شما مدام باید خط داستان را دنبال کنید تا جریان گفت‌وگو‌ها از دست‌تان در نرود. در قالب همین دیالوگ‌های بی‌شمار است که پای خاطرات ریز و درشت کلوئه و پی‌یر، والبته بیشتر پی‌یر، به این داستان باز می‌شود و با گشوده شدن زوایای تاریک زندگی پی‌یر است که کلوئه با واقعیت تلخ و گزنده‌ی اطرافش حقیقی‌تر روبه‌رو می‌شود. رونمایی از شخصیت غیرقابل‌انتظار پی‌یر که تا پیش از این در نظر کلوئه مردی مستبد، مقرراتی و درون‌گرا بود و تصمیمی که او در موقعیتی مشابه با فرزندش می‌گیرد، موجب می‌شود تا کلوئه کمی با آنچه بر سرش آمده به صلح برسد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوستش داشتم جدال بر سر مسئله‌ی «انتخاب» است. شجاعت در تصمیم‌گیری و فرار از کلیشه‌های همیشگی که اعتمادبه‌نفس و خودخواهی لحظه‌ی تصمیم‌گیری را از ما می‌گیرد. یک جور ترس از تصمیم‌گیری یا دیگرخواهی یا عادت به رویه‌های زندگی که ما را از تصمیم گرفتن در لحظه‌ی مهم بازمی‌دارد. در ظاهر باید برای کلوئه اشک ریخت؛ چنان که خودش هم تصویری از یک زن فروریخته را به نمایش می‌گذارد. اما به‌واقع آیا تصمیم به رفتن آدرین بهترین اتفاق در زندگی کلوئه نیست؟ ماندن در رابطه‌ای که دیگر شبحی از یک رابطه واقعی است چه ارزشی دارد وقتی یک طرف تنها به خاطر ترس‌های رایج و کلیشه‌ها پای رفتن ندارد. ترس از اینکه زندگی پیچیده می‌شود و حالا چه باید کرد؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">گفت‌وگو با پی‌یر دریچه‌ای جدید به روی  کلوئه باز می‌کند. او حالا می‌تواند چیز هولناک‌تری را ببیند که ممکن بود در سال‌های بعد زندگی در انتظارش باشد. تصویری از یک زندگی که همه آتش‌هایش برای حفظ مصلحت‌ها زیر خاکستر شده است. جایی از کتاب پی‌یر با سرزنش خودش از بزدلی‌اش سخن می‌گوید که در یک بزنگاه مهم زندگی‌اش، به خاطر فرار از «پیچیدگی‌های زندگی» خوشبختی که به او رو کرده بود را دودستی نچسبیده: «آنچه بیشتر از پا درم می‌آورد خاطراتم بود. حسرت‌ها و بزدلی‌ام. با چشم‌هایی نیمه بسته و دلی در آشوب به فاجعه‌ای که زندگی‌ام بود فکر می‌کردم. خوشبختی به سراغم آمده بود و من آن را دودستی نچسبیده بودم. فقط برای اینکه زندگی را پیچیده‌تر نکنم».
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کاربران فضای مجازی به دلیل حجم کم کتاب و دیالوگ‌های فراوان و مینی‌مالیستی‌اش به شدت از آن استقبال کرده‌‌اند و هرازگاهی ممکن است بخشی از آن را به‌عنوان متن مرتبط یا غیرمرتبط با یک عکس، در شبکه‌های اجتماعی، دیده باشید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در واقع در پایان این جلسه‌ی تراپی طولانی کسی که بیشتر از همه نیاز به همراهی و همدلی دارد پی‌یر است. مردی که از زیر بار تصمیم‌گیری فرار کرده بود و حالا عشق زندگی‌اش را به خاطر ماندن با زنی که به خاطر عادتش به بقال و قصاب محله نمی‌خواست او را رها کند از دست داده بود. و حالا این حسرت برایش باقی مانده. مردی که همیشه دلتنگ کوهستان است و از یک پنجره به گاراژ ماشین‌ها نگاه می‌کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوستش داشتم نخستین رمان آناگاوالدا، نویسنده‌ی فرانسوی، است که خیلی زود در فهرست پرفروش‌ها قرار گرفت و هفت سال بعد از انتشارش نخستین اقتباس سینمایی از آن با بازی دانیل اوتویل، در نقش پی‌یر و فلورانس کایله در نقش کلوئه راهی پرده‌های سینما شد. از کتاب در ایران هم استقبال فراوانی شد و دو ترجمه از آن راهی بازار شد. الهام دارچینیان آن را به‌عنوان من او را دوست داشتم برای نشر قطره ترجمه کرده و ناهید فروغان هم عنوان دوستش داشتم را برایش برگزیده و در نشر ماهی آن را منتشر کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کاربران فضای مجازی به دلیل حجم کم کتاب و دیالوگ‌های فراوان و مینی‌مالیستی‌اش به شدت از آن استقبال کرده‌‌اند و هرازگاهی ممکن است بخشی از آن را به‌عنوان متن مرتبط یا غیرمرتبط با یک عکس، در شبکه‌های اجتماعی، دیده باشید. با این‌حال فضای کتاب و وارد شدنش به لایه‌های روان‌شناختی زندگی زنی ترک شده و مردی بزدل آن را به چیزی فراتر از یک اثر سانتی‌مانتال تبدیل کرده است. بنابراین برای خواندنش گول فضای مجازی را نخورید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[معرفی کتاب صبحانه در تیفانی]]></title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/DsT/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[nashremahi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 10:04:42 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-04T14:34:42+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">«صبحانه در تیفانی» از آثار ترومن کاپوتی، نویسنده آمریکایی رمان «در کمال خونسردی» است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">«صبحانه در تیفانی» در ۱۹۵۸ منتشر شد . این رمان کوتاه درباره دختر جوانی به نام هالی گولایتلی است که ساکن نیویورک است. او نه شغلی دارد و نه خانواده‌ای و زندگی‌اش را از طریق معاشرت با مردان در کافه‌ها، بارها و رستوران‌ها می‌گذراند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هالی گولایتلی معروف‌ترین شخصیتی است که ترومن کاپوتی خلق کرده است و در تاریخ ادبیات امریکا هم جزو معروف‌ترین شخصیت‌ها محسوب می‌شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کاپوتی در این اثر نثری پخته دارد تا آن‌جا که این رمان کوتاه موجب شد نورمن میلر، نویسنده‌ی هم‌نسل کاپوتی، او را «کامل‌ترین نویسنده‌ی نسلش» بنامد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بلیک ادواردز در ۱۹۶۱ فیلمی با بازی آدری هپبورن در نقش هالی، از روی این رمان ساخت.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">کتاب صبحانه در تیفانی نوشته‌ی ترومن کاپوتی، شما را با شخصیت بی‌نظیر و دوست‌داشتنی «هالی» آشنا می‌کند. هالی زنی سرخوش است که خرج زندگی‌ خود را از طریق وقت‌گذرانی با مردان به دست می‌آورد. او برای زندگی به نیویورک آمده و شخصیت عجیبش در این شهر داستان‌های شگرفی را رقم می‌زند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هالی دختر جوانی است که برای زندگی بهتر و فرار از گذشته‌ی مبهم خود به نیویورک آمده و راوی داستان، مرد جوانی است که در همسایگی او زندگی می‌کند و به تدریج با او آشنا می‌شود و از طریق همین مرد جوان، شما هم به مرور هالی را بیشتر می‌شناسید. در ابتدای داستان شما این دختر را صرفاً زنی خوش‌گذران می‌بینید اما هر چه داستان پیش می‌رود شناخت شما نیز از او کامل‌تر می‌شود و به درک عمیق‌تری نسبت به این شخصیت دست پیدا می‌کنید. شخصیت اصلی داستان هر چه هالی را بیشتر می‌شناسد به او بیشتر علاقه‌مند می‌شود اما در ادامه‌ی داستان مرد میانسالی به آپارتمان هالی می‌آید و ادعا می‌کند که شوهر او است...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">جایگاه کتاب صبحانه در تیفانی:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کتاب صبحانه در تیفانی (Breakfast at Tiffany&#x27;s) نخستین‌بار در سال 1958 منتشر شد. این اثر رمان کوتاهی است اما به رغم حجم کمی که دارد در ادبیات قرن بیستم از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است و بهترین کتاب ترومن کاپوتی (Truman Capote) محسوب می‌شود و شخصیت هالی نیز در گروه تأثیرگذارترین شخصیت‌های ادبی تاریخ آمریکا قرار دارد. به دلیل محبوبیت رمان، فیلم سینمایی جذابی هم با اقتباس از آن ساخته شده است که امروزه شهرت این فیلم از رمانِ آن هم بیشتر است. فیلم صبحانه در تیفانی در سال 1961 به کارگردانی بلیک ادواردز و بازی آدری هپبورن ساخته شد. محبوبیت این فیلم به حدی است که شخصیت هالی، دیالوگ‌های شخصیت‌های داستان و موسیقی معروف آن همچنان در میان مردم از محبوبیت بسیار زیادی برخوردار است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ترومن کاپوتی را بیشتر بشناسیم:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ترومن کاپوتی در سال 1924 در شهر نیواورلئان در ایالت لوئیزیانای آمریکا به دنیا آمد. نام واقعی‌ او ترومن استرکفاس پرسنز بود. وقتی چهارساله بود پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و مجبور شد تا نه سالگی در آلاباما نزد خویشان مادرش زندگی کند. در جوار خانه‌ی آن‌ها در شهر مونروویل، خانواده‌ی نلی هارپر لی زندگی می‌کردند. به زودی آن دو دوستان نزدیکی شدند، ‌طوریکه هارپر لی شخصیت «دیل هریس» را، در داستان معروف و تحسین شده‌اش «کشتن مرغ مقلد» بر اساس شخصیت ترومن آفرید و کاپوتی در ترسیم شخصیت آیدابل تامپکینز در داستان «صداهای دیگر، اتاق‌های دیگر» از عادات و خصوصیات نلی بهره برد. جوزف کاپوتی او را به پسر خواندگی قبول کرد. نام ترومن گارسیا کاپوتی را بر او نهاد و وی را به دبیرستان فرستاد. ترومن در هفده‌سالگی به جمع نویسندگان مجله‌ی نیویورکر پیوست و دو سال به عنوان کارمند دفتری با هیئت تحریریه‌ی نشریه‌ همکاری کرد. پس از اینکه باعث شکایت رابرت فراست، شاعر معروف آمریکایی، از مجله شد، او را اخراج کردند. نگارش نخستین رمانش را با عنوان تقاطع تابستانی، آغاز کرد. اما چون دست‌نویس نهایی کتاب از نظر او راضی کننده نبود، آن را پاره کرد و در سطل زباله‌ی اتاقش انداخت. (بیست سال پس از مرگ کاپوتی، این دست‌نویس نزد سرایدار منزلی که کاپوتی در سال 1943 آن‌جا زندگی می‌کرد پیدا شد و تقاطع تابستانی در سال 2006 توسط انتشارات رندوم هاوس به چاپ رسید.) نورمن میلر که معاصر او است پس از خواندن آثارش او را «بی‌نقص‌ترین نویسنده‌ی نسل خود» اعلام کرد. میلر در مقاله‌ای اذعان کرد تک‌تک کلمات شاهکار کاپوتی در جای خود قرار گرفته‌اند و حتی نمی‌توان دو کلمه از آن را جابه‌جا کرد. سرانجام، ترومن کاپوتی در سال 1984 در لس‌آنجلس درگذشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تیفانی به چه معنا است؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مرکز فروش جواهر و اشیای نقره‌ای است و در سال 1837 توسط تدی یانگ و چارلز لوئیس تیفانی بنا شد و خیلی زود به شهرتی افسانه‌ای دست یافت. این فروشگاه از سال 1940 در تقاطع خیابان‌های پنجم و پنجاه‌وهفتم منهتن در شهر نیویورک دایر است و از همان زمان افراد مشهور و سرشناسی مانند ورزشکاران، ستاره‌های هالیوود و حتی افراد خانواده‌های سلطنتی اروپایی از فروشگاه تیفانی خرید می‌کنند، به خصوص که طرح‌های تیفانی برای جواهرات، زیورآلات تزیینی و ظروف نقره‌ای منحصربه‌فرد و کاملاً متمایز است. در سال 2007 تعداد شعب تیفانی در سراسر جهان به 167 فروشگاه رسید که از این تعداد 65 فروشگاه در شهرهای مختلف ایالات متحده قرار دارند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در بخشی از کتاب صبحانه در تیفانی می‌خوانیم:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سرنوشت همیشه مرا به جاهایی که قبلاً در آن‌ها زندگی کرده‌ام، به خانه‌ها و نواحی اطراف‌شان، باز می‌گرداند. مثلاً به خانه‌ای در خیابان هفتادم شرقی که نمایی از سنگ قهوه‌ای داشت و در نخستین سال‌های جنگ، اولین محل اقامتم در نیویورک به شمار می‌رفت. آپارتمان من که فقط از یک اتاق تشکیل می‌شد، پر از اثاثیه‌ی اسقاطی بود؛ یک کاناپه و چندتا صندلی بزرگ که روکشی از مخمل زبر قرمز داشتند و آدم را یاد صندلی‌های قطار در روزهای گرم تابستان می‌انداختند. دیوارهای گچ‌بری شده‌ی اتاق به رنگ تفاله‌ی جویده شده‌ی توتون بودند و همه‌جا، حتی حمام، با تصاویر باسمه‌ای از ویرانه‌های روم باستان، که بر اثر گذشت ایام قهوه‌ای رنگ و لک‌وپیس شده بودند، تزیین شده بود. تنها پنجره‌ی اتاق هم به پلکان اضطراری پشت ساختمان مشرف بود. با این حال، هر وقت کلید آپارتمانم را در جیب لمس می‌کردم، موجی از رضایت وجودم را فرا می‌گرفت. این آپارتمان با وجود وضعیت دلتنگ کننده‌اش نخستین جایی بود که به خودم تعلق داشت. کتاب‌هایم، چند ظرف پر از مداد نتراشیده و هر آنچه فکر می‌کردم برای نویسنده شدن لازم است، در آن‌جا جمع کرده بودم، چون می‌خواستم نویسنده بشوم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">کتاب صبحانه در تیفانی، رمانی نوشته ی ترومن کاپوتی است که نخستین بار در سال 1958 به انتشار رسید. راوی بی نام و نشان این رمان جذاب، در پاییز سال 1943 با هالی گولایتلی دوست می شود. این دو شخصیت، هر دو مستأجران آپارتمانی در بخش شمال شرقی منهتن هستند. هالی که هجده نوزده ساله به نظر می رسد، دختری از مناطق روستایی است که زندگی اش در نیویورک کاملاً با گذشته متفاوت شده است. او شغلی ندارد و زندگی اش را با دوستی با مردان ثروتمند سپری می کند؛ مردانی که او را به باشگاه ها و رستوران های مختلف می برند و به او پول و هدیه های گران قیمت می دهند. هالی در طول یک سال، به تدریج شخصیت خود را برای راوی آشکار می کند و راوی در طول این زمان، شیفته ی سبک زندگی عجیب هالی می شود. هالی اما آرزویی بزرگ در سر دارد: پیدا کردن جایی واقعی مثل تیفانی که در آن احساس کنی در خانه هستی...
</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">«من نمی خوام صاحب چیزی باشم، تا وقتی مطمئن بشم جایی دارم که دارایی ام رو کنار خودم نگه دارم. هنوز مطمئن نیستم که چنین جایی رو پیدا کرده باشم، اما می دونم باید چطوری باشه.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">این جمله‌ از کتاب صبحانه در تیفانی نوشته‌ی نویسنده‌ی آمریکایی ترومن کاپوت کافی است تا به ما بگوید قرار است داستانی از تضادها، خنده‌ها، رازها و شگفتی‌هایی که  هالی شخصیت اول داستان رقم میزند را بخوانیم. کتاب صبحانه در تیفانی داستانی اغوا کننده و وسوسه‌انگیز دارد که موفقیت آن به قدری  بوده که در هالیوود فیلمی معروف از همین کتاب هم ساخته شده است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">خلاصه داستان صبحانه در تیفانی
</p><p dir="auto">در اواخر جنگ جهانی دوم دختر جوان، سرخوش و آزادی به نام هالي گولايتلي به آپارتمانی در نیویورک نقل مکان می‌کند. هالی به راحتی با افراد مختلف از جمله همسایه ها و مستاجرها ارتباط برقرار می کند اما  دوست ندارد کسی از راز و رمزهای زندگی اش بداند. اما خیلی زود بعضی از ساکنان این ساختمان از رفت و امدهای پر سر و صدا به آپارتمان هالی شکایت می‌کنند. یکی از همسایه های هالی که راوی این داستان است بعد از مدتی با او رو به رو می‌شود و به هالی و رفتارهای او علاقه مند می‌شود. اما هالی دختر عجیبی است و دوست ندارد کسی در زندگی او کنجکاوی کند، او تا انتهای داستان شگفتی های زیادی را رقم می‌زند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">درباره کتاب صبحانه در تیفانی
</p><p dir="auto">کتاب «صبحانه در تیفانی» breakfast at tiffany&#x27;s نوشته ترومن کاپوتی  نویسنده آمریکایی است که اولین بار در سال 1958 منتشر شد. داستان این کتاب از زبان مرد جوانی است که ماجراهایی را درباره ی دختر همسایه پایینی اش  یعنی هالی روایت می‌کند. از زمانی که راوی داستان به‌طور تصادفي با هالی  ملاقات مي‌کند آشنایی مخاطب هم به شکل تدریجی با شخصیت هالی شروع می‌شود. بعد از آشنایی راوی با هالی سرو کله ی مرد میانسالی پیدا می شود که ادعا می کند شوهر هالی بوده است و  داستان از این لحظه برای مخاطب جذاب تر می شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">این رمان کوتاه 144 صفحه دارد و در ادبیات قرن بیستم جایگاه ویژه ای دارد. صبحانه در تیفانی شاهکار ترومن محسوب می‌شود. و شخصیت هالی که شخصیت اصلی این رمان است جزو تاثیرگذارترین شخصیت های ادبی تاریخ ادبیات امریکا قرار گرفته است و مقاله ها و کتابهای زیادی درباره ی او نوشته شده است. شخصیتی که ترومن در این اثر خلق کرده دختری ست شبیه همه ی دخترهایی که میخواهند رها باشند اما همیشه رنجی با خود در دل دارند در این کتاب هالی دختر رها و آزادی است که از محدودیت خوشش نمی‌آید و همیشه سعی می کند آزادانه زندگی کند. هالی  خانواده و شغل مشخصی ندارد. در تمام طول داستان می‌بینیم که او با معاشرت و خوش گذرانی با مردان در کافه ها، بارها و رستوران ها زندگی خود را میگذراند. ترومن در این داستان، هالی را دختری سرزنده و شاد معرفی می‌کند اما رفته رفته که مخاطب بیشتر با او آشنا می‌شود. پی به گذشته ی مبهم او می‌برد گذشته ای که هالی سعی در مخفی کردن او دارد و به کسی هم اجازه ی کنجکاوی نمیدهد.  شاید همین موضوع باعث نزدیک شدن بیشتر مخاطب به عمق داستان شده تا بلاخره متوجه شود چرا هالی نمی خواهد کسی از زندگی او چیزی بداند. حس حسادت، شوخ طبعی و ساده لوحی در شخصیت هالی وجود دارد که باعث شده تا شخصیت او شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نثر داستان صبحانه در تیفانی به قدری  پخته و روان است که نورمن مِیلر نویسنده ی مشهور هم دوره ی کاپوتی، او را « کامل ترین نویسنده ی نسل من » نامیده است این رمان در ایران با دو ترجمه منتشر شده است. « بهمن دارالشفایی» این کتاب را ترجمه کرده و  نشر ماهی آن را در سال 1395 منتشر کرد. عکس جلد این کتاب صحنه ای از فیلمی با همین عنوان است. این اثر در ایران با استقبال خوبی رو به رو شد و توانست نوبت چاپ ششم را هم پشت هم بگذارد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">رامین آذربهرام  مترجم دیگری است که این کتاب را از سوی نشر مروارید منتشر کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در بخشی از کتاب صبحانه در تیفانی میخوانیم
</p><p dir="auto">من همیشه کشش عجیبی به خانه ها و محله هایی دارم که قبلا در آن ها زندگی کرده ام. مثلا ساختمانی سنگی درخیابان هفتاد و چندم شرقی هست که در سال های اول جنگ جهانی دوم اولین آپارتمانم در نیویورک را آن جا گرفتم. کلا یک اتاق بود پر از اسباب و اثاثه ی معمول اتاق های زیر شیروانی، یک کاناپه و صندلی های پت و پهنی که روکش مخمل زبری به رنگ قرمز تند داشتند و آدم را یاد روزهای داغ در تراموا می انداختند. دیوارها گچی بودند و به رنگی شبیه تفاله ی توتون. همه ی دیوارهای خانه، حتی دیوار دستشویی، پر بود از عکس های ویرانه های روم باستان که گذر زمان بر گوشه گوشه شان لکه های قهوه ای به جا گذاشته بود. تنها پنجره ی خانه به راه پله ی اضطراری باز می شد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">با این همه، هر وقت کلید این آپارتمان را در جیبم لمس می کردم، حس خوبی بهم دست می داد. با وجود تاریکی و ملالش، مکانی بود از آن خودم، اولین مکان از آن خودم. کتاب هایم هم آن جا بودند و شیشه هایی پر از مداد در انتظارتراشیده شدن. خلاصه آن جا همه چیز فراهم بود، هرچه آن زمان به خیالم لازم داشتم تا نویسنده ای شوم که دلم میخواست.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آن روزها هیچ به ذهنم نرسیده بود که درباره ی هالی گولایتلی بنویسم. شاید اگر آن گفت وگو با جو بل پیش نمی آمد و همه ی خاطره هایم از نو زنده نمی شد، حالا هم به صرافتش نمی افتادم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هالی گولایتلی مستأجر یکی از واحدهای ساختمان سنگی قدیمی بود، درست زیر واحد من. جو بل صاحب باری نبش خیابان لکزینگتون بود و هنوز هم هست. هم من و هم هالی روزی شش هفت مرتبه می رفتیم آن جا. البته همیشه به قصد نوشیدن نمی رفتیم، بلکه گاهی می خواستیم تلفنی بزنیم؛ زمان جنگ کم تر کسی تلفن خصوصی داشت. به علاوہ، جو بل پیغامگیر خوبی بود و این برای هالی موهبت بزرگی به حساب می آمد، چون هر روز کلی پیغام داشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">البته که همه ی این ها مال مدت ها پیش است و من تا همین هفته ی پیش سال ها می شد که جو بل را ندیده بودم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">درباره نویسنده کتاب صبحانه در تیفانی
</p><p dir="auto">ترومن کاپوتی، که نام اصلی او  ترومن پرسونز است در سال ۱۹۲۴ در شهر جنوبی نیواورلئان امریکا به دنیا آمد. ترومن وقتی کودک بود پدر و مادرش از هم جدا شدند و مادرش که سنی نداشت او را به یکی از بستگانش در شهر کوچک مونروویل در ایالت آلاباما سپرد تا بزرگش کند. هارپر لی ، که بعدها با کتاب کشتن مرغ مقلد یکی از مشهورترین نویسندگان امریکا شد، همسایه ی ترومن بود و از همان کودکی دوستی ترومن و هارپر شروع شد و تا سی سال ادامه پیدا کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ترومن از همان کودکی با کتاب و نوشتن عیاق شده بود. و زمانی که 9 سال داشت به نیویورک برگشت تا با مادرش و همس دوم او زندگی کند و از این زمان نام خانوادگی خود را به نام خانوادگی همسر مادرش تغییر داد و کاپوتی گذاشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ترومن از  زمانی که 8 سال داشت به شکل جدی نوشتن را شروع کرد و اولین داستان خود را در یازده سالگی در مجله ای محلی منتشر کرد. اما از از نوزده سالگی به بعد، داستان های کوتاهش هم در مجله های ادبی معتبر و هم در مجله های پرمخاطب چاپ می شد. در همین سال ها بود که چندین جایزه از جمله جایزه ی اُهنری در سال ۱۹۴۸ را از آن خود کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از سال 1948 دیگر همه چیز جدی شد و اولین رمان کاپوتی با عنوان صداهای دیگر اتاقهای دیگر منتشر شد. این رمان که باعث شهرت نویسنده شد ابتدای راهی بود که ترومن شروع کرده بود. او در دهه پنجاه چند رمان، فیلمنامع و نمایشنامه هم نوشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سال 1958 را به نوعی می توان نقطه عطفی در زندگی ترومن محسوب کرد. او با انتشار رمان کوتاه صبحانه در تیفانی بیش از قبل مشهور شد و این اثر او تبدیل به یکی از ماندگارترین آثار ادبیات آمریکا شد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کاپوتی در سال 1966 با انتشار کتاب «در کمال خونسردی» توانست عنوان دومین کتاب جنایی غیرداستانی پرفروش تاریخ را به خود اختصاص دهد. داستانی که خبری سیصدکلمه ای در روزنامه ی نیویورک تایمز الهام بخش آن بوده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در نهایت در سال ۱۹۸۴ ترومن كاپوتی در سن پنجاه و نُه سالگی از دنیا رفت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">فیلم صبحانه در تیفانی
</p><p dir="auto">سه سال بعد از انتشار و موفقیت کتاب صبحانه در تیفانی بلیک ادواردز کارگردان معوف آمریکایی فیلمی بر اساس این کتاب با همین عنوان ساخت. آدری هپبورن هنرپیشه معروف آمریکایی در این فیلم نقش هالی را ایفا کرد که یکی از به یادماندنی ترین نقش آفرینی های اوست. خود هپبورن در مصاحبه ای گفته است که این فیلم یکی از سخت ترین کارهای دوران حرفه ای اش بوده است.  این فیلم در جشنواره اسکار سال 1961 در چهاررشته از جمله بهترین بازیگرر نقش اول زن نامزد شد. اما در نهایت موفق به دریافت جایزه بهترین موسیقی و بهترین صدا شد.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[معرفی کتاب سکوت دریا]]></title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/DsS/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[nashremahi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 10:02:38 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-04T14:32:38+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">رمان سکوت دریا، رمانی فرانسوی است که ژان بروله با نام مستعار ورکور، آن را در طول تابستان سال 1941 به رشته ی تحریر درآورد. رمان سکوت دریا که به شکلی مخفیانه در پاریس تحت اشغال آلمانی ها انتشار یافت، خیلی زود به نمادی از مقاومت فکری و فرهنگی در برابر اشغال گران آلمانی تبدیل شد. در داستان رمان سکوت دریا، پیرمردی به همراه برادرزاده اش از طریق صحبت نکردن با افسری آلمانی که خانه شان را اشغال کرده، در برابر نیروهای متجاوز، از خود مقاومت نشان می دهند. افسر آلمانی، در گذشته آهنگساز بوده و رویای شکل گیری رابطه ای برادرانه میان ملت های فرانسه و آلمان را در سر می پرورانده، اما اکنون تحت تأثیر تبلیغات و پروپاگاندای نازی ها قرار گرفته است. این تأثیر ذهنی، زمانی از بین می رود که او متوجه می شود، هدف ارتش نازی نه تنها ساخت و ساز و آبادانی نیست، بلکه تخریب و ویران گری است. از این رو، تصمیم می گیرد تا به منظور جنگیدن در جبهه ی شرقی، فرانسه را ترک گوید و رهسپار راهی شود که خودش آن را «سفری به جهنم» می نامد.</p><p dir="auto">سکوت دریا در سال ۱۹۴۴ و با عنوان اول شمع را بکشم، با برگردان انگلیسی سیریل کانِلی، در انگلستان منتشر شد. در ژوئن ۱۹۴۶ هم اقتباسی از آن به زبان انگلیسی در برنامه‌ی شامگاهی تلویزیون بی‌بی‌سی، که فعالیت خود را پس از جنگ از سر گرفته بود، پخش شد. این کتاب در سال ۱۹۴۳ در ایالات متحده هم انتشار یافت. تا سال ۱۹۴۸، به هفده زبان گوناگون ترجمه و منتشر شد. در همین سال ۱۹۴۸، ژان پیر ملویل فیلمی از روی این کتاب ساخت که از آثار درخشان و ماندگار سینمای جهان به شمار می‌رود. فیلم در ایران به خاموشی دریا شهرت یافت، ولی ما عنوان سکوت دریا را برای کتاب مناسب‌تر یافتیم. از سکوت دریا در طول سالیان اقتباس‌های گوناگونی صورت گرفته است. از جمله می‌توان به اقتباس بی‌بی‌سی در ۱۹۸۱ اشاره کرد. در سال ۱۹۸۵، جان کرانِر آن را برای ئتاتر تنظیم کرد و گروه هنری جامعه‌ی هِی‌وود آن را در تالار پتر ساوسِ کمبریج روی صحنه برد. عنوان این نمایش طنزی آشکار داشت ــ گفت‌وگوی شبانه. در سال‌های بعد نیز سکوت دریا بارها دستمایه‌ی فیلم و تئاتر شد. سکوت دریا ماندگارترین و مشهورترین کتاب ورکور به شمار می‌آید.</p><p dir="auto">سکوت دریا شرح رویارویی پیرمردی فرانسوی با دختر برادرش در مقابل افسری آلمانی است که خانه و مزرعه ی وی را اشغال کرده است. این دو تصمیم می گیرند برای مبارزه با افسر اشغالگر آلمانی سکوت اختیار کرده و هیچ صحبتی با او نکنند. سکوت دریا را نخستین بار انتشارات زیرزمینی نیمه شب در فرانسه ی اشغالی (سال ۱۹۴۲) منتشر کرد و این کتاب، که ماندگارترین و مشهورترین اثر ورکور نیز به شمار می آید، بلافاصله بدل به نماد مقاومت فرانسویان در برابر اشغالگران نازی شد. این رمان سرشار از احساس و وقار و درد و امید است؛ ویژگی هایی که مردم فرانسه در دوران اشغال به دست حکومت آلمان نازی به آن ها متصف بودند. ژان پیر ملویل نیز در سال ۱۹۴۸ بر اساس سکوت دریا فیلمی ساخت که بر شهرت این کتاب افزود.</p><p dir="auto">داستان کتاب «سکوت دریا» در جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد. ورنون، افسر روشن‌فکر آلمانی، در خانه یک فرانسوی که همراه با برادرزاده‌اش زندگی می‌کند ساکن می‌شود. افسر آلمانی موسیقی‌دان است و شیفته فرهنگ فرانسوی. او هر غروب نزد صاحبِ خانه می‌آید و از افکار و احساساتش، از فرهنگ و هنر و از آشتی دو فرهنگ می‌گوید. به اعتقاد ورنون جنگ می‌تواند فرهنگ آلمان و فرانسه را به هم نزدیک کند و موسیقی و ادبیات را به هم پیوند بزند. اما میزبانان تمام مدت خاموش می‌مانند و خشم خود را در پس این سکوت پنهان می‌کنند. در پایان افسر آلمانی هم متوجه می‌شود که همه آن‌چه گفته پرگویی بوده است و جنگ گزینه مناسبی برای اتحاد فرهنگ‌ها نیست.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کتاب «سکوت دریا» روایتگر مقاومت خاموش مردم فرانسه است در برابر تجاوز نازیان آلمانی. چنان‌چه در پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «ژان بروله این کتاب را در جنگ جهانی دوم و سال‌های اشغال فرانسه، با نام مستعار ورکور، به صورت مخفیانه نوشت. انتشار این کتاب که با اشغال فرانسه همزمان بود بلافاصله بدل به نماد مقاومت فرانسویان در برابر اشغالگران نازی شد. این کتاب تا سال ۱۹۴۸ به هفده زبان ترجمه شد و در همین سال ژان‌پیر ملویل نیز فیلمی از روی آن ساخت که بر شهرت کتاب افزود.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در ایران براساس این داستان فیلمی ساخته و با نام خاموشی دریا نمایش داده شده است، هم‌چنین بیژن مفید یک نمایشنامه رادیویی را با همین نام از کتاب اقتباس کرده است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">منبع: <a href="https://nashremahi.com">https://nashremahi.com</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[معرفی کتاب ماه پنهان است]]></title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/DsP/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[nashremahi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 10:01:00 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-04T14:31:00+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">کتاب ماه پنهان است، رمانی نوشته‌ی جان اشتاین بک است که اولین بار در سال 1942 به انتشار رسید. شهری کوچک و آرام که در محاصره‌ی نیروهای دشمن قرار گرفته، باید با شرارت‌های تحمیل شده از دنیای بیرون و خیانت‌های زاده شده در دنیای درون خود رو در رو شود. اشتاین بک در این داستان درخشان که در نروژ در زمان جنگ جهانی دوم می‌گذرد، به تحلیل و بررسی تأثیرات تهاجم نظامی، چه بر شکست خورده‌ها و چه بر فاتحین، می‌پردازد. این نویسنده‌ی بزرگ با نفوذ به عمق عواطف شخصیت‌هایی همچون فرمانده‌ای آلمانی و یا خائنی نروژی، و با به تصویر کشیدن احساسات میهن‌پرستانه، از حقایقی ژرف و غالبا تشویش‌آور درباره‌ی جنگ و البته سرشت انسان پرده برمی‌دارد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ماه پنهان است با عنوان اصلی The Moon is Down رمانی کوتاه از جان استاین‌بک، نویسنده آمریکایی است که در مورد جنگ جهانی دوم نوشته شده است و در مورد افزایش فاشیسم در اروپا هشدار می‌دهد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ماه پنهان است در زمان جنگ جهانی دوم به یکی از پرخواننده‌ترین کتاب‌های زیرزمینی در اروپا تبدیل شده بود که هزاران نسخه از آن به شکل مخفیانه در فرانسه، آلمان، نروژ، هلند و… منتشر شده و بلافاصله به یکی از نمادهای ادبیات مقاومت تبدیل شد. این کتاب نقش مهمی در تقویت روحیه مردم داشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در پشت جلد کتاب، قسمت مهمی از متن کتاب آمده است:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">و آن مردان پیوسته به یاد خانه بودند. افراد گردان کم‌کم از سرزمینی که اشغال کرده بودند بیزار شدند و با مردم درشتی کردند. مردم نیز با آنان درشتی کردند. رفته‌رفته اندک‌هراسی در دل فاتحان رخنه کرد، ترس از این‌که جنگ هرگز تمام نشود و آنان هیچ‌گاه به خانه برنگردند و دیگر روی آسایش را نبینند، ترس از این‌که روزی از پا دربیایند و همچون خرگوشی در کوهستان شکار شوند، زیرا نفرت مردمی که سرزمینشان اشغال شده بود هیچ‌گاه فرو نمی‌نشست.</p><p dir="auto">خلاصه رمان ماه پنهان است
</p><p dir="auto">داستان این کتاب درباره اشغال شهر کوچکی در اروپا است که مشخص نیست در کدام کشور قرار دارد. (به احتمال زیاد نروژ باشد.) نیروهای مهاجم با یک برنامه‌ریزی دقیق و با کمک یکی از جاسوسان خود که در شهر محبوبیت زیادی داشت، توانستند بدون خون‌ریزی زیاد و بدون زحمت آنچنانی کنترل شهر را در اختیار بگیرند. شهری که مردم آن سال‌های سال است نه با کسی جنگیده‌اند و نه کسی به آن‌ها حمله کرده است. خلق و خوی مردم این شهر در اثر ندیدن جنگ به حدی آرام است که اشغالگران با خود می‌گویند، اینجا مکان مناسبی برای زندگی است و حتی شاید بعد از جنگ به این شهر نقل مکان کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پس از اینکه مهاجمان شهر را اشغال کردند، فرمانده مهاجمان – سرهنگ لنسر – به دیدار شهردار شهر – اوردن – می‌رود و از او درخواست می‌کند که با مردم شهر صحبت کند تا آن‌ها در کمال آرامش به استخراج زغال‌سنگ بپردازند و به این شکل از خشونت و خون‌ریزی جلوگیری شود. اما شهردار که محبوبیت زیادی بین مردم دارد و خود را بالاتر از هیچ شهروندی نمی‌داند، به همه درخواست‌های فرمانده به یک شکل جواب می‌دهد و آن هم این است که: این مردم آزاد هستند و هر کاری که بخواهند می‌کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اوردن لبخندی زد. «شاید باور نکنید، اما حقیقت جز این نیست: قدرت در اختیار شهر است. نمی‌دانم چرا و چگونه، اما هست. (ماه پنهان است – صفحه ۳۰)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خیال می‌کنند چون خودشان یک پیشوا و یک سر دارند، ما هم مثل آنان هستیم. می‌دانند که اگر سر ده نفر از خودشان بالای دار برود، نابود خواهند شد. اما ما مردمانی آزاد هستیم و به اندازه‌ی جمعیت خود سر داریم و در موقع لزوم رهبرانی مثل قارچ در میانمان خواهند رویید. (ماه پنهان است – صفحه ۱۴۹)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در ادامه رمان، وقتی یکی از مهاجمان در معدن به مردی آزاد دستور می‌دهد که کاری انجام دهد، مورد خشم او قرار می‌گیرد و طی حادثه‌ای افسری از نیروهای اشغالگر کشته می‌شود. نیروهای مهاجم در برخورد با این حادثه مجبور می‌شوند آن مرد آزاد را اعدام کنند که همین باعث می‌شود خشم و کینه مردم سرریز شود و…
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">براساس رمان ماه پنهان است فیلمی هم در سال ۱۹۴۳ ساخته شده است که دیدن آن خالی از لطف نیست، اما پیشنهاد ما این است که در ابتدا کتاب را بخوانید.</p><p dir="auto">درباره کتاب ماه پنهان است
</p><p dir="auto">در همین ابتدا اشاره کنم که اگر به کتاب‌های مرتبط با جنگ جهانی دوم و ادبیات مقاومت علاقه دارید، رمان ماه پنهان است یکی از بهترین گزینه‌های ممکن برای مطالعه است. این رمان کوتاه با اینکه فقط ۱۶۰ صفحه است، بدون شک در ذهن علاقه‌مندان برای همیشه ماندگار خواهد بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">محوریت این رمان براساس گفت‌وگوهای میان افراد است و در آن اثرات جنگ به خوبی در هر دو سمت دیده می‌شود. جنگ و خشونت‌های آن کاری به این ندارد که شما چه کسی هستید و در کدام جبهه قرار دارید. در این رمان سربازانی را می‌بینیم که پیروز میدان هستند و از اینکه به راحتی کنترل شهر را در اختیار گرفته‌اند خوشحال‌اند. از آرام بودن مردم راضی هستند و با شنیدن خبرهای خوب، فکر می‌کنند که جنگ به زودی پایان می‌یابد و آن‌ها می‌توانند به آغوش خانواده خود برگردند. اما آیا واقعا چنین است؟ در مقابل مردمی را داریم که تندخو بودن را بلد نیستند. از شیوه جنگیدن و مقاومت و نافرمانی چیزی نمی‌دانند. سال‌ها در صلح و آرامش زندگی کرده‌اند. اما وقتی آزادی را از آنان می‌گیرند، همین مردم به سرعت تغییر می‌کنند و تک تکشان حاضرند که جان خود را در راه آزادی فدا کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به اعتقاد من، مهم‌ترین پیام کتاب این است که مردم آزاد، و افرادی که معنای آزادی را درک کرده‌ و مزه آن را چشیده‌اند، به هیچ طریقی تن به بردگی نمی‌دهند. چنین مردمی، نهایتا فریاد خواهند زد و از خود دفاع می‌کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">من فکر می‌کنم، یکی از به یادماندنی‌ترین قسمت‌های کتاب زمانی بود که سرهنگ بنابر ذهنیت خودش، برای اجرای عدالت نزد شهردار می‌رود و از او درخواست می‌کند که به عنوان شهردار، آلکس – همان مرد آزادی که افسری را کشته بود – محاکمه و او را به اعدام محکوم کند. ولی شهرداری که خود را از جنس مردم می‌داند این را قبول نمی‌کند. بنابراین سرهنگ فکر می‌کند که باید کورل – جاسوس نیروهای اشغالگر در شهر – را شهردار شهر کند. قسمتی از گفت‌های سرهنگ لنسر و شهردار اوردن:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">لنسر گفت: «از اول می‌دانستم. ظاهرا چاره‌ای نیست، کورل باید شهردار شود.» به‌سرعت سرش را بالا آورد و گفت: «برای محاکمه که می‌مانید؟»
</p><p dir="auto">«بله که می‌مانم. نمی‌خواهم آلکس را تها بگذارم.»
</p><p dir="auto">لنسر نگاهی به او کرد و لبخندی کم و بیش اندوهبار بر لب آورد.
</p><p dir="auto">«ما هم وظیفه‌ای به عهده داریم، این طور نیست؟»
</p><p dir="auto">شهردار گفت: «بله، تنها وظیفهی ناممکن در جهان، تنها کاری که شدنی نیست.»
</p><p dir="auto">«و آن چیست؟»</p><p dir="auto">جملاتی از متن کتاب ماه پنهان است
</p><p dir="auto">سروان لوفت به معنی واقعی کلمه سروان بود. با سروانیِ خود زندگی می‌کرد و نفس می‌کشید. در زندگی‌اش حتی لحظه‌ای هم غیرنظامی نبود. جاه‌طلبی سیری‌ناپذیرش او را وامی‌داشت پله‌های ترقی را یکی‌یکی طی کند. مثل خامه‌ای که روی سطح شیر می‌آید داشت بالا می‌رفت. پاشنه‌هایش را با مهارت رقصندگان به هم می‌کوبید. آداب نظامی را تمام و کمال می‌دانست و بر رعایتشان پافشاری می‌کرد. (ماه پنهان است – صفحه ۳۴)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سرگرد هونتر جنگ را عملیاتی در حسابدانی می‌پنداشت که پس از پایان آن می‌توانست برگردد کنار شومینه‌اش. سروان لوفت جنگ را حرفه‌ی مناسب جوانان فرهیخته و شایسته می‌دانست و ستوان پراکل و ستوان توندر آن را خواب و خیالی می‌انگاشتندکه هیچ‌چیزش واقعی نیست. (ماه پنهان است – صفحه ۳۷)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">جنگ یعنی خیانت، نفرت، خرابکاری‌های فرماندهان نالایق، شکنجه، کشتار، بیماری و خستگی، و جز این نیست تا سرانجام به پایان برسد. تازه بعد هم هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند مگر نفرت‌ها و خستگی‌های تازه که جایگزین همتایان کهنه‌شان می‌شوند. (ماه پنهان است – صفحه ۳۷)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در خیابان‌های شهر، مردم با چهره‌های گرفته در رفت و آمد بودند. اندکی از آن برق بهت‌زدگی از چشمانشان رخت بربسته بود، ولی هنوز برق خشم جایش را نگرفته بود. (ماه پنهان است – صفحه ۵۹)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">این حرف‌های بی‌ربط چیست که درباره‌ی قانون می‌زنید؟ بین ما و شما قانونی در کار نیست. این جنگ است. باید همه‌ی ما را بکشید، وگرنه وقتش که برسد، ما همه‌ی شما را می‌کشیم. (ماه پنهان است – صفحه ۷۲)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آدمی تشنه‌ی عشق است. بی عشق می‌میرد. درونش پژمرده می‌شود و سینه‌اش مثل تراشه‌ای می‌خشکد. (ماه پنهان است – صفحه ۱۱۰)
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مردم دوست ندارند شکست بخورند و شکست هم نخواهند خورد. مردم آزاد جنگ را شروع نمی‌کنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحه‌شان را زمین نمی‌گذارند، حتی وقتی شکست بخورند. این کار از گله‌های انسانی که همه‌شان پیرو یک پیشوا هستند برنمی‌آید. به همین سبب است که گله‌های انسانی در عملیات‌ها پیروز می‌شوند و مردمان آزاد در نبردها. خواهید دید که جز این نیست، آقا. (ماه پنهان است – صفحه ۱۵۸)</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">مشخصات کتاب
</p><p dir="auto">عنوان: ماه پنهان است
</p><p dir="auto">نوینسده: جان استاین‌بک – john steinbeck
</p><p dir="auto">ترجمه: شهرزاد بیات‌موحد
</p><p dir="auto">انتشارات: ماهی
</p><p dir="auto">تعداد صفحات: ۱۶۰
</p><p dir="auto">قیمت چاپ اول – پاییز ۹۶: ۱۰۰۰۰ تومان
</p><p dir="auto">جیبی</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">«ماه پنهان است» رمانی کوتاه از نویسنده مشهور امریکایی، جان اشتاین بک است. این اثر در مورد جنگ جهانی دوم نوشته شده و در مورد افزایش فاشیسم در اروپا هشدار می‌دهد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">این اثر زمانی یکی از پرخواننده ترین کتاب‌های زیرزمینی اروپا بود و هزاران نسخه از آن پنهانی در فرانسه، آلمان، هلند و کشورهای دیگر اروپایی منتشر می‌شد و نقش مهمی در تقویت روحیه مردم داشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شهر کوچکی در اروپا اشغال می‌شود اما مکان آن مشخص نیست. نیروهای مهاجم با برنامه‌ریزی دقیق و حساب‌شده و با کمک یک جاسوس بدون خونریزی شهر را فتح می‌کنند. شهری با مردمی که سال‌ها نه جنگ را می‌شناختند و نه کسی بهشان حمله کرده بود. خلق و خوی این مردم به قدری آرام است که اشغالگران تصمیم می‌گیرند بعد از جنگ برای زندگی به آنجا نقل مکان کنند. فرمانده اشغالگران از شهردار شهر می‌خواهد بدون جنگ و خونریزی از مردم درخواست کند که به استخراج زغال سنگ بپردازند اما شهردار که محبوب مردم است و خود را همپایه آنها می‌داند می‌گوید مردم آزادند هرکاری که دوست دارند انجام دهند. در این میان برخورد یک نیروی مهاجم با مردی در معدن منجر به قتل او می‌شود و این موضوع شهر را بهم می‌ریزد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">«مردم زیاد در خیابان‌ها نمی‌ماندند، بلکه از درها به درون خانه‌ها می‌رفتند و درها بسته می‌شد. گویی چشم‌هایی از پشت پرده‌ها به بیرون می‌نگریستند. وقتی سربازان در شهر رفت وآمد می‌کردند و گشتی‌ها در خیابان اصلی دور می‌زدند، نگاه‌هایی سرد و غضبناک آن‌ها را می‌پایید. مردم به مغازه‌ها می‌آمدند تا چیزکی برای ناهار بخرند. جنسی را که می‌خواستند می‌گرفتند، پولش را می‌دادند و بی‌هیچ خوش وبشی با فروشنده می‌رفتند.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">براساس رمان «ماه پنهان است» فیلمی هم در سال ۱۹۴۳ ساخته شده است که دیدن آن لذت‌بخش است اما پیشنهاد می‌کنیم ابتدا کتاب را بخوانید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">ماه پنهان است (به انگلیسی: The Moon Is Down) رمانی از جان اشتاین‌بک، نویسندهٔ اهل ایالات متحده آمریکا است. این رمان را می توان یکی از مصادیق ادبیات مقاومت خواند که در آن مردم شهر کوچکی که پیش از آن درگیر تجربه تلخ اشغال نظامی نشده بودند، سر به طغیان و البته نه شورش علنی برداشتند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[معرفی کتاب مرگی بسیار آرام]]></title>
      <link>http://medad.io/@nashremahi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/DsN/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[nashremahi]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 09:58:14 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-09-04T14:28:14+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">مرگ بسیار آرام (به فرانسوی: une mort tres douce) رمانی است از سیمون دوبووار، فیلسوف اگزیستانسیالیست و فمینیست، که در سال۱۹۶۴ چاپ شد.[۲] دوبوآر در این کتاب خاطرات و احساسات اعضای خانواده‌اش را در هفته‌های پایانی زندگی مادرش بیان کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">رمان «مرگ بسیار آرام» را می‌توان گزارشی از آخرین روزهای زندگی مادر سیمون دوبوآر دانست؛ مادرش لیز خورده، بر زمین می‌افتد در بیمارستان و حین مداوای شکستگی، پی می‌برد به سزطان مبتلا شده است. مادر دوبوآر ۶ هفته بعد از دنیا می‌رود. نویسنده در این اثر ادبی، از احساسات خود، خواهر و مادرش در خلال این روزها می‌نویسد. وی در این کتاب در باب ماجرای مرگ مادرش و نگاه فلسفی به مرگ سخن می‌گوید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">برای نخستین بار این اثر با عنوان «مرگ آرام» در سال ۱۳۴۹ از سوی انتشارات «رز» با ترجمهٔ مجید امین مؤید منتشر شد. این کتاب مجدداً با ترجمه محمد مجلسی توسط نشر دنیای نو در سال ۱۳۹۳ به چاپ رسیده است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">«مرگی بسیار آرام»، رمانی از سیمون دوبووار، نویسنده مطرح فرانسوی است که در سال ۱۹۶۴ چاپ شده است. دوبوور در این کتاب خاطرات و احساسات اعضای خانواده اش را در هفته های پایانی زندگی مادرش بیان کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در پشت جلد کتاب می خوانیم: «اما نه، انسان بدین سبب نمی میرد که به دنیا آمده، زندگی کرده و پیر شده، بلکه به علتی می میرد. دانستن این که مامان به علت سن و سالش به مرگ نزدیک بود، از این غافلگیری دهشتناک نکاست؛ او یک غده سرطانی داشت. سرطان انسداد شریان و نارسایی های ریوی همان قدر سبعانه و پیش بینی ناپذیرند که از کار افتادن موتور هواپیما در سینه آسمان. مادرم در آن انزوای احتضار همه را تشویق به خوش بینی می کرد و بهای به بی نهایت هر لحظه را می دانست. پافشاری بیهوده اش نیز پرده اطمینان بخش ابتذالات روزمره را می درید. هیچ مرگی طبیعی نیست...»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">رمان «مرگی بسیار آرام» را می توان گزارشی از آخرین روزهای زندگی مادر سیمون دوبووار دانست؛ مادرش لیز خورده، بر زمین می افتد در بیمارستان و حین مداوای شکستگی، پی می برد به سرطان مبتلا شده است. مادر دوبووار ۶ هفته بعد از دنیا می رود. نویسنده در این اثر ادبی، از احساسات خود، خواهر و مادرش در خلال این روزها می نویسد. وی در این کتاب در باب ماجرای مرگ مادرش و نگاه فلسفی به مرگ سخن می گوید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در بخشی از این کتاب آمده است:«از خواب که بیدار شدم، بلافاصله به خواهرم تلفن کردم. مامان نیمه های شب به هوش آمده بود. می دانست عملش کرده اند و خیلی هم تعجب نکرده بود. تاکسی گرفتم. همان مسیر همیشگی، همان پاییز مطبوع و آبی، همان درمانگاه. اما پا به داستان دیگری می گذاشتم؛ داستان دوره احتضار و نه داستان دوره نقاهت.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سیروس ذکاء، مترجم و روزنامه نگار در سال ۱۳۰۵ در تبریز متولد شد. «وسوسه غرب»، «فاتحان» و «سرنوشت بشر» آندره مالرو و «دخمه های واتیکان» آندره ژید از جمله آثار منتشر شده او هستند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">سیمون دوبووار نویسنده کتاب مرگی بسیار آرام با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا به دنیا آمد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خلاصه کتاب مرگی بسیار آرام
</p><p dir="auto">مرگی بسیار آرام کتابی است که دوبووار در آن از آخرین هفته‌های زندگی و مرگ مادرش سخن گفته است. مادری که از نظر عقاید فکری و دینی با دخترش اختلاف نظرهای بسیاری داشت. دوبووار با نزدیک‌تر شدن این واقعه به مرور خاطرات زنی پرداخته که پیش از زن بودن و مادر بودن انسانی‌ست که خود جوانی نکرده و چون دلخواهش زندگی نکرده است. زنی که در قید عرف‌های تعریف شده با زندگی سازگار شده که دلخواهش نبوده و حال در پیری و بعد مرگ شوهر، چون پرنده‌ای که از قفس رها شده تصمیم می‌گیرد به علائق و آرزوهای خود بپردازد. زنی که در تلاش است آخرین روزهای عمرش را لحظه به لحظه‌اش را زندگی کند و در بستر بیماری نیز از این دلخور است که:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">«امروز زندگی نکردم، روزهایم دارند از دست می‌روند.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوبووار از انسانی می‌گوید که هنوز ولع زندگی و زنده بودن در او هست ولی این بار نیز محصور جسم ناتوانش است… داستان کتاب برای من یادآور خاطره مرگ عزیزی بود که چون شمعی ناگهان خاموش شد و آن چه از او تنها به یادگار ماند خاطراتش بود ولی با این همه از خواندن این اثر لذت بردم، به نقل از دوبووار «هیچ مرگی طبیعی نیست. آن چه بر سر انسان می‌آید هرگز نمی‌تواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش می‌کشد. همه می‌میرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن دردهد، باز خشونتی است ناروا.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پشت جلد کتاب مرگی بسیار آرام آمده است:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اما نه، انسان بدین سبب نمی‌میرد که به دنیا آمده، زندگی کرده و پیر شده، بلکه به علتی می‌میرد. دانستن این‌که مامان به علت سن و سالش به مرگ نزدیک بود، از این غافلگیری دهشتناک نکاست؛ او یک غده سرطانی داشت. سرطان انسداد شریان و نارسایی‌های ریوی همان‌قدر سبعانه و پیش‌بینی ناپذیرند که از کار افتادن موتور هواپیما در سینه آسمان. مادرم در آن انزوای احتضار همه را تشویق به خوش‌بینی می‌کرد و بهای به بی‌نهایت هر لحظه را می‌دانست. پافشاری بیهوده‌اش نیز پرده اطمینان‌بخش ابتذالات روزمره را می‌درید. هیچ مرگی طبیعی نیست…</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">جملاتی از متن کتاب مرگی بسیار آرام
</p><p dir="auto">او علیهِ خود، زندگی کرد. سرشار از شور و شوق بود، اما تمام نیرویش را به کار می‌بست تا آن را، پَس بزند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تنها چیزی که تسکینم می دهد این است که، من هم این راه را خواهم رفت، وگرنه چقدر ناعادلانه بود!! بله، این تمرینی هم برای خاکسپاریِ خودمان بود و چه تلخ است تقدیرِ مشترکی، که هرکس باید به تنهایی تجربه‌اش کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">وقتی عزیزی می‌میرد، ما بهای زنده ماندن را با هزار تاسف و حسرت می‌پردازیم. با مرگ آن عزیز است که یگانگی بی‌همتایش بر ما مکشوف می‌شود. او وسعتی پیدا می‌کند به اندازه‌ی تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود می‌کند، حال آن که حضورش به آن معنا می‌بخشید. دائم با خود می‌گوییم ای کاش لحظه‌های بیش‌تری از زندگی‌مان را به او اختصاص داده بودیم، چه بسا لحظه لحظه‌ی زندگی‌مان را. برای تسکین خود می‌گوییم او هم آدمی بود مثل آدم‌های دیگر. اما از آن جا که هرگز تمام توان خود را به کار نمی‌بندیم – حتی همان حداکثر ممکنی را که مصمم بدان هستیم – همیشه دلایلی باقی می‌ماند که خود را سرزنش کنیم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چیزی که آن روز، ما را تحت تاثیر قرار داد، توجهش به خوشی‌های کوچک زندگی بود! انگار در ۷۸ سالگی، تازه معجزه‌ی زندگی را کشف کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مشخصات کتاب
</p><p dir="auto">عنوان: مرگی بسیار آرام
</p><p dir="auto">نویسنده: سیمون دوبووار
</p><p dir="auto">ترجمه: سیروس ذکاء
</p><p dir="auto">انتشارات: ماهی
</p><p dir="auto">تعداد صفحات: ۱۲۸</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">«مرگی بسیار آرام» اثری از سیمون دوبووار درباره آخرین روزهای زندگی مادرش است. مادر در خانه‌اش زمین می‌خورد. استخوان رانش می‌شکند و همسایه‌ها او را به بیمارستان می‌برند. علایم شبیه علایم حمله قلبی یا سکته است و مدتی بعد دکترها به به سیمون و خواهرش خبر می‌دهند که مادرشان سرطان روده دارد. داستان را خود سیمون روایت می‌کند و با روایت او ما به گذشته و حال زنی سفر می‌کنیم که وقایع زیادی را از سر گذرانده تا مادر دو دختر، همسر و معشوق باشد. «وقتی عزیزی می‌میرد، ما بهای زنده‌ماندن را با هزار تأسف و حسرت می‌پردازیم. با مرگ آن عزیز است که یگانگی بی‌همتایش بر ما مکشوف می‌شود. او وسعتی پیدا می‌کند به اندازه تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود می‌کند، حال آن‌که حضورش به آن معنا می‌بخشید. دائم با خود می‌گوییم ای کاش لحظه‌های بیش‌تری از زندگی‌مان را به او اختصاص داده بودیم، چه‌بسا لحظه‌لحظه زندگی‌مان را. برای تسکین خود می‌گوییم او هم آدمی بود مثل آدم‌های دیگر. اما از آن‌جا که هرگز تمام توان خود را به کار نمی‌بندیم ــ حتی همان حداکثر ممکنی را که مصمم بدان هستیم ــ همیشه دلایلی باقی می‌ماند که خود را سرزنش کنیم. ما از مامان غفلت کرده بودیم و اصلا حواسمان به او نبود، خصوصآ در این سال‌های آخر. تصورمان این بود که با حضور پررنگمان در روزهای آخر، با آرامشی که به او بخشیدیم و با کاستن از ترس و دردش، تا حدودی این خطاها و غفلت‌ها را جبران کردیم.» دوبوار در این اثر از انسانی می‌گوید که هنوز ولع زندگی کردن دارد اما گرفتار جسم رنجور خود می‌شود و در نهایت باید تسلیم شود. او در انتهای کتاب می‌نویسد: «هیچ مرگی طبیعی نیست. آن چه بر سر انسان می‌آید هرگز نمی‌تواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش می‌کشد. همه می‌میرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن دردهد، باز خشونتی است ناروا.»</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>