<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های حرف هایی که باید گفته شوند در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های حرف هایی که باید گفته شوند در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-10142/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF.png</url>
      <title>پست های حرف هایی که باید گفته شوند در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Tue, 12 Jun 2018 04:41:25 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@nastarankhaksar/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[سندرم ترک خانه؟!]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-2626/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cxf/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[جودی ابوت]]></category>
      <category><![CDATA[سندرم ترک خانه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 03 Jun 2018 21:32:41 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-06-04T02:02:41+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هی... به قول فامیل دور، راه رفتنی رو باید رفت...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این شد که اینجانب برای بار نمیدانم چندم؟! باز هم دیشب دچار سندرم ترک خانه شدم ( خودم روش اسم گذاشتم) و از این جهت طبق عادت معهود باز تا 3 صبح بیدار بودم و بازهم به جهت کاهش حجم فکر و خیالات تصمیم به دیدن فیلم گرفتم و باز هم از آنجا که سریال بود،🙈 نه به چشم های بینوایم رحم کردم و نه به جسم ناتوانم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2626-41429-1000/41429.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اصلا از این سندرم  لعنتی میشود یک <em>مثنوی هفتاد من</em> دیگه، تحویل جامعه ی ادبی داد! والا به خدا! مُردم تو این چهار سال ولی نتونستم این یکی رو مدیریت کنم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این سندرم خان لعنتی به این صورت است که معمولا توی تخت منتظر میمونه، یعنی اگه بخوام واضح تر بیان بنُمایم، تخت خواب و خوابیدن در شب قبل از فردایی که میخواهی خانه را ترک بگویی، یک جور میدان جنگ است! فقط کافیه چراغو خاموش کنی و با خودت به صورت خیلی آروم و در گوشی بگی که : آخیش امشب زود بخوابم که فردا راحت بیدار شم&quot; یعنی گفتن این جمله ولو در کسری از ثانیه و در اعماق دلت، نتیجه اش چیزی جز یک نبرد تمام عیار در تخت خواب نیست! کافیه به تخت نزدیک بشی تا تمام اشتباهات و بدخلقی ها و نامهربونی هات با پدر و مادرت بیاد جلوی چشمت... بعد هم یک صدایی در درونت مدام با صدای دوبلور ها این جمله رو درِ گوش فریاد بزنه که : سه چیز را نمیتوان جبران نمود حرفی که زده شده، تیری که پرتاب شده و...( شاید باورتون نشه ولی باز یادم رفت گزینه ی آخرو! )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">الحق هم کارش رو خوب بلده... یعنی نه تنها ساعت خوابت رو به هم میریزه، بلکه کیفیت خواب رو هم کاهش میده...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">مثلا بنده امروز صبح با صدای دنبال کلید گشتن بابا در کوچه و در جلوی در حیاط، بیدار شدم! و این همون منی هستم که در حالت عادی هم گوش های تیزی ندارم! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که هدف از این همه غر زدن این بود که بگم که این سندرم تا دانشجو نباشی و نخوای ظهر جمعه بی نهار خونه رو ترک کنی ( چون یهو حالت تهوع گرفتی، گلاب به روتون، روم به دیفال ) اونجور که باید درگیرش نمیشی!</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">البته امروز از اون محدود روزهایی بود که اتوبوس خوب بود و همه چی نرمال بود و انقدر هم اتوبوس خالی میرفت که هر کسی برای خودش تنها نشسته بود. تازه! حتی سرباز وظیفه ی  صندلی هم ردیف من یه پسر خیلی خوشگل بود! ( باور کنید دیگه دیدن آدم های خوشگل در اتوبوس های بین شهری برام تبدیل به رویا شده! ) و من امروز متوجه شدم که روی بازوی لباس های سربازی پرچم ایران دوخته شده... به نظرم خیلی حس خوبی داره! راستی میدونستید همیشه یکی از غصه هام این بود که چرا پسر نشدم برم سربازی؟ و واقعا چرا بعضیا انقدر از سربازی فراری ن؟ همین عموی من سه باز فرار کرد از پادگان! بابا سربازی به این خوبی... والا به خدا قدر بدونین! دارین رویا یه نفر دیگه رو زندگی میکنین... باریکلا!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یعنی یه بار برگشتم نوشته م بخونم دیدم قدرتی خدا یه جوری از این شاخه به اون شاخه میپرم هیشکی به پام نمیرسه! خودم اسم این عادتم گذاشتم <strong>&quot; گنجشکی حرف زدن &quot;</strong> ! لدفا دقت بفرمایید که در این اسم یک استعاره ظریف نهفته است، به این صورت که<em> گنجشک استعاره از از این شاخه به آن شاخه پریدنه</em>!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که اینجوریا!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امروز عصر هم از راه نرسیده تا استخر دویدم که برم یخته تمرین کنم... ( باز براتون بگم که کلا  تمامی سرویس های حمل و نقل درون شهری تصمیم گرفته بودن سرویس ندن؟ نیم ساعت منتظر یه اتوبوس باشه آدم؟ )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ولی خب امروز من به این نکته ی مهم هائل آمدم که  الحق که با این شنای قورباغه منو اگه وارد المپیک نکنن به جامعه ی ورزش خیانت کردن... :/ حالا روشم اینجا میذارم ولی لدفا بدون منبع کاپی نکنین... مرسی اه:/</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و اما روش! در شنای قورباغه تمرکز نکته ی اصلی به  حساب می آید. پس تمرکز کنین مثل من باشین! به این صورت که دست قورباغه میرم با پای کرال / دست کرال میرم با پای قورباغه :/</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من: 😁</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دست و پام : 🤔</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شنای قورباغه : 🤦‍</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">قورباغه :  🚶</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگه دیگه ازم خبری نشد بدونین فردا مربی منو توی آب به قتل رسونده چون چشم دیدن موفقیت ها و نوآوری های بدیع و خلاقانه ی من رو در عرصه شنا، نداشته...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خدا بیامرزم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">( فکر کنم! )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جودی ابوت :)						</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[عنوانمان نمی آید چه کنیم؟!]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cym/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[شازده خانوم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 26 May 2018 10:44:56 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-26T15:14:56+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2675-41611-1000/41611.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=":)"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">:)</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگه روز قیامت من تمام مراحل با موفقیت طی کنم، مطمئنم توی مرحله ی آخر گیر میفتم ! حالا مرحله ی آخر چیه؟ مرحله ی آخر مرحله ای که لپ تاپم دست در میاره و محکم گلوم میچسبه! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این جملات مقدمه ای بود بر این که به عرض تون برسونم من هنوز درگیر مرض روشن کردن لپ تاپ به جهت انجام امور درسی، زدن رمز و سپس خیره شدن به صفحه زمینه هستم! در این بین هم بسیار تلاش میکنم که با نفس خودم به جهت دیدن قسمت بعدی سریالم مبارزه کنم و البته که پیروز هم میشم، ولی خب از اون طرف به درسام هم نمیرسم دی :D</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این وسط فقط تقریبا سه چهار ساعت لپ تاپ همینجوری بیکار برای خودش روشنه…  بعد عذاب وجدان میگیرم و با نگاه گربه ی شرک و معذرت خواهی بسیار خاموشش میکنم. بعد یک ساعت بعد روشن میکنم که اینبار دیگه به کارام برسم، و تکرار همون سیکل معیوب! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هومممم اومدم بگم که این روزها حالم معمولیه... مثل یک آدم معمولی که مریض میشه، میخنده، درد میکشه، میخنده، گریه میکنه، دم دم های غروب دلش میگیره و بعد از غروب با فکر خوردن یک بستنی حالش جا میاد... گاهی فکر میکنم یک آدم معمولی بودن چقدر حس معمولیی داره! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این روزها رو دوست دارم ... منظورم اما از این روزها، روزهای بعد از امتحاناته:/ یا بهتر بگم منظورم از این روزها، در واقع این شب هاست... شب های لعنتی تابستان...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما باید خدمت شریف تون عرض کنم که کسی که الان خوشحال نشسته و داره تایپ میکنه دوشنبه امتحان ترجمه ی فیلم داره!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آیا میدانید امتحان ترجمه ی فیلم چیست؟ امتحانی است که در آن دکتر مزاری برای شما ی فیلم میگذارد، پاز میزند میگوید تا اینجا ترجمه کن! به همین سادگی و خوشمزگی!!! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تازه دیشب پریشب بود که فهمیدم باید یه سازمان تشکیل بدن برای این آدمهایی که زیرنویس فیلم ها رو ترجمه میکنن... بیمه و حقوق ثابت و اضافه کاری هم بهشون بدن... خیلی سخته خدایی آدم تا نشینه پاش نمیفهمه که هر دقیقه ی فیلم میتونه بیشتر از یک صفه آچار(A4 ) باشه .</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">البته از اونجایی که من چند روزه سعی دارم کمتر غر بزنم ( خدایی غر زدن هام بامزه نیست؟! دلتون هم بخواد اصن، فیلینگ خودشیفته:))) ) بله بله میفرمودم از اونجایی که تصمیم گرفتم غر نزنم نمیخوام بگم که اصلا حوصله درس خوندن ندارم و دلم میخواد بشینم بدون عذاب وجدان فیلمم ببینم! نمیخوام بگم که دوست دارم آهنگ گوش کنم و کتاب بخونم و برم رو چمنا بشینم و با پیشی جان حرف بزنم! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نه که این کارا رو نمیکنم ها... نه، فقط عذاب وجدانه رو مخه دیگه قبول کنین!</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه فیلم میدیدم، دو تا دختر با هم هم خونه بودن، قرار گذاشتن هر شب یه اتفاق خوب و یه اتفاق بد شون رو برای هم تعریف کنن...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اتفاق خوب این روزهام، خبر مامان شدن ریحان بود. لحظه ای که پیامش اومد روی صفحه م و بهم گفت : سلام علاوه بر کادوی تولدم برا بچه ی آبجی ت هم کادو بخری که بچم حسودیش نکنه! خاله شدی! مبارکه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یادمه زنگ زدم بهش و ضمن ارائه ی چندتا فحش، فقط گریه کردم... فکر کنم این اولین اشک شوقی بود که ریختم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالم خوبه... یه خوبِ معمولی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[گوسفند هایت را بشمار :)]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cyf/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[جودی ابوت]]></category>
      <category><![CDATA[بیخوابی]]></category>
      <category><![CDATA[مصائب یک خوابگاهی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 21 May 2018 19:04:17 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-21T23:34:17+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2669-41607-1000/41607.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">مث همیشه آهنگ های پلی لیست تکراری ام رو پلی کردم لپ تاپ رو گذاشتم جلو روم و ضمن اینکه هی به خودم یادآوری میکنم که برای شدت نگرفتن کمر درد باید راست بشینم، با خودم میگم آره... بهترین کار اینه که یکم بنویسم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چشم هام گاهی از درد کمر به هم فشار میدم و با ابی میخونم : ای تو یارم از گذشته یادگارم!🎤 </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روزهام میگذرن و من با این که بیشتر از هر وقت دیگه ای سوژه برای حرف زدن دارم کم حرف تر شدم...! شاید اگه یکی تو بچگی بهم میگفت در دوره ای از زندگیت دختر کم حرفی خواهی شد، بهش میگفتم : بروووو عامو با مویی؟! چی بگم؟! زندگی همینه شاید! اونی بشی که فکرشم نمیکردی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب از کجا براتون بگم؟ میتونم از شب بسیاااااااااار زیبایی که سپری کردم بگم؟ آیا آماده ی شنیدن غر غر های بنده هستید؟ خب اگه آماده نیستین لدفا سریع خودتون آماده کنین! با تچکر🤗</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امممم خب از کجا بگم؟ اممم از دیشبی که با هزار امید و آرزو آلارم گوشی رو روشن کردم و از دیدن 2:41 (تایم برای خواب ! )بسیار خرسند گشتم! اما این خرسندی دیری نپایید... تا چشم هام بستم دیدم یه ایل فکر و خیال اومدن جلوی در ذهنم و ازم میخوان بهشون رسیدگی کنم ... من نمیدونم این فکرا چرا در طول روز به ذهنم خطور نمیکنن لامصبا...😒</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما من چه کردم؟ من تمام سعیم رو کردم که نادیده شون بگیرم و موزیک های خواب آور گوش بدم و شمارش معکوس انجام بدم و گوسفند بشمرم و طبق قوانین مدیتیشن ضمن گوش دادن به موزیک همزمان روی ضربان قلب و تنفسم تمرکز کنم.🤗 نتیجه تلاش ها هم این شد که آلارم گوشی رو پیش از شروع شدنش خاموش کردم:/</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وضعیت این آشپزخونه های مشترک توی خوابگاه توی ماه رمضون اسفناکه! ینی برای یه آبجوش ساده باید از دو ساعت قبل بیای زنبیل ت بذاری!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که به هر منوال بود شب رو پشت سر گذاشتیم و بعد از نماز صبح گفتم دیگه بعد از این همه بیخوابی قراره یه خواب تپل بزنم به بدن! آقا بیخوابی یه مصیبته، خواب سبک یه دردسر... نگون بخت اونکه با هر دوش باید دست و پنجه نرم کنه....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا بریم سراغ برنامه ی صبح دلنشینم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت 7 </strong>صبح با صدای بستن زیپ کوله ی سمانه از خواب پریدم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت 8 </strong>صبح با صدای بسیار دلنواز 6،7 تا ماشی چمن زنی بیدار شدم! نمیدونین چقدر میتونه جذاب باشه</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هی به خودم گفتم بخواب بخواب تو میتونی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت  9</strong>  هم گلاب به روتان....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت 10</strong> با فکر رفتن به کلاس مزاری بیدار شدم، و این در حالی بود که شب قبلش به خودم گفتم ببین فردا کلاس نگار نمیری بگیر بخواب باشه؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت 10.5</strong> با صدای برخورد حداقل 20 تا قابلمه به زمین در آشپزخانه و بعد قهقه ی دخترا! آخه شما که نمیدونین چقدر افتادن قابلمه ها میتونه خنده دار باشه😑😑</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ساعت 11</strong> هم که باز زنگ خوابگاه زدن که آقایون فنی وارد بشن، طبق معمول هم که خانومه صدای دلنواز و روح افزاش رو انداخت توی سرش که : خانووووووووووووماااااااااا یا الله! خانوم با شمام مگه نمیبینی میگم یا الله ( یک دختر بی حجاب رویت میشود)، خانومااااااا یالله ِ ؟ خانوما یالله ما اومدیم طبقه ی دو 🙄ما رفتیم آشپزخونه ها! 🙄راهروها یالله ! ما میریم بمیرم ها یالله ؟😑</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و پس از گذروندن این پروسه ی بسیااااااااار اعصاب آروم کن، با خودم گفتم، نه دخترم، هر صبح شروع یک زندگی است، لبخند بزن.... و به جهت تمدد اعصاب خراش دیده ات آلبوم اردی بهشت دال بند پلی کن...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا هم که در خدمت شما هستم باید عرض کنم که فردا بنده ارائه ای بسیااااااااااااار آسان با موضوع تاثیر تکنولوژی بر ترجمه دارم، که در واقع میشه گفت ارائه نیست بلکه تدریس این موضوع است.   و صرفا جهت اطلاع عرض میکنم که به سلامتی تا الان ننشستم اسلاید ها رو بخونم! البته گفتن نداره اما بعد از اینکه مریم پاور درست کرد من انقدر عکسهای باحال براش پیدا کردم که استاد گفت زیبا سازی پاور تون عالی بوده! الان جاشه اون جمله ی لوس معروف رو بگم... زیبا ساز کی بودم من ؟😜</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"> خب از اتاق فرمان اشاره میکنن که نبسته ای به کس دل، بشین سر جات بچه جان😁</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من که به خودم افتخار میکنم که به این درجه از تقوا رسیدم که در شب ارائه دارم فصل دوم سریال مورد علاقه م رو دانلود میکنم، پست میذارم و در همین لحظه میتونم بگم که ممکنه از بیخوابی غش کنم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وای که نمیدونین خداحافظی کردن وقتی هنوز کلی حرف داره چقدر سخته...😢</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جودی ابوت :)</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[درهم برهمات :)]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA--2620/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cwY/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[شازده خانوم]]></category>
      <category><![CDATA[درهم برهم]]></category>
      <category><![CDATA[شیطوری ایرانی؟]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 21 May 2018 17:30:44 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-21T22:00:44+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2620-41394-1000/41394.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt="صرفا جهت لبخند شما !"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">صرفا جهت لبخند شما !</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از اول هفته منتظر این بودم که سه شنبه برسه و پاشم بار و بندیل ببندم و بپرم تو کانون گرم خانواده ( از شدت دلتنگیِ بی سابقه ای که حادث شد! ) دیروز که به لطف افکاری که در <a href="https://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-2616/" rel="noopener nofollow" target="_blank">پست قبل</a> به طور مفصل درباره ش حرف زدم، تبدیل به شازده خانومی شده بودیم که گویا یک از خدا بیخبری، تماما املاک پدری اش را به آتش کشیده و حالا شازده خانم مانده و یک عالم رعیت که باید پاسخ گوی آنها باشد... ( لطف کنید تصورمان کنید! و سعی کنید از شدت خشم مان نترسید ) دیگه آقا مگه دوستان میتونستن گره ابرو های ما رو باز کنن؟! به دور از شوخی تا همین امروز فکر میکردم که هیچ وقت دیگه نمیتونم با وجود این غم از ته دل بخندم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وسایلم ریختم توی یه کوله و رفتم که بالاخره یک سری به مهران جون بزنم ببینم در چه حاله استاد مون! اونم که به دم در دانشکده نرسیده دیدم بچه ها دارن میگن برگرد! کنسل ش کردیم! ( با چهره هایی آنچنان خندان که حاضرم شرط ببندم اگر قرارداد ترکمانچای رو کنسل میکردن انقدر مشعوف نبودند! ) بعد از شنیدن این حرف من دیگه فقط دو تا چشم بودم... بدین صورت:  😶</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باورتون میشه مهران جون مدیر گروهه؟! و انقدر شان کلاس هاش رو باخته که از اول ترم تا حالا 4 تا کلاس تشکیل نشده؟!!! این آقا خودش به سبک جدیده توی دانشگاهی که قوانین و ضوابطش همیشه جدی و سرسخت بوده... والا بخدا من که یاد نمیاد تو این چهار سال بجز این استاد، استاد دیگه ای کلاسش کنسل شده باشه... فاطمه خنده کنان گفت بیا بریم فیلما رو برام بریز، در نتیجه رفتیم سالن مطالعه به جهت تبادل آثار فاخر سینمای جهان ! بعد هم که نرجس اومد و فاطمه با خنده براش کنسل شدن تعریف کرد و من با قیافه ی پوکر داشتم فایل های فیلم ها رو به ترتیب سال برای فاطمه میریختم که وسطش تصمیم گرفتیم بریم یک بستنی بزنیم به بدن و بگذاریم دنیا راه خودش رو بره...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">باورم نمیشه همه چیز انقدر سریع در حال گذره و این چهار سال به این زودی داره تموم میشه!!! 😑😑             باور اینکه انقدر بزرگ شدم برام سخته🤦‍!!! انگار همین دیروز بود که گیج و ویج افتاده بودم دنبال بابا برای کارهای ثبت نام ! یا همین دیروز که به جهت &quot;<strong> یادگاری تا بماند روزگاری</strong>&quot; از بستنی خوردن مان فیلم گرفتیم. دی! :D </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که بعد از بستنی من کوله به دوش راهی خونه شدم و بچه ها راهی کلاس... و دیگه گفتن نداره که طبق معمول سوار اتول مشدی مندلی بودم!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا هم پشت میز تحریر چوبی دوست داشتنی م نشستم و دارم تایپ میکنم و همزمان به حرف های دیشب مامان فکر میکنم... وقتی براش از فکر هام گفتم... از نگرانی م درباره زنی که کنار مترو لواشک میفروشه... از گرسنگی مردی که کنار خیابون تسبیح میفروخت و من هیچی پول نقد همراهم نبود... اما جرات نکردم از ملی و راه های نرفته ش بگم( ! ) مامان بهم نگاه کرد و گفت دختر با این فکرها خودت داغون میکنی... گفتم از اینکه میدونم و نمیتونم کمک کنم شرمنده م... مامان گفت : وقتی نمیتونیم درستش کنیم با فکر کردن فرصت های دیگه هم گرفته میشه... و من دیدم چقدر این حرف درسته...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیشب قبل از خواب با خودم گفتم خب باشه یک هفته غصه خوردی اما بگو ببینم بجز این قضیه که واقعا  نمیتونی نقشی در بهبودش داشته باشی برای بقیه دغدغه های اجتماعی ت چه فکری داری؟! و نتیجه ی گفت و گوی منطقی با خودِ درونم این بود که چندتا راه حل به ذهنم رسید تا لااقل به سهم خودم قدمی برداشته باشم... </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این چند وقت هر بار کسی بهم میگه از تو که کاری برنمیاد با خودم میگم: من اگر بنشینم... تو اگر بنشینی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که اومدم تا این نوید رو به خودم و تمام جامعه ی بشری بدم که.... ( یا حضرت باز یادم رفت !!!🤦‍)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بگذریم آقا...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">راسی راسی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با فیلترینگ تل گرام شیطوری...😈</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ایرانی؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم :)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[سبکبالی!]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%A8%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cxY/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[شازده خانوم]]></category>
      <category><![CDATA[سبکبالی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 16 May 2018 20:47:16 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-17T01:17:16+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2663-41580-1000/41580.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt="شب های زیبا"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">شب های زیبا</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">سلام! من برگشتم!!! بعد از چند روزی استراحت... راستش انقدر توی ماه ها گذشته فشار و شدت برنامه هام زیاد شده بودن که واقعا با تمام وجود خلا چیزی رو در زندگیم حس میکنم... چیزی که فراتر از دویدن های هر روزه از این طرف به اون طرف باشه...😪</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دلم لک زده بود برای چند روزی استراحت کردن فارغ از این همه هیاهو...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما از اون جایی که همیشه در حال سخت گرفتن به خودم و کار کشیدن های بیشتر از ظرفیت و قدرت جسمانی م از بدنم هستم؛ حتی وقت هایی که هیچ کار مفیدی _ از نظر خود کمال گرام_ نمیکنم هم این اعمال فشار پا برجاست با کارهای متفاوت!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نمیدونم که دقیقا چی شد؟ نمیدونم از اون انرژی های منفی که خستگی رو تو وجودم موندگار کرد، بود یا از شدت فشار کاری بود که یهو بی دلیل از فضای مجازی و اینترنت متنفر شدم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا که این چند وقت گذشته دارم با خودم فکر میکنم که راستی اگه اون روز اون جوری نمیشد شاید هیچ وقت به خودم مهلت استراحت نمیدادم! خیلی وقت بودم که دلم باز برای اون آرزوی قدیمی لَک زده بود.... میپرسین کدوم آرزو؟ البته شاید بشه بیشتر اسم حسرت رو روش گذاشت تا آرزو! اما خب !! همیشه توی دلم به حال بادکنک ها حسرت خوردم! دلم میخواست گاهی مثل یه بادکنک باشم رها و آزاد... پر بشم از خالی و رها باشم توی آغوش باد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا که این چند روز روحم منو فرستاد به یه مرخصی اجباری حس میکنم که سبک شدم... بعد مدت ها، بدون عذاب وجدان از کارهای عقب افتاده م، بیرون رفتم... خوش گذروندم و حال و هوام عوض شد... از همه مهم تر همین دوری از فضای مجازی بود! به لطف فیلتر تلگرام حالا چت هام به دو سه نفر محدود شدن و سرم خلوت تره! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا روحم به یه ثباتی رسیده!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از اینا بگذریم! الان انقدر خاطره از این چند روز دارم که هی پشیمون میشم از ثبت شون انقدر که زیادن! ولی باز از اون طرف دلم میخواد بگم شون ! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای مدیریت این حجم از خاطره میخوام از دیروز شروع کنم و هر پست یه فلاش بک به قبل خواهم داشت! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیروز ماری خودش دعوت کرد اتاقم ! با هم از کلاس برگشتیم رفتیم وسایل شام  خریدیم، بعد چون هنوز یه نیم ساعت تا تایم شام سلف مونده بود بهش گفتم بیا یه گوشه بشینیم دوست دارم به آسمون نگاه کنم! انقدر آسمون دلبر شده بود که نگو و نپرس!!! موندم چجوری دلش میاد هر روز این حجم از زیبایی ش از ما دریغ کنه؟!! خلاصه که با آسمون داشتیم عکس میگرفتیم که یهو دیدم ابر بالای سرم شکل قلب شد!!! نشد دو سه تا عکس بیشتر ازش بندازیم که باد اومد و شکلش رو بهم زد! ماری به عکس گرفتن هاش ادامه داد تا بفرسته برای طاهر، منم نشستم و اول هی به گاز زدن ابر ها فکر کردم و بعد رفتم تو نخ مورچه های بال داری که داشتن بال هاشون رو میکندن!!!! خیلی صحنه ی زننده ای بود خاک تو سرشون:/ با دهنش بال هاش میکند! خب یکی نیس بهش بگه روانی جان بال هات بکنی که روی زمین له میشی زیر پا:/</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که اومدیم اتاقک و من و ماری هر دو سرگرم درست کردم شام بودیم... به زهرا و سمانه زنگ زدم اما جفتشون قرار بود شام رو بیرون بخورن :/ منم غذا ها رو ساندویچ کردم و زنگ زدم به دوستای کره ایم که دارم براتون شام میارم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پیراهن هایی که شب قبلش زیر شُر شُر بارون خریده بودیم و تن کردیم و رفتیم که خودمون به مهمونی که خودمون دعوت کرده بودیم برسونیم!!! به شخصه میتونم بهتون بگم که این کره ای ها _ خصوصا دختراشون _ از کیوت ترین و یا به عبارتی با مزه ترین آدم هایی هستن که دیدم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یا جین، گفت شام خورده، اما ها یانگ بهم گفت سر شب انقدر گرسنه بوده که فکر کرده ممکنه از گرسنگی بمیره! خلاصه که ایجور! کلی ذوق کرد ! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کلی باهاشون درباره ی مسائل مختلف حرف زدم... یکم از عکس هاشون توی کره رو بهم نشون دادن و درباره ی رشته هاشون حرف زدیم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وقتی عکس های مسافرت هاشون توی ایران دیدم ( ماشالله از خودمون بیشتر گشتن! ) گفتم شب کجا میخوابیدین؟ گفت خونه ی دوستمون! گفتم از بچه های دانشگاهن؟ کاشف به عمل اومد که نخیر! توی هر شهر برای خودشون دوست پیدا میکردن و میرفتن شب خونشون! همینقدر باحال!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یا جین میگفت، ایرانی ها خیلی با ما مهربونن، من واقعا باور دارم که ایرانی ها مهمون نوازن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که اینجوریاااااااااا</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شب هم که برگشتیم سخاوتمندانه به مریم گفتم روی تخت بخوابه و خودم روی زمین، و از اون جایی که روی زمین خوابم نمیبره، تا صبح شونصد هزار بار بیدار شدم:/ بعد هم که باز نمیدونم با کدوم عقلی روز تعطیلم صبحانه زدم که مجبور شدم برم سلف! صبح رو هم که دیدم ماری از خواب بیدار نمیشه تا 11 صبر کردم بعد با تهدید بیدارش کردم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ساعت دو رفتم استخر تا یکم تمرین 🐸 کنم! و بعد هم برگردم تا به سخنرانی خانوم &quot; فریبا وفی &quot; تو دانشکده برسم! اما انقدر توی جلسه گیج و منگ بودم که زهرا گفت برگرد برو بخواب! 😵 </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">سخن آخر :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنم این اولین باره که انقدر بارون رو دوست دارم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روزهای بارانی رو دوست دارم در حین قدم زدم زیر بارون، صد بار با خود نمیگم که از زیر بارون قدم زدن و خیس شدن بیزارم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فکر کنم این اولین باره که زیر بارون با لبخند قدم میزنم و دلم نمیخواد این روزهای بارونی تموم بشن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و این اولین باره که با اصرار خنده داری یک آرزوی تکراری رو هزار بار از خدا، خواستم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با عرض شرمندگی از طولانی شدن سخنان گهربارم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خدافظ.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : هَپی رمضان راستی! خدایی نکرده همه که باز ناراحتی معده ندارن؟ 😂😌😂😌😂😌😂</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن 2 :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">گرچه میگویند شادی بهتر است...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دوست دارم گریه با لبخند را!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">قیصر امین پور</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم:)</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کپی هم نکنید مرسی اه :/ </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">😌 </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[زاویه دید، دانای کل]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84-2638/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cxt/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[جودی ابوت]]></category>
      <category><![CDATA[زاویه دید]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 07 May 2018 18:34:19 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-07T23:04:19+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2638-41478-1000/41478.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دختری که دیشب فقط با زور و سلام و صلوات سه ساعت خوابیده( اونم نه یه خواب عمیق یه چیزی در حد چرت زدن، که با صدای کشیدن برس روی موهای زهرا، همونم پاره شد! ) از صب بدنش رو هی به این طرف و اون طرف میکشوند... کلاس های مزاری رو مثل همیشه گوش نداد و بدو بدو تا ایستگاه اتوبوس دوید که تا به اتوبوس استخر برسه و بعد تا استخر دوید و میخواست بره از مربی ش به سرپرست شکایت کنه، چون جلسه ی پیش تماما مشغول صحبت کردن بود و به اون توجهی نمیکرد... و بعد دوستش که دید، به پیشنهاد دوستش گوش کرد که گفت : به هر آدمی یه فرصت دوباره بده! از شکایت بردن منصرف شد...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دختری که با کلی خستگی و شکم خالی امروز رو یه جوری شنا کرد انگار مسابقات در پیشه! بعد هم بدو بدو از استخر زد بیرون که به کلاسش برسه چون قرار بود استاد رو سوپرایز کنن... دیگه نفهمید چجوری رفت سلف و  غذا گرفت و با پلاستیک غذا که ظرف توش ثابت نمی موند، انقدر درگیر شد تا رسید به کلاس...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بچه ها استاد رو معطل کردن تا کیک و گل برسه و دخترک هم تو این فاصله یکی از بی مزه ترین چلو خورشت قیمه های دنیا رو میخورد... استاد اومد و بعد هم بچه ها با کیک و گل و نخ شادی     ( همون برف شادی ولی به صورت نخی، که بسیار مزخرف و کثیف میباشد) و استاد غافل گیر شد! بعد هم استاد که از اول برنامه ی بازی داشت، صندلی داغ رو برگزار کرد اما به اصرار ما فارسی نه انگلیسی! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شایان که رفت روی صندلی، دختر بهش گفت انقدر فامیلت قشنگه که از اولویت های ازدواجش شده فامیل خوشگل! بعد هم مسعود برگشت که اذیت کنه، دختر با خنده گفت ، تحقیق کردم داداش نداره خیالت راحت! استاد غش خنده شد که تا کجاها رفتی؟!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد هم که تقریبا همه چی تموم شده بود دختر، انقدر به استاد عزیزش اصرار کرد تا استاد آوردش روی صندلی داغ! حرف های بچه ها جالب بود! لذت بخش بود و پر از انرژی های قشنگ!!! انقدر که دختر از ذوق پاهاش تکون میداد و شایان هم برای انتقاد گفت از همین لوس بازیات بدم میاد!      استاد از بچه ها پرسید توی این چهار سال از دختر ناراحت شدین؟! همه گفتن نه! و دختر نمیدونست چقدر حس خوبیه اینکه چهار سال، انقدر رنجش بزرگی در کسی به وجود نیاورده که همه میگن نه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هرچند سارا تمام مدت که دختر روی صندلی بود ساکت بود و وقتی که یک لحظه چشم به سارای اخمالو افتاد که زل زده بود بهش، خنده رو لبش ماسید – دختر نمیدونه چرا سارا انقدر همیشه باهاش رفتار تهاجمی داره؟؟! اما دخترک به رفتار خوبش با سارا ادامه میده – </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد هم دختر تا خوابگاه رو دوید تا موبایلش رو برداره و کوله ش رو بذاره توی اتاقک و باز تند تند برگرده تا برسه به کلاس ترجمه... دخترک وقتی وارد اتاقک میشه هنوز لبخند داره و خوشحال و ذوق زده ست.... اما رفتار سرد و غیر مودبانه یه آدم خنده و خوشحالی رو ازش میگیره و جای همه ی اونها بهش انرژی های منفی و بد میده... دخترک هر چی سعی میکنه نمیتونه لبخند هاش رو پیدا کنه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میره سر کلاس فرخی و به برگه نگاه میکنه که باید یه طومار ترجمه کنه و داره با نرجس حرف میزنه که چقدر اینا زیادن؟ متوجه سنگینی نگاهی میشه و سرش رو که بالا میاره استاد رو میبینه که با اخم بهش زل زده! تو دلش میگه اینم سومیش! دخترک سرش رو میندازه روی برگه و تا آخر ترجمه سرش رو بالا نمیاره! بعد هم برگه ش میده و از کلاس میزنه بیرون</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تازه اون موقع ست که متوجه حجم خستگیش میشه... چشم های دخترک از خستگی سیاهی میرن و انقدر بی انرژی میشه که یه گوشه از راهرو ی دانشکده به دیوار تکیه میده و میشینه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میره وضو میگیره تا نماز ظهرش رو بخونه و بعد بره سلف و تمام مدت به خودش قول خوابیدن رو میده...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">توی نمازخونه، فکر هاش توی اینستا پست میکنه که : </p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">&quot; دراز کشیدم و در حالی که گیره ی مو داره حجمِ کمِ موهای نم دارم رو بر اثر جاذبه ی زمین میکشه</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و توی ذهنم هم زمان دارم ردِ اون چند تا موی کشیده شده رو بر اساس محل درد، میگیرم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از ذهنم میگذره</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای روزهایی مثل امروز که یک بیخوابی وحشتناک از شب قبل رو به دنبال خودشون یدک میکشن،</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روزهایی که بیشتر از ظرفیت جسمم ازش کار میکشم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فقط یک سوال لازم دارم تا به پوچ گرایی برسم! : &quot; خب که چی؟! &quot;  &quot;</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هوا روشنه که دخترک خودش رو به اتاقک میکشونه و بدن خسته ش رو به تخت میسپره، اما هر چی تلاش میکنه خوابش نمیبره... هنوز انرژی های بد توی وجودشه و نمیتونه از شرش شون خلاص بشه، برای همین مدام خودش رو سرزنش میکنه که چرا انقدر نظرات بقیه برات مهمه ولشون کن لعنتی... اما گوشش بدهکار نیست...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هوا تاریک تاریکه... چراغ اتاق خاموشه و دخترک دست از مبارزه بر میداره و چشم بند رو از چشم هاش برمیداره... گرسنه و تشنه است و نماز نخونده...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">.....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به داد دخترک میرسم... بلندش میکنم میبرم دست و روش رو میشورم و براش آبجوش میذارم و وعده ی دم نوش میدم... توی فاصله ی جوش آمدن آب و دم کشیدن دم نوش نماز میخونه و موهاش مرتب میکنه ...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">لپ تاپ رو روشن میکنم تا امروز دخترک رو بنویسم... بنویسم که امروزش داشت خیلی خوب پیش میرفت! براش دعا میکنم امشب راحت بخوابه چون فردا جشن فارغ التحصیلیشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از وقتی دارم تایپ میکنم مدام این توی ذهنم داره میچرخه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اینکه چقدر دل میخواد به آدما بگم ... امروز من حالم خیلی خوبه میشه خرابش نکنی؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">میتونی ناراحتم نکنی؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا : </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جودی ابوت.</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کپی از مقالات تنها با هماهنگی نویسنده امکان پذیر است. متشکرم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[چگونه خوشحال باشیم؟ 🤔]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85--2630/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cxk/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[شازده خانوم]]></category>
      <category><![CDATA[چگونه خوشحال باشیم؟]]></category>
      <category><![CDATA[کتابخانه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 06 May 2018 07:43:59 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-06T12:13:59+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چگونه خوشحال باشیم؟ 🤔</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به نام خدا ! به هر طریقی که میتوانید! 😎</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2630-41446-1000/41446.png" class="block marginAuto maxWidth" alt="خوشحالی!"/></div><figcaption dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15">خوشحالی!</figcaption></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">نه اینکه آدم منفی نگری باشم ها نه! اما خب راستش رو بخواهید بدونید من در هیچ مقطعی از زندگی آدمی نبودم که راحت گیر باشه ! همیشه از بچگی بابا در گوش زمزمه میکرد که : گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع / سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و البته قبلا هم به خدمت شریفتان عرض کرده ام که بنده نیز در زمینه ی عبرت نیاموختن، ید طولایی دارم ! دی :D </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب میخواستم از این مقدمه به این مهم عارض شوم که به نظر من خیلی مهم است آدم صبحش را چگونه شروع بنُماید! مثلا امروز که من چشمم گشاییدم (!) دیدم نورهای خورشید خانوم لم دادن روی برگ های اقاقیای پنجره ی اتاقک، و یک نسیم مطبوعی هم در حال وزیدن می باشد و همچنین به جهت 7 ساعت خواب شب ( که از عجایب نادر در مورد این جانب است ) بسیار سیر خواب شده بودم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من اصلا هیچی نمیگم شما والا خودتون قضاوت کنین آیا در چنین صبحی که خورشید انقدر طلایی رنگ دارد دلبری میکند، نباید همه چیز رو به فال نیک گرفت؟ آیا نباید بر خواست و در آینه به خود لبخند زد و بعد چای دارچین دم کرد و در فاصله ی دم کشیدن چای اِبی گذاشت و موهای خود را شانه کرد؟! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من از شما میپرسم آیا در چنین روز قشنگی نباید تمام اعصاب خوردی های دیروز را که به جهت بی مسئولیتی یک نفر دیگر به وجود آمده به سطل زباله ی ذهن حواله کرد؟ خب البته ببخشید که منتظر جوابتان نماندم و ریختم بیرون هرچی فکر منفیه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و برای بار سوم از شما میپرسم : آیا در چنین روز دلبری نباید بلند شد، لباس قشنگ پوشید، به صورت لبخند پاشید، وسایل را جمع کرد و خود را به دلبر ترین مکان ممکن رسانید؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب... الان من در دلبرترین مکان ممکن نشستم... یک لبخند ملیح مهمان ناخوانده ی صورتم شده و حالم خوبه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب! میتونید حدس بزنید دلبر ترین مکان ممکن برای من کجاست؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کتابخانه! نمیدونید چه لذتی داره تنفس در اینجا! انگار روح و جسمم هم زمان دارن نفس میکشن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">لباس پوشیدم اومدم اینجا و دم گیت ورودی هم دوباره مچم در حین ارتکاب جرم گرفته شد! ( هر بار قیافه من دیدنیه! ) میپرسین چه جرمی؟ والا به خدا تقصیر من نیست... نمیدونم این قانون مسخره ی نبردن کیف به کتابخونه رو کی گذاشته؟ البته قانون درستیه . مقصود من بردن کیف لپ تاپه... یه کیف لپ تاپ که عملا خود لپ تاپ هم توش به زور جا میشه چرا باید مانعش شد؟</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امروز اون آقا مهربونه مسئول بود ( البته اینکه میگم مهربون از این جهته که توی ذهنم به نظر یه آدم مهربونه وگرنه هر وقت من دیدمش برای جواب سلامم حتی سرش بالا نیاورده! ) خلاصه که من در حالی که قیافه ی درمانده ای شبیه قیافه یِ کارگرانِ رنجورِ مزارعِ پنبه در امریکا رو به خودم گرفته بودم بهش گفتم کیف لپ تاپ رو نمیشه ببرم؟ که باز هم بدون نگاه کردن بهم گفت مشکلی نیست! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و خب لازم به گفتن نیست که قیافه من در کسری از ثانیه از یک کارگر رنج کشیده به همان شازده خانوم همیشگی تغییر کرد. تا خدایی نکرده از شان و منزلت مان کاسته نشود 🙂</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">در همین حال که سرخوش داشتم وسایلم رو به داخل کیف برمیگردوندم یهو مسئول بخش کیف ها مثل جن بو داده سر رسید و گفت نه کیف نبرین خانوم. آقا مارو میگی :/ قیافه م تبدیل شد به : تو از کجا پیدات شد آخه؟! 🙄</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">گفتم خب این که جا نداره... 🙃 پیرمرد بنده ی خدا گفت آخه بقیه شاکی میشن و میخوان کیف شون ببرن... دیگه منم که دیدم بزرگواری و  گذشت، از همیشه سرآمد خصائص اخلاقی ما به عنوان یک شازده خانوم بوده، از سر رافت با این مرد پیر برخورد کرده 🤗، سپس نزدیک به شونصد عدد وسیله را روی لپ تاپ گذاشته و چون <strong>کارگری رنج کشیده که وقت غروب از مزرعه به خانه می آید</strong> در افق محو شدیم... 🤕</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد هم که اومدم و وسایل گذاشتم و رفتم چنتا کتاب از قفسه ها برداشتم که با اجازه شما پا روی پا نهاده و شعر و داستان بزنیم بر بدن که حالمان از این هم بهتر شود!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا هم قریب به یک ساعت شده که هندزفری رو بدون آهنگ در گوش گذاشتم و به قول نرجس دادم هوا گوش میدم!😀 </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کاری اگر ندارین من برم با یک زاویه جدید از شخصیت سعید بیابانکی آشنا بشم! تا حالا طنز هاش نخوندم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[به حرفی که نفس گیره...]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-2616/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cwT/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[ملی و راه های نرفته اش]]></category>
      <category><![CDATA[زنانگی]]></category>
      <category><![CDATA[درد]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 01 May 2018 07:06:16 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-01T11:36:16+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2616-41381-1000/41381.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دیروز بارها نوشتم و پاک کردم... یکی دو روزه اصلا حالم میزون نبود و هر بار اومدم که تایپ کنم تا وسط راه اومدم و بعد دستم رو گذاشتم روی اون فلش بالای دکمه ی اینتر و به صفحه نگاه کردم تا تمام نوشته هام پاک شد!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یه شعری داره محمد علی بهمنی، میگه گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم !! هر کدوم از ما در حالی از کنار هم میگذریم که هیچ کدوم از حال هم با خبر نیستیم! ولی چند وقتی میشه به این رسیدم که هر کدوممون انقدر برای خودمون مشکل داریم که واقعا دیگه برای غم و غصه ی بقیه ظرفیت تکمیلیم! در واقع ما از آدم های اطراف مون انتظاری خواهش گونه داریم تا باز هم غم هاشون رو برای خودشون نگه دارن و توی چند ساعتی که با ما هستن به قول شایان &quot; قیافه ی ناله &quot; نگیرن!  امروز خیلی بهترم اما حس طنز نویسی در من انقدری کاهش پیدا کرده که دارم تمام اتفاقات این چند روز رو رد میکنم و بیخیال طنازی شدم و حتی بیخیال روزانه نویسی... اما از اون جایی که نوشتن تنها حال خوب کن سریع منه – به جهت رو به رویی من با خودم ! – فکر کنم اگه بتونم بحث امروز رو به جایی برسونم بیخیال پاک کردن این همه کلمه بشم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چایم و دم کردم و چای هم داره میشوره میبره هر چی بغض تو گلومه! ( همون پیمونه پیمونه معروف! )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دو روزه با کلی احساسات افسردگی و غم از خواب بیدار میشم و این حس تا شب چنگ میزنه به گلوم و انقدر خسته م میکنه که به جای مبارزه باهاش منو به کنار خودش دعوت میکنه و باهام از در دوستی وارد میشه... از این روزها بدم میاد! چون دیگه چند وقتی میشه تونستم این حس و حال مدیریت کنم... و وقت هایی که انقدر خسته م که از پس مبارزه بر نمیام و به نشونه تسلیم دستم بالا میگیرم احساس ضعف میکنم و حس میکنم همه چیز بی نتیجه مونده! هیچ وقت انقدر دیوونه نبودم که فکر کنم هیچ وقت حق ناراحتی ندارم... منظورم فدا کردن یه روز در برابر این حسه! ( اگه چیزی نفهمیدین دست به گیرنده هاتون نزنین! مشکل از فرستنده ست که عادت داره جوری از مشکلاتش حرف بزنه که گیرنده در فهم دچار مشکل بشه!!! )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خلاصه که همیشه از جادوی نوشتن برای خودم گفتم و حالا یادم اومد دلیل این افسردگی چند روزه که تمام انرژی منو میگیره و منو در برابر دوستام که میپرسن چرا امروز اینجوریه قیافت مجبور به دروغ میکنه... چیه!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به خدا که دو روزه به همه چی فکر کردم و هر بار تهش به این رسیدم که من که مشکلی ندارم چمه؟! </p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دقیقا چهارشنبه ی هفته ی پیش من و سمانه تصمیم گرفتیم دیگه کلیپ های ملی و راه های نرفته اش تو اینستا نبینیم و فیلم رو دانلود کنیم و بشینیم از اول ببینیم... خلاصه که اول قرار بود سمانه تنها نگاهش کنه چون من کلی از کارهام برای اون ساعت برنامه ریزی کرده بودم... هنوز سی ثانیه از شروع فیلم نگذشته بود که <em>سمانه گفت دل ندارم تنها نگاهش کنم!</em> <em>منم با ذکر &quot; هنوز که وقت هست&quot; گفتم بیا ببینم منم دل ندارم نبینمش!</em> زهرا هم که همون اول انقدر گفت نبینین وقتی میدونین فیلمش اعصابتون بهم میریزه، و چون از پس ما بر نیومد، هدفون رو توی گوشش گذاشت و شروع کرد به نوشتن مقاله هاش...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2616-41382-1000/41382.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خدای من خدای من خدای من!!! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من ازون دسته دخترا نیستم و نبودم که به راحتی بتونن گریه کنن! گاهی حتی مامانم یادش نمیاد چجوری گریه میکردم! البته که یک بار که این مسئله رو توی این کارگاه های روانشناسی مطرح کردم، استاد جلسه بهم گفت : خب به جرات میتونم بگم تو خیلی بدبختی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اینو نگفتم تا بگم که &quot; من خیلی شاخم ! یا من خیلی قوی ام! &quot;  اینو گفتم که بگم این فیلم دومین فیلمی بود که بغض منو شکست! اولین فیلم &quot; زندگی با چشمان بسته &quot; بود که اونجا فقط بغض کردم یبار...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما این فیلم لعنتی... این فیلم لعنتی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پا به پای همه ی صحنه هاش هق هق کردم... پا به پای همه ی حس های ملی... حتی وقتی خودش میتونست بعضی رفتار ها رو توجیه کنه و با اونها کنار اومده، من نمیتونستم... گریه کردم و گریه کردم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به وسط فیلم نرسیده بود که سردرد شدم! و بقیه فیلم رو با ماساژ شقیقه هام گذروندم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک دیالوگ فیلم مثل مته روحم رو سوراخ کرد ... وقتی ملی رابطه های قبلی رو به روی سیا میاره... سیا وقیحانه میگه : &quot; من پسرم چیزی که ازم نمیشه! تازه با تجربه تر میشم به نفع توئه! &quot;</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فیلم تموم شد و ما به عادتی که داریم چند ربع ساعت درباره ش باهم حرف زدیم... سمانه میگفت با اینکه بد بوده، فیلمش رو دوست داشت و به نظرش همه باید ببینن و من میگفتم که فیلم فقط روایتی بود... بدون هیچ راهکاری... البته که نشون دادن همین روایت هم جراتی میخواست که این خانوم کارگردان از خودش نشون داد... امثال آدم های شجاع در کشور ما هر روز داره کمتر میشه و باید قدر همین شجاعت رو دونست... اما بیشتر دوست داشتم که فیلم به سرانجامی برسه... نه یک سیاهی که قراره تا ابد گلو گیر این قشر از جامعه باشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هرچند حتی این سیاهی هم یک حقیقت محضه و اگه ملی یکهو تبدیل به یک زن موفق و ابر قهرمان میشد، فقط سرمون رو با پایان خوش شیره میمالیدن... </p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یاد وقتی افتادم که یکی از اطرافیان مون با تحمل چهار سال خیانت همسرش و داشتن حق طلاق وقتی برای طلاق اقدام کرد... قاضی پرونده بهش گفت مطمئنی ؟ میدونی که قراره از این بدبخت تر بشی؟ میدونی بعد از اینکه شوهر جوونت طلاقت داد باید تن به ازدواج با یک پیرمرد بدی؟ تو با ترفند های زنانه میتونی شوهرت رو پابند خونه کنی! اون دختر هم فقط توی جوابش یک جمله گفت : اگه جای من دخترت اینجا نشسته بود همین بهش میگفتی؟!</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خشونت هایی که علیه زنان اعمال میش گاهی انقدر بیرحمانه و دور از منطقه که نمیدونی برای بیرحمانه بودنش اشک بریزی، یا به این حجم از حماقت و تفکر پایین بخندی؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حتی الان هم که دارم دوباره خاطراتم رو مرور میکنم سردرد شدم... ملی و راه های نرفته اش، با تمام ناکامی هاش انقدر در روح من نفوذ کرد که یک هفته نگذاشت راحت بخوابم و راحت بخندم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای منی که همیشه میتونستم خودم رو به جای هر کسی تصور کنم و برای این حجم از قدرت خیال، دیدن این فیلم یک کابوس دنباله دار بود...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کابوسی که همیشه مثل یک سگ هار پاچه ی هر زنی رو میگیره...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وقتی چادری هستی و از کنارت رد میشن و میگن : اتفاقا من چادری بیشتر دوست دارم..</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"> وقتی با ساده ترین آرایش ممکن و ساده ترین لباس ها کنار خیابون منتظر کسی هستی و اون آدم دیر میکنه و مجبوری نگاه های حریص راننده هایی که برات چراغ میدن رو تحمل کنی و هر بار بشکنی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">وقتی با نگاه های وقیحانه مرد ها هر روز هم مسیر میشی و هیچ کس نمیفهمه چندبار جلو آینه از خودت میپرسی توی من چی دید که تونست اون حرف ها رو بزنه؟! هیچ کس نمیفهمه چندبار باید بشکنی تا به مرحله ای برسی که وقتی از کنار این جور آدما رد میشی بیخیال باشی و بعد با دوستت به حماقت شون بخندی...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این رفتارها.. این خشونت ها و تعارض های نگاهی انقدر سنگینه که تا زن نباشی نمیفهمی ! تا زن نباشی نمیفهمی چقدر سنگینه عفت تو رو با خط کش تجربه ها شون اندازه بگیرن!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من این سالهای سخت رو از سر گذروندم... شمارش از دستم در رفته! شمار اهانت هایی که هیچ جا ثبت نشدن...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ملی و روزهای نرفته ش... یک گوشه از راه های نرفته ای بود که حتی توی ذهن دخترها محکوم میشد! درد نگاه هایی که خنده های یک دختر رو روی لبش خشک میکنه خیلی سنگین تر درد سیلی و سیاهی دور چشمه! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">سردردم و میخوام انقدر بنویسم تا خالی بشم از درد... کاش میشد چشم هام ببندم و بگم بیخیال!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : خواستم عکسی پیدا کنم تا کمتر دلخراش باشه ولی به موضوع مربوط... اما...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با درد :</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[روزانه نویسی دو تکه شده!]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-2603/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cwD/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[شازده خانوم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2018 19:01:33 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-27T23:31:33+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اومدم تو سالن مطالعه تا هم خودم برای تایپ راحت باشم هم بچه ها بد خواب نشن... الان ساعت 1.15 بامداد جمعه ست! هرچند حالا این پست رو منتشر نمیکنم اما دلم میخواد قبل خواب چند خطی رو بنویسم... دیگه کسی توی سالن مطالعه نمونده و همه رفتن که بخوابن و برای کنکور فردا آماده بشن... منم که با ثبت نام نکردن از دو جهان آزادم! ( البته اگه پروسه ی سوالِ : &quot;چرا کنکور ثبت نام نکردی؟! &quot; یک روزی تموم بشه)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از ساعت 11 یه سری بیسکوییت ریختم دور و بر خودم سعی دارم با صداهای اعتراض شکمم مبنی بر اینکه از ظهر به یه تن ماهی زنده م و بیسکوییت شام نیست؛ بی توجهی کنم و به کارهام برسم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این روزها شدم مصداق بارزِ وقت کم آوردن! دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم تا هم از عهده ی کارهام بر بیام و هم به قول و قرار هایی که به خودم دادم پایبند بمونم.... عجیب زمان بی برکت شده... عجیب...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا که قضیه انتخاب موضوع پایان نامه هم برطرف شده کاری نمونده برام جز اینکه قورباغه رو قورت بدم! و کیه که ندونه چقدر قورت دادن زشت ترین و بزرگ ترین قورباغه سخته؟! آخ آخ گفتم قورباغه... لامصب شنای قورباغه هم سخته که!!!!!!!!!!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">چاوشی داره میخونه و منم دارم فکر میکنم! فکر میکنم به همه چیز و به هیچ چیز!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به اینکه فردا برم برای هدیه ی تئاتر زهرا کتاب بخرم... راستش اول میخواستم گل بخرم اما نمیدونم چرا دلم نمیاد! ترجیح میدم کتابی بخرم که هر بار به صفحه ی اولش نگاه میکنه یاد اولین تئاتر حرفه ای ش بیفته و لبخند بزنه... در نتیجه برنامه فردا صبحم رو همین حالا چیدم و اونم رفتن به جمعه بازار کتابه! خدا میدونه چقدر دلم برای فروشنده های مهربون اونجا تنگ شده... خصوصا اون دوتا داداش که یکی چاق و جدیه و یکی مهربون و لاغر! و حتی برای پسر غرغرو ش که هیچ رقمه یخش با خنده هام باز نمیشه! امیدوارم فردا به جیب بیچاره م رحم کنم !!! هرچند از خودم بعید میدونم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دلم میخواست چند روزی فکر این کار های عقب افتاده دست از سرم بردارن و فرصتی داشته باشم تا سیمین دانشور بخونم، جلال بخونم، نادر ابراهیمی بخونم و شجریان گوش بدم و جوری این چند روز رو بگذرونم که انگار زمان رو متوقف کردن تا من باشم و سیمین و جلال! من باشم و &quot; در حیاط کوچک پاییز در زندان&quot; ، من باشم و &quot; بار دیگر شهری که دوستش میداشتم &quot; ... حتی دوست دارم دوباره خوندن هری پاتر رو شروع کنم...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک سر دارم و هزار سودا! و یک پاپاسی وقت که نمیدونم چجوری مدیریت ش کنم که نه سیخ بسوزه و نه دلم کباب بشه...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">داخل پرانتز باید بگم نمیدونم دانلود منیجرم چه مشکلی پیدا کرده که نمیشه هیچی باهاش دان کرد:/ البته که شایدم سایتا مشکل دارن... نمیدونم... بهتره برم بخوابم !</p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2603-31350-1000/31350.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ادامه نوشت 🤓  : </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خب عارضم به خدمت مبارکتان که حالا که دوباره دارم تایپ میکنم ساعت نزدیک به یازده شب روز جمعه است!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">صبح در حالی که این بی نوایان ( زهرا و سمانه ) ساعت 6 صبح پاشدن رفتن کنکور، من بی هیچ گزندی، تا ساعت 9.30 به خواب نوشین خود ادامه دادم و احدی مرا آزار نرساند ( علی الخصوص کلاغ عزیزی که هر روز وظیفه ی بیدار کردن بنده را دارند ). خلاصه که آقا ما لباس پوشیدیم و شال کلاه کردیم بریم جمعه بازار را به قدوم مبارک خودمان متبرک کنیم! توی مسیر هم با دوست های کره ایم تا جایی هم مسیر شدم و حرف زدیم... به جمعه بازار که رسیدم، آقا لاغره هی منتظر بود با من چشم تو چشم بشه که سلام کنه! منم که کلا تو حال خودم بودم و چشمم رو کتابا میچرخید، سرم که آوردم بالا درباره ی یه کتاب بپرسم، با ذوق گفت سلام خوبین؟ منم یه لبخند گنده تحویلش دادم و سلام کردم که یهو دیدم یه تپل اخمالو از روی صندلی نیم خیز شده به من سلام کنه!( پسری که شرحش رفت ) دیگه با خودم گفتم، دختر جان بالاخره تونستی یخ این آقا کوچولوی اخمالو رو هم باز کنی، مبارکت!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"> نگاهم که متوجه آقای کناری ش شد (همون که قبل عید بهش قول دادم بیام کتاب بخرم با عیدی هام) و یادم اومدم که قبل عید دنبال قطع جیبی یه کتاب بودم و رفتم که ازش بپرسم، کتابو که نداشت اما دوتا از بامزه ترین کتاب های بچگانه رو خریدم. یه جلد از کتاب رامونا و یه جلد نیکولا کوچولو. وای که این رامونا بهترین و قشنگ ترین خاطرات بچگی منو ساخت و هنوزم که هنوزه با دیدنش ذوق زده میشم! بعد هم کلی گشتم تا برای زهرا چهل نامه ی کوتاه نادر ابراهیمی پیدا کنم که گویا کلا ازصحنه ی روزگار محو شده بود... بعد با خودم گفتم دیگه اگه نبود یا زن زیادی جلال رو میخرم یا سووشون خانومش رو ! بعد داشتم از فروشنده میپرسیدم که از جلال چی دارین؟ گفت کرگدن ش رو دارم ! ( 😑 ) خلاصه که کرگدن برای زهرا به جهت هدیه تئاتر خریداری گردید ولی فروشنده نفهمید که کرگدن مال جلال نیست، اون بنده خدا فقط ترجمه ش کرده...</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">تو برگشت کتاب بادبادک باز رو خریدم و خرامان خرامان داشتم برمیگشتم که به آقا لاغره رسیدم، دیدم میخواد چیزی بگه! بعد گفت بادبادک باز از کجا خریدین و اینا... گفتم پایین تر، گفت چون میشناسم تون میگم این ترجمه خیلی افتضاحه!!! خلاصه که انقد گفت که رفتم کتاب پس دادم! بعد که برگشتم، با یه لبخند گنده از سر رضایت گفت آخه این ترجمه کتاب زده خراب کرده، حیفم اومد بذارم بخونین! هرچی کتاب هاش دیدم چیزی چشمم نگرفت! گفتم امروز قسمت نیست از شما کتاب بخرم! گفت مگه میشه بذارمم دست خالی برین؟!! و یه کتاب بهم معرفی کرد اومدم حساب کنم دیدم پولی از اون فروشنده بابت بادبادک باز پس گرفتم تو شلوغی از دستم افتاده و متوجه نشدم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ینی هم کتاب از کفم رفت هم پولش! خدا بگم چیکارت نکنه آقا لاغره!!! (تو برنامم هست هفته ی بعد ازش بپرسم فامیلش چیه!! )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا که دارم مینویسم چیزی نمونده از خستگی غالب تهی بنُمایم... باطریم در حال صفر شدنه و یه ماگ گنده چای کنار دستم منتظر منه! چاوشی هم برای صدمین بار ازم داره میپرسه : دوش چه خورده ای دلا؟ راست بگو نهان مکن!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و نکته سخت اینجاست که کل بازار گشتم ولی واقعا نمیدونم برای تولد زهرا چی بخرم؟ در نهایت با خودم گفتم براش یه گردن آویز نقره میخرم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">پ.ن : همیشه از شارژ سریع چایی گفتم! انگار نه انگار یک دقیقه ی پیش خطر برخورد کله ی مبارک بر اثر خواب آلودگی با صفحه کلید بود!!!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شازده خانوم:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[جودی ابوت مینویسد!]]></title>
      <link>http://medad.io/@nastarankhaksar/%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-2597/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/cww/</guid>
      <category><![CDATA[روزانه نویسی]]></category>
      <category><![CDATA[نویسندگی]]></category>
      <category><![CDATA[جودی ابوت مینویسد]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[حرف هایی که باید گفته شوند]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2018 20:21:04 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-27T00:51:04+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2597-31344-1000/31344.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دوستی دارم که چند وقت پیش بهم گفت چند سالی میشه که این عادت رو به خودش داده که روزانه نویسی داشته باشه! بعد میگفت که حالا شاید یه وقتایی، وقت نکنه هر شب بنویسه اما خودش رو موظف کرده که حتی اگه چند روزهم روی هم جمع شد خاطره ی تک تک اون روزها رو بنویسه! این شده حکایت منی شده که اولا : جدیدا وقت ندارم سر مبارک بخارونم، دوما: ( شاید باورتون نشه ولی باز &quot;دوما&quot; رو یادم رفت! ) آها شاید این بوده که دوما این چند روز گذشته روزهای معمولی ولی شایان ذکری رو داشتم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">گفتم شایان ذکر، یاد شایان افتادم!! :D  پس خاطره امشب رو از روز سه شنبه شروع کنیم که شایان و عطیه اکسپوزه ( ارائه به زبان اجنبی ها را گویند ) داشتند! همون روزی که رفتم<strong> </strong><a href="https://medad.io/@nastarankhaksar/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-2587/" rel="noopener nofollow" target="_blank"><strong>تست قند خون کذایی</strong></a><strong> </strong>رو دادم و کلاس مهران جون به علت پاره ای از مشکلات توسط خوده شخص شازده خانوم به صورت یک طرفه کنسل گردید!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آقا ما یکهو سر ظهری یادمون اومد که ای دل غافل امروز سه شنبه است؟! نبینم که باز نشستی؟ خداییش منتظر چی هستی؟؟؟ (خدا این خواننده رو هم شفا نمیده دیگه به نظرم!)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کجا بودم؟ بله بله! سه شنبه بود و بلیط های سینما نیم بها و ساعت تشرف به خوابگاه ساعت ده! آیا کدام انسان عاقلی یک همچین موقعیتی استثنائی را از کف میدهد؟! والا ما که ازون خانوواده هاش نیستیم!                    خب این یعنی اینکه من ساعتای دو سینما تیکت رو چک کردم و دیدم قدرتی خدا تمام مشهد و حومه امروز قصد سینما کردن! فقط مونده بود سینما قدس و عزیز و فرتوت و دوست داشتنی خودم، که اون هم خدایی اگه از سینما تیکت اینترنتی بلیط میخریدم، واقعا ازم ناراحت میشد :&#x27;(</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این شد که خوش خوشان لباس پوشیدم و خویشتن را اندکی آراستیم و رفتیم که بالاخره بریم یه کلاسی به کمر مبارک بزنیم : }}</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و آیا نیاز به گفتن است که بــــــــــــــاز هم دیر رسیدم؟! وقتی رسیدم دیدم زهرا (شایان جان) و عطیه دارن ارائه میدن و اتفاقا موضوع هم درباره ترجمه ی متون ادبی بود! و بنده برای اولین بار در تاریخ ارائه های دانشگاهی انقدر حرف زدم که شایان میگفت نه تو حرف زدی بذار نظر بقیه رو بپرسم! بعد هم که یه جا نذاشت حرفم کامل کنم یهو وسط فرانسوی حرف زدن بهش گفتم : <em>خانوم شایان با شمام ها! توجه لطفا!</em> بعد هم ادامه جملات گهربار مان را در زمینه ترجمه ی متون ادبی به سمع و نظر شنوندگان رساندیم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد از تموم شدن ارائه هم یه بحث مفصل با استاد درباره ی ترجمه ی شعر داشتم که از اون جایی که این خانوم اساسا سال اول تدریسشه و داره روی کله مبارک ما استاد میشه، اصلا نمیخواست قبول کنه حرفی که داره میزنه میتونه فقط نظر خودش باشه :/  شایان هم که هی از پشت سیخونک میزد که امروز چی زدی انقدر استادانه نظر میدی؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد از ارائه به عطیه گفتم عطیه چرا قیافه ت شبیه ایناست که ماشین آوردن؟! گفت چون آوردم! و ما خودمان را به عطیه بند فرمودیم تا ما را به وصال همون یار قدیمی ( قدس جان ) برساند... </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خدا نصیب هیچ کس نفرماید که در ماشینی بنشینی که حتی یکی از آهنگ هایش نه تنها به فازت نمیخورد بلکه اصلا حتی یکبار هم نشنیده ای ! و من بودم که انقدر گفتم : عطیه چاوشی نداری نه؟ قمیشی چطور؟ عطیه خدایی ابی هم نداری؟! و وقتی جوابمان نه بود، سعی کردیم که روحیه خود را نبازیم و با چرت و پرت هایی که میشنویم کنار بیاییم!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">هرچند که، بگردم بچه م منو تا دم سینما رسوند تا بتونیم &quot; کی بهتر از تو &quot; عارف رو بشنویم و بخونیم! چون بالاخره یک آهنگی به مذاقمان خوش آمد وسر ذوق آمدم.</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ببخشید اگر سرتان درد گرفت از حجم این پست اما هنوز تازه رسیدیم سر بحث اصلی!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اینکه رفتم و بلیط گرفتم و وقتی بلیط رو گذاشتم توی جیبم و به دلم افتاد که بلیط گم میشه! همانا و گم شدن بلیط همانا! ساعت شیش بلیط سانس 7 رو گرفتم و رفتم یکم دور اطراف بچرخم تا زمان بگذره! وقتی برگشتم دیدم بلیط نیست! ولی خدا رو شکر رسید کارتم رو داشتم و آقاهه هم برام یه بلیط مجدد زد تا لاتاری ندیده برنگردم اتاقک....</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">فرزندانم به پند این پیر گوش دهید و هیچ گاه فاز &quot; تنهایی سینما رفتن &quot; برندارید! بخدا اصلا فاز خفنی نیست! آن هم در سینما قدس!  | اموجی کوبیدن بر پیشانی |</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بماند که تماشاچی ها یک ربع اول فیلم با نور گوشی مبارکشان سعی داشتند به طور خود جوش نظم و انضباط را رعایت کنند و دقیقا سر جای خودشان بنشینند! آن هم در سینمایی که هیچ چیزش به حول و قوه الهی سر جایش نیست... </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">حالا شما به این نورهای چشم نواز گوشی در حدقه ی چشمتان، خِرِت خِرِت صدای چیپس و پفک را تا 45دقیقه ی اول فیلم اضافه کنید! ( <strong>ای کاش قانونی مبنی بر عدم ورود بسته های چیپس و پفک به سینما، به صحن علنی مجلس راه پیدا میکرد، به جهت کمتر جویده شدن مخ دیگر تماشاچیان</strong> )  همچنین نباید از ذکر این نکته غافل شد که والدین گرامی به خدا نمیتوانید تصور کنید چقدر ترکیب وَنگ وَنگ نوزادتان با صحنه های هیجان انگیز فیلم، نه تنها برای من که برای خود کارگردان هم بسیاااااااااار جذاب بود!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و دوباره همچنین، والدین عزیز نمیتوانید حتی فکرش را بکنید که چقدر باحال است برای ساکت کردن بچه 8/9 ساله خودتان( که به زور آورده ایدش لاتاری ببیند چون بلیط &quot;فیل شاه&quot; تمام شده) ، ابتدا نور صفحه ی گوشی را در بیشترین حد قرار داده و بعد میدهید دستش که بازی کند! ( حداقل یکم وقت بذار یاد بده بهش چجوری بازی کنه که هی نبازه:/ )</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از فیلم که بگذریم... ( حیفم میاد بگذرم ولی.... فقط همین بگم که خیلی زود تموم کردن همه چیو) باید برگردیم سر اینکه تا وقتی از سالن سینما تنهایی بیرون نیامده ای نمیفهمی که چه لقمه ی بزرگتر از دهانت برداشتی!     علی الخصوص که وقتی موزیک پلیر رو میگذاری روی پخش تصادفی اولین آهنگی که میاد &quot;آهای خبر دار&quot; باشد! و هوا هم پر از مه باشد و تو هم هی بیخیال خیابان ها را بالا و پایین و بروی و هی پسرِ خلفِ شجریان حرف های واقعی بزند، وآهنگ های بعدی هم یکی از قبلی داغان تر باشد! و قشنگ این وسط تکه انداختن های مرد هاست که قدرتی خدا هیچ وقت تمام نمیشود!! </p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و یک چیز جالب اینکه گاهی یک جوری بعضی ها به من که در آهنگی داره توی گوشم پلی میشه و من تقریبا در آهنگ در حال غرق شدنم، خیره میشن که بدون اغراق میگم چند باری آینه م رو در آوردم ببینم وسط صورتم چیزی سبز شده که انقدر باعث تعجب آدم ها میشه؟!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">در پایان شایان ذکر است که عرض بفرمایم که بنده از این ماجرا درس خاصی نگرفتم و در صورت نبود پایه ای برای سینما همچنان به این رویه ادامه خواهم داد:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ولیکن شما درس بگیرید و از این قبیل کارها نفرمایید!</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">امضا:</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">جودی ابوت جان:)</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعدا نوشت : هیچ چیز جالب تر از این در سینما نیست که وقتی بروی داخل روز باشد هنوز و وقتی برمیگردی هوا تاریک !</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>