<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های Soheil GH در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های Soheil GH در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@novelcafe/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-41507/soheil-gh.png</url>
      <title>پست های Soheil GH در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Thu, 24 Jun 2021 04:55:53 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@novelcafe/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان جهنم بی همتا]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/xjs/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان جهنم بی همتا]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 06:22:59 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-06-09T10:52:59+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<h2 dir="auto"> <br/> </h2><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-33554-105613-1000/105613.jpg" alt=""/></figure><h2 dir="auto"> <br/> </h2><p dir="auto">برای <a href="https://romanstars.ir/">دانلود رمان</a> صفحه ما را دنبال کنید</p><h2 dir="auto"> خلاصه ای از رمان *جهنم بی همتا * </h2><p dir="auto">نبات!</p><p dir="auto">اسمیه که مادرم برام انتخاب کرده.</p><p dir="auto">جز انتخاب اسمی که البته ناگفته نماند من هیچ نقشی درش نداشتم؛ خیلی جاها، به تصمیم مادرم یا بهتره بگم به اجبار مادرم پیش رفتم.</p><p dir="auto">درست مثل انتخاب رشته و قبولی در دانشگاه پزشکی.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">شاید اسمم یکم براتون خاص باشه.</p><p dir="auto">ولی اشتباه نکنید؛ من یه دختر معمولی ام،</p><p dir="auto">خیلی معمولی‌تر از اکثر دختران سرزمینم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">درست مثل همونایی که چهره‌‌ی جذابی ندارن پس عشق در یک نگاه برای من همونقدر غیرممکنه که بغل گرفتن یک جوجه تیغی می‌تونه محال باشه.</p><p dir="auto">توی خانواده ثروتمندی هم چشم به جهان نگشودم که تفریحات خاصی داشته باشم.</p><p dir="auto">زندگی من پر شده از روزمرگی و باز تکرار همون روزمرگی ها.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">داستان زندگی من</p><p dir="auto">نه شبیه سریال‌هاییه که هر هفته انتظار قسمت جدید رو‌ می‌کشی و  نه قصه‌‌های قهرمان‌ پرور رمان‌های پرطرفدار.</p><p dir="auto">من اونی هستم که هیچ وقت خود درونیم نبوده!</p><p dir="auto">من عاشق باد و بارون و ابرهای پنبه‌ای هستم.</p><p dir="auto">عاشق کویر و دویدن روی شن های داغی که مرتب زیر پات می‌لغزند.</p><p dir="auto">من دلم می‌ره واسه چرخ زدن لا‌به‌لای ایران قدیم و عطر کاهگل نم زده‌.</p><p dir="auto">بله! کاملا درسته </p><p dir="auto">خیلی از شما شبیه من هستید.</p><p dir="auto">ما همه شبیه همیم!</p><p dir="auto">می‌خندیم، میخوریم، عین هم لباس می‌پوشیم!</p><p dir="auto">اما یک روزی، یک اتفاقی مجبورمون می‌کنه از خواب پاشیم.</p><p dir="auto">یه جایی این طلسم می‌شکنه، این روال بهم می‌خوره.</p><p dir="auto">و حالا من وسط همون اتفاق ایستادم.</p><p dir="auto">وسط جهنمی که شعله‌ی  آتشش گلستان شد به روی ابراهیم.</p><p dir="auto">من! نبات! با تمام وجودم خواهان این جهنمم</p><p dir="auto">می‌خوام مزه کنم این جهنم بی بدیل را...</p><h2 dir="auto"> بخشی از رمان جهنم بی همتا </h2><p dir="auto">-نسوزونیشون</p><p dir="auto">-نه حواسم هست</p><p dir="auto">با احساس فلاکت باری به ابکش پر از پیاز خورد شده نگاه کردم</p><p dir="auto">اخه این همه پیاز می خواستیم چه کار؟ دخترای همسن من الان تو چشن و مهمونی ان یا اخرش جلوی تلویزیون یا رو تختشون لش کردن و دارن برای خودشو ریلکس میکنن بعد منه بدبخت باید پیاز سرخ کنم</p><p dir="auto">-سرد شدن ، بسته بندیشون کن، دو تا بسته هم برای عمت کنار بزار</p><p dir="auto">سرم را به حالت تائید تکان دادم</p><p dir="auto">از اشپزخانه که بیرون رفت، به سرم زد برم گوشیمو بیارم و در حال چک کرد اینیستا و چت با هستی بقیه پیازارم سرخ کنم، اما ریسکش بالا بود، میدید قیامت میکرد و چنان در مورد بی توجهی و سر به هوایی ام نطق میکرد که خودم هم به این موضوع ایمان می اوردم. بیچاره شاگردای مدرسه ی مامان، میدونستم پدر همشون را در میاره.</p><p dir="auto">-نبات بابا یه چایی به من میدی؟</p><p dir="auto">نگاهم از روی پیازهای طلایی برداشته شد، سرم به روی گردن به پشت چرخید</p><p dir="auto">-الان میارم</p><p dir="auto">خب قانون این بود وقتی کسی در خانواده چایی می خورد برای کل افراد حاضر در سالن باید چایی ریخته میشد، زیر گاز را کم کردم، دو تا چایی ریختم و درون سینی گذاشتم و کنارش قند و خرما و به سالن بردم</p><p dir="auto">-دستت طلا بابا جان </p><p dir="auto">لبخندی به چهره ی مهربانش زدم </p><p dir="auto">-نوش جان</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود جلد دوم راز شاهزاده شهر جادو pdf]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-pdf/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gYS/</guid>
      <category><![CDATA[رمان راز شاهزاده شهر جادو]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان راز شاهزاده]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 03 Oct 2019 17:13:35 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-10-03T20:43:35+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-9151-74290-1000/74290.jpg" alt="جلد دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو"/><figcaption dir="auto">جلد دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو</figcaption></figure><p dir="auto">خلاصه جلد دوم <a href="https://romanstars.ir/">رمان</a> راز شاهزاده شهر جادو:</p><p dir="auto">اینجا دنیایی دیگر است.دنیایی مخوف، راز آلود و ناشناخته.سرنوشتی شوم و</p><p dir="auto">مسئولیتی بزرگ بر شانه های ظریف دخترک سنگینی میکند.</p><p dir="auto">حال،زمان این رسیده که دخترک کوچک قصه بزرگ شود،قدرت بگیرد و درست فکر کند و ترس را کنار بگذارد.</p><p dir="auto">باید دید پرنسس ترسوی ما با قلبی مالامال و پرشده از عشقی سوزناک میتواند در این</p><p dir="auto">جنگ بزرگ و نابرابر همراه با مریدان خود،پیروز شود؟</p><p dir="auto">و آیا توان شنیدن حقیقت را دارد و میتواند بین</p><p dir="auto">بد و بدتر یکی را انتخاب کند و با مشکلات جدیدش روبه رو شود و روی پاهای خودش</p><p dir="auto">بایستد یا بازهم به دنبال یک تکیه گاه میگردد…؟؟!</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">قسمتی از <a href="https://novelcafe.ir/">رمان</a> راز شاهزاده شهر جادو جلد دوم :</p><p dir="auto">به نام خالق پیدا و پنهان</p><p dir="auto">که پیدا و نهان داند به یکسان​</p><p dir="auto">از درد جیغ های گوش خراشی میکشیدم.</p><p dir="auto">دو جلاد سیاه پوش با کمال بی رحمی دست هامو از مچ گرفته بودن و منو به طرز</p><p dir="auto">وحشیانه ای به طرف جایگاه اعدام میکشیدن.</p><p dir="auto">مردم دورتا دور جایگاه جمع شده بودن و با لبخند به منی که روی زمین کشیده</p><p dir="auto">میشدم،چشم دوخته بودن و مدام در گوش هم پچ پچ میکردن.</p><p dir="auto">برای <a href="https://novelcafe.ir/asheghane/">دانلود رمان عاشقانه</a> اینجا کلیک کنید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[نقد و بررسی رمان محسور]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%B1/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/kxM/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان محسور]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 15:14:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-04-18T19:44:12+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13747-87608-1000/87608.JPG" alt="رمان محسور"/><figcaption dir="auto">رمان محسور</figcaption></figure><p dir="auto">رمان در مورد دختریه به نام بهار که طراح و مهندس معماری و نقشه کشی هست و به شدت تو کارش موفقه و ۲۷ سال سن داره و تو شرکت پدرش مشغول به کاره و پدرش چون تازه تجدید فراش کرده ازش خواست جدا ازشون زندگی کنه و با مخالفت پدرش مواجه می شه ولی خب موفق میشه و تو خونه ای مستقل و جدا زندگی می کنه و برادرش مهدی هم کانادا زندگی می کنه و بهار همه ی تلاشش رو می کنه که بره پیش مهدی ولی پدرش نمیزاره و همیشه بهار رو پایند می کنه ولی بهار کاملا مصر هست و تصمیم به رفتن داره و ایران رو جای پیشرفت نمیدونه و فقط فکرش به رفته و اینکه ورزش هم می کنه و به قول امیر باربی هست برای خودش و علی پدر بهار مجبورش می کنه طرحی رو قبول کنه که برای دوستش هست و باید طراحی کنه و بهار می پذیره که آخرین کارش باشه و بعد بره و امیر پسر دوست علی وارد رمان میشه و با بهار برخورد می کنه که اوایل برخورد خوشایندی ندارن و با هم کل کل دارن تا اینکه در یکی از مهمونی ها بهار در حین عصبانی بودن مشروب می خوره که فکر می کرده شربته و وقتی می فهمه می خواد از مهمونی بره و امیر باهاش همراه میشه و بهار تو ماشین مست میشه و امیر می برتش خونه و اونشب باهاش رابطه برقرار می کنه و فکر نمی کرده که بهار اولین بارش هست و بعد رابطه عذاب وجدان می گیره و با خودش درگیره که چطور به اطرافیانش بگه به خصوص پدرش ایرج و دوست پدرش علی که پدر بهار هست و همچنین از رفتار بهار که وقتی بفهمه چه عکس العملی نشون بده آخه بهار دختریه مغرور که کسی نمی تونه بهش نزدیک بشه و ازدواج تو برنامه هاش نیست و صبح وقتی بهار می فهمه هر چند از درون شکست ولی در ظاهر خیلی ریلکس و آروم می پذیره و بدون داد و بیداد و فحاشی و... لباس می پوشه به امیر میگه شب رو فراموش کنه و فکر کنه فقط یه رابطه ی یه شبه بوده مثل بقیه دوست دختراش و باید همین جا فراموش بشه و کسی نفهمه و دیگه هم نزدیکش نشه و از کیف امیر یه تراول ۵۰ برمی داره مثل زنای... برای دستمزد یه شب و امیر هاج و واج نگاهش می کنه تا بهار از خونه خارج میشه و بیرون تراول رو تکه تکه می کنه و میریزه سطل آشغال و باز هم با هم برخورد دارن و امیر کم کم دل می بنده و از بهار می خواد باهاش ازدواج کنه چون اونو مال خودش میدونه و عذاب وجدان داره از طرفی مادرش هم از بهار خوشش اومده ولی بهار هرگز قبول نمی کنه و طی تصمیمی میره کانادا و...</p><p dir="auto">مطالب پیشنهادی دیگر :</p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/">دانلود رمان</a></p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/asheghane/">دانلود رمان عاشقانه</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان مفت باز  از ماهور ابوالفتحی]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA%D8%AD%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/ktD/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان مفت باز]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان مفت باز]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 07:34:17 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-04-14T12:04:17+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">مُفت باز در لغت نامه‌ی دهخدا: </p><p dir="auto">- آنکه در قمار سرش کلاه برود/ آنکه مال خود را آسان از دست بدهد.</p><p dir="auto"> [ اصطلاحی تویِ بازیِ تخته نرد... ]</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13611-87493-1000/87493.jpg" alt="دانلود رمان مفت باز  از ماهور ابوالفتحی"/><figcaption dir="auto">دانلود رمان مفت باز  از ماهور ابوالفتحی</figcaption></figure><p dir="auto">این زندگی سر تا پاش قُماره، نه؟! هر چه قدرم که بازیکنِ قابلی باشی دست آخر باختی، وقتت، عمرت و تمامت رو! </p><p dir="auto">این وسط فقط فرقِ بین آدمی که مفت باخته یا سخت، راحت باخته یا واسه روی پا موندن جنگیده...</p><p dir="auto"><br/></p><h2 dir="auto"> بخشی از پارت اول <a href="https://novelcafe.ir/">رمان</a> مفت باز : </h2><p dir="auto">- شما بفرما کنار.</p><p dir="auto">شهریار با تعجب نگاهم می کنه و می گه: - چته تو؟</p><p dir="auto">اخم می کنم، مامانِ تینا اگر بفهمه تو چه وضعیتی هستیم پوستمون رو می کنه‌ و من تا جایی که ممکنه باید مواظب تینا باشم تا بیشتر از این گند نزنه! </p><p dir="auto">می گم: </p><p dir="auto">-  خودم می برمش؛ من به تو اعتماد ندارم.</p><p dir="auto">کلافه شده از دستم، نیم ساعته که مدام دارم غُر می زنم. دست به سینه وایمیسته و با ابروهای گره خورده و یه لحنِ عصبی و دمق می گه:</p><p dir="auto">- دیگه انقدرام زود انزال نیستم.</p><p dir="auto">آزاد که رویِ تخت دراز کشیده بدون اینکه نگاه از صفحه‌ی تلفن همراهش برداره، با خنده می گه:</p><p dir="auto"> - زودانزالم بودی تو؟</p><p dir="auto">هومن و کوشا می خندن و من انگار که به نقطه‌ی جنون رسیده باشم از دستشون، تشر می زنم:</p><p dir="auto">- به من چه، بگیر سرش و ببریمش تو حموم.</p><p dir="auto">دوباره می خندن و چند ثانیه‌ی بعد متوجهِ سوتی‌ای که دادم می شم!</p><p dir="auto">خودمم بینِ عصبانیت خنده‌ام می گیره.</p><p dir="auto">بهارک عقب وایساده و دیوونه بازی های من رو نگاه می کنه، اونم می دونه که من عصبانی که میشم، بمب ساعتی می ترکه و کسی حریفم نمی شه. جلو میاد، دستش رو روی شونه ام می‌ذاره و آروم می گه:</p><p dir="auto">- نازار ترو خدا آروم باش! </p><p dir="auto">خنده ام رو که از روی لبم جمع می کنم، به اون هم تشر می زنم و حق دارم، چون امشب از دستش کم حرص نخوردم: </p><p dir="auto">-تو برو عقب وایسا که دارم برات، خوب سیگار می کشی، یکی، دوتا، ده تا، آره؟</p><p dir="auto">هومن می خنده و اگه بحثِ رودروایستی نباشه دلم می خواد خر‌خره‌ی اون رو هم بجوام.</p><p dir="auto">- انقدر که بهار از تو حساب می بره از من نمی بره! </p><p dir="auto">دلم می خواد برگردم و تو صورتش داد بزنم که:</p><p dir="auto">- هه هه هه چه قد بامزه ای تو لنتی، دارم پاره می شم از خنده! </p><p dir="auto">ولی نفس عمیقی می کشم و تا همین جاش رو هم زیادی پاچه پاره کردم.</p><p dir="auto">سعی می کنم به خودم مسلط باشم و با لحن آرومتری رو به شهریار می گم: </p><p dir="auto">- کمک کن ببریمش تو حموم.</p><p dir="auto">مطالب پیشنهادی دیگر :</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@novelcafe/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A8-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF/">نقد و بررسی رمان تب آغوش سرد</a></p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/royaye-dobare-dashtanet/">دانلود رمان رویای دوباره داشتنت از ماها بانو</a></p><p dir="auto">برای <a href="https://novelcafe.ir/asheghane/">دانلود رمان عاشقانه</a> ، نقد و بررسی و معرفی رمان های زیبا و جذاب پیج ما را در مداد دنبال کنید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان حکم نظر بازی از مژگان قاسمی]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jSb/</guid>
      <category><![CDATA[رمان حکم نظر بازی]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان حکم نظر بازی]]></category>
      <category><![CDATA[رمان حکم نظر بازی از مژگا]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 10:58:47 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-03T14:28:47+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12599-86681-1000/86681.jpg" alt="دانلود رمان حکم نظر بازی از مژگان قاسمی"/><figcaption dir="auto">دانلود رمان حکم نظر بازی از مژگان قاسمی</figcaption></figure><h2 dir="auto"> بخشی از پارت اول رمان حکم نظر بازی : </h2><p dir="auto">شلوغی بیش از حد این فضای خفقانو گرمی بیش از حد هوا یک طرف. دردی که هنوز بعد از یک هفته در پهلویم میپیچید و حتی دنده هایم را هم درگیر کره بود طرف دیگر. از آن بدترهم این بود که معطل شروین شده بودم. </p><p dir="auto">مطمئن بودم که می آید.  امروز آخرین روز مهلتش بود. اگه نمی آمد قطعا دست من باز میشد برای پیش بردن شکایتم. از گوشه ی چشمم نگاهی کوتاه به پدرم انداختم. </p><p dir="auto">سرش پایین و غرق فکر بود. میدانستم خراب شدن زندگی دو ساله ی من اثر خیلی مخربی روی اعتبارش میگذارد ولی در اصل اصرار خودش بود که مرا قطعا ترغیب به جدایی کرد. </p><p dir="auto">جدایی از بندی که خودش و مادرم گردنم انداخته بودند. ذهنم مشغول بود. مشوش بودم به اندازه ی تمام این دو سالی که بدترین کابوس هارو برایم داشت.</p><p dir="auto">با صدای همهمه ی اطراف به خودم آمدم. صدای آشنایی که عذاب روزها و دقیقه های من شده بود. ولی من با خودم عهد کرده بودم که کوچکترین اثری روی ظاهرم ایجاد نکند. من باید بعد از این همه عذاب بالاخره آن روی نترس خودم را نشانش میدادم. همان روی نترسی که دقیقا عین این دوسال از درونم رخت بسته بود. من باید حساب تک تک روزایی که با غم و زجر و زور و کتک گذشته بود را پس میگرفتم. </p><p dir="auto">برای <a href="https://novelcafe.ir/">دانلود رمان</a> های بیشتر به سایت ما مراجعه کنید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[نقد و بررسی رمان تب آغوش سرد]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A8-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jKD/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 16:01:49 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-20T19:31:49+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">رمان خوبیه ژانرش عالیه درمورد چکامه دختری که به خاطر عمل مادرش صیغه مردی میشه اصلا نمیشناستش چ ون مرد بانقاب به اون نزدیک میشه،اوایل رمان واقعا عالیه باید به نویسنده تبریک گفت به خاطر ذهن فعال و معرکه اش.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12321-86389-1000/86389.jpg" alt="رمان تب آغوش سرد"/><figcaption dir="auto">رمان تب آغوش سرد</figcaption></figure><p dir="auto"> به طوریکه دوست داری بفهمی اون مرد کیه ؟طوریکه فکر میکنی شاید اهورا باشه ولی اینطور نیست،طوری که چکامه فقط ازبوی عطرش متوجه حضورش میشه، ولی متاسفانه اواخر رمان خراب میشه به طوری که زود تموم میشه ،نویسنده میتونست بیشترازاین رمان روجذابترش کنه چکامه که شاهرخ رونمیشناخت وحتی کودک خود روندیده بود حتی نمیدونست دختره یاپسره ،میتونست روی همین موضوع بیشتر مانور بده ورمان وکمی طولانی تر وجذاب ترش میکرد باید چکامه خودش شاهرخ میشناخت وبچه اش رو پیدا میکرد نه اینکه وقتی شاهرخ توشرکت چکامه رودید سریع خودشو معرفی کنه وبگه عاشقشه ،چطور به این سرعت عاشق شد فقط یک ماه ونیم بااون رابطه داشت اونم بدون هیچ حسی چون عاشق زنش بوده ،به نظر من وقتی چکامه رو بعد مرگ همسرش توشرکتش میبینه باید طوری رفتار میکردواتفاقاتی این بین پیش میومد که هم شاهرخ عاشق بشه هم چکامه اونو بشناسه اینطوری رمان جذابتر میشد،موضوع رمان مثل رمان کوه پنهان بود کمی متفاوتر ولی کوه پنهان واقعا عالی شروع شد و تمام شد ولی رمان تب آغوش سرد خوب شروع شد و زود تموم شد .</p><p dir="auto">مطالب پیشنهادی دیگر :</p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/silent-sob/">دانلود رمان بغض خاموش</a></p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@novelcafe/5-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85/"> 5 دلیل که چرا رمان عاشقانه بخوانیم </a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[دانلود رمان ارباب زاده مغرور من از الهه آتش]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jsY/</guid>
      <category><![CDATA[رمان ارباب زاده مغرور من]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 07:25:40 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-01-30T10:55:40+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<h2 dir="auto"> خلاصه رمان ارباب زاده مغرور من: </h2><p dir="auto">دانلود رمان ارباب زاده مغرور من اربابی از تبار سیاهی، قدرت  و خشونت دختر ارباب دختری از جنس  سکوت،آرامش،پاک،ساده و عاشق خدمتکار ارباب پسری از جنس سنگ و انتقام اما مهربون حالا این دختر قصه عاشق پسر قصه مون میشه و زمانی که ارباب متوجه میشه حالا چی در انتظار این دو نفر است…..: یسنا یسنا بیا ،دوباره رحیم افتاده به جون یکی تو رو خدا بیاحالا این دختر قصه عاشق پسر قصه مون میشه و زمانی که ارباب متوجه میشه حالا چی در انتظار این دو نفر است…</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11736-85862-1000/85862.jpg" alt="رمان ارباب زاده مغرور من"/><figcaption dir="auto">رمان ارباب زاده مغرور من</figcaption></figure><h2 dir="auto"> بخشی از صفحه اول رمان ارباب زاده مغرور من :  </h2><p dir="auto">حالا این دختر قصه عاشق پسر قصه مون میشه و زمانی که ارباب متوجه میشه حالا چی در انتظار این دو نفر است…..</p><p dir="auto">_: یسنا یسنا بیا ،دوباره رحیم افتاده به جون یکی تو رو خدا بیا</p><p dir="auto">_:باز چی شده ؟من حوصله کل کل کردن با اون دیو دو سرو ندارم</p><p dir="auto">_:الان وقت این حرفا نیست با ساقه انار افتاده به جون مش عباس</p><p dir="auto">_:مش عباس؟؟ به اون پیر مرد چکار داره اخه</p><p dir="auto">_:سر جریان پسرش دیگه،گفته پسرم رفته شهر رو من ازش خبر ندارم</p><p dir="auto">اما خودش قایمش کرده بود</p><p dir="auto">همراه ملیحه خدمتکار خونمون راه افتادم رحیم سر کارگر عمارت پدرم</p><p dir="auto">بودو البته مورد اعتمادترین و دست راست پدرم،پدرم پسر نداشت ما</p><p dir="auto">سه تا دختر بودیم دوتا خواهرم</p><p dir="auto">یاسمنو یاس گل ازدواج کرده بودنو تو ده بالا زندگی میکردن،هر دوشون بچه داشتن</p><p dir="auto">_:چی شده رحیم؟</p><p dir="auto">ازش میترسیدم عین چی اما اعتماد به نفسمو حفظ میکردم اون موقع ها</p><p dir="auto">۱۷ سالم بودو رحیم یک جوون ۲۸-۲۹ ساله بود قد بلندو چارشونه بودباچشمای مشکیو نافذ که ادم از سرماش یخ میزد</p><p dir="auto">_:خانم برو بالا</p><p dir="auto">_:نزنش،چرا میزنیش ؟!این پیر مرد مگه چقد جون داره؟</p><p dir="auto">_:اون دروغ گفته و سزاش مرگه!</p><p dir="auto">_:یعنی چی قتل که نکرده کارشم طبیعی بوده تو از احساسو عاطفه</p><p dir="auto">سر رشته نداری وگرنه همه میدونن که هر پدری بود همین کارو میکرد</p><p dir="auto">_:پسرش دزدی کرده اون از املاک ارباب</p><p dir="auto"><a href="http://sarzaminroman.blog.ir/post/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86">دانلود رمان ارباب زاده مغرور من</a></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">مطالب پیشنهادی : </p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/virose-majhol/">دانلود رمان ویروس مجهول از نگار ۱۳۷۳</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ دانلود رمان جادوگر نادان]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gJv/</guid>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان جادوگران نادا]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 16:53:56 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-08-28T21:23:56+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8573-73492-1000/73492.jpg" alt=" دانلود رمان جادوگر نادان"/><figcaption dir="auto"> دانلود رمان جادوگر نادان</figcaption></figure><p dir="auto">خلاصه رمان جادوگران نادان:</p><p dir="auto">جهان در حال نابودی‌ست! حمله شیاطین به انسان‌ها! چگونه باید جلوی‌شان را گرفت؟ فقط یک نفر می‌تواند، کسی که معروف است به جادوگر نادان…</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">قسمتی از رمان تخیلی جادوگران نادان :</p><p dir="auto">دانلود رمان جادوگر نادان -خسته شدم. مردم از بیکاری، تازه پول‌هام هم تموم شده… یه پرونده بهم بده!</p><p dir="auto">انمادو: تویا خودت می‌دونی که الان پرونده به زور گیر میاد؛ من خودم چند روزه دستم خالیه. الان دیگه شیاطین کم پیداشون می‌شه! البته خبر اومده چند روز دیگه قرار یه اتفاق‌هایی بیوفته.</p><p dir="auto">من: اوه، اوه. چه خبره؟ می‌دونی چند روز‌، از سه روز شروع می‌شه و تا بیست یا سی روز ادامه داره!</p><p dir="auto">انمادو: به هر حال من نمی‌تونم کاری بکنم.</p><p dir="auto">با قیافه‌ای درهم از اون‌جا بیرون زدم. وای داره بارون می‌باره چه‌قدر خوب! فکر کنم باید از توکیو برم، شاید برم ایواناکا، شایدم برم کویوتو. هیچ چیز معلوم نیست.</p><p dir="auto">بعد از اینکه کارام رو انجام دادم، آماده شدم و رفتم آژانس کاری مرگ! اسمش به این معنیه که اگه می‌خوای این‌جا کار کنی، باید آماده مرگ باشی! هر چی گشتم نتونستم انمادو چان رو پیدا کنم!</p><p dir="auto">مثل اینکه امروز نیومده بود. از یک نفر کمک گرفتم و اسناد اتفاق‌هایی که توی این ماه افتاد بود رو گیر آوردم.</p><p dir="auto">رفتم به پارک روبه،روی آژانس و شروع کردم به مطالعه. بیست و دو روز پیش حمله یه غول به یک فردی که اسلحه خاصی داشته گزارش شده، نوزده روز پیش یه تیاناک به یه خانم جوان که داشته میراثی که بهش رسیده رو امتحان می‌کرده حمله کرده، پانزده روز پیش یه کراکن به یه کشتی که بار مهمی داشته حمله کرده</p><p dir="auto">برای <a href="https://novelcafe.ir/takhayoli/">دانلود رمان تخیلی</a> بیشتر به سایت ناول کافه مراجعه کنید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان اسطوره]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gvJ/</guid>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان اسطوره]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان اسطوره]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 13:52:11 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-07-07T18:22:11+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8111-73006-1000/73006.jpg" alt="دانلود رمان اسطوره"/><figcaption dir="auto">دانلود رمان اسطوره</figcaption></figure><p dir="auto">خلاصه رمان اسطوره از پگاه : </p><p dir="auto">شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه..شاداب هم از همون روزهای اول دانشگاه با یه اتفاق عاشق دیاکو شده بوده در صورتی که دیاکو اونو اصلا نمی شناخته…</p><p dir="auto"><a href="https://novelcafe.ir/roman-ostoore/">دانلود رمان اسطوره</a></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[5 دلیل که چرا رمان عاشقانه بخوانیم]]></title>
      <link>http://medad.io/@novelcafe/5-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gtL/</guid>
      <category><![CDATA[رمان عاشقانه]]></category>
      <category><![CDATA[رمان]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان عاشقانه]]></category>
      <category><![CDATA[رمان جدید]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[Soheil GH]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 13:27:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-07-04T17:57:12+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">اگر همیشه با دیده ی شک و تردید به <a href="https://novelcafe.ir/asheghane/">رمان های عاشقانه</a> و طرفداران آن نگریسته اید و علت محبوب بودن این ژانر، کنجکاوی تان را برانگیخته است، با این مقاله همراه شوید تا با هم پنج دلیلی را بررسی کنیم که به ما اثبات می کنند چرا رمان های عاشقانه، ارزش زمانی که برای آن ها صرف می کنیم را دارند.</p><p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8070-72969-1000/72969.jpg" alt="رمان عاشقانه"/><figcaption dir="auto">رمان عاشقانه</figcaption></figure><p dir="auto">1) شما را یاد روزهای سحرآمیزِ ابتدای رابطه تان می اندازند؛ روزهایی که احساس می کنید هر چیزی ممکن است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">چه اکنون تنها باشید، چه در رابطه ای بلند مدت و چه در وضعیتی بین این دو، شروع زمانی که این احساس به شما دست می دهد که شاید نیمه ی گمشده ی خود را پیدا کرده باشید، بسیار هیجان انگیز و به یاد ماندنی است. با این حال، گذشت زمان برای اکثر آدم ها با فروکش کردن احساسات پرحرارت ابتدای رابطه همراه است. پس چرا این احساس شگفت انگیز را دوباره و دوباره در قالب داستانی تجربه نکنیم؟ چرا از دریچه ی ذهن شخصیت های داستانی، دوباره داشتن حس دوگانه و مرموز آشنایی با غریبه ای جذاب را زندگی نکنیم و خود را از این احساس سحرآمیز محروم سازیم؟</p><p dir="auto">2) خواندن رمان های عاشقانه مثل دیدن فیلم های عاشقانه است با این تفاوت که این فرصت به شما داده می شود تا قهرمان مرد و زن داستان را هر طور که مایل هستید در ذهن خود تصویر کنید.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">همه ی ما در مقطعی از زندگی از دیدن فیلم های عاشقانه لذت برده ایم اما این فیلم ها گاهی اوقات چیزی برای قوه ی تصور و تخیل مخاطب باقی نمی گذارند. علاوه بر این، اگر بازیگرهای نقش اول فیلمی عاشقانه را دوست نداشته باشید، هر چقدر هم که رابطه ی آن ها پرشور و پرحرارت باشد، باز هم در نهایت نمی تواند شما را آن طور که باید و شاید راضی کند. اما در رمان های عاشقانه، مخاطب می تواند همزمان با پیشروی داستان، شکل و تصویر قهرمان ها را آن طور که خودش دوست دارد، در ذهنش بسازد و حتی آن ها را تغییر دهد. کتاب ها به تخیل شما اجازه می دهند تا به هر جایی که دوست دارد، سر بزند. لذت این آزادی تخیل، در هنگام خواندن رمان های عاشقانه دو چندان خواهد بود.</p><p dir="auto">3) داستان های عاشقانه، باعث می شوند که پایان های خوش را از یاد نبریم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">بله می دانم، داستان های ناراحت کننده هم می توانند بسیار خوب باشند! کتاب های غم انگیزی که در آن ها، عاشق به معشوق نمی رسد، همه به زامبی تبدیل می شوند و سگی وفادار در پایان قصه کشته می شود هم قطعاً جایگاه ویژه ی خود را در دنیای ادبیات دارند. اما این موضوع نباید باعث شود از کتاب هایی که در آن ها عاشق به معشوق می رسد و حتی به معایب و ضعف های او نیز عشق می ورزد، غافل شویم. رمان های عاشقانه با ارائه ی پایانی امیدبخش، می توانند کمک روحی بزرگی به انسان در شرایط سخت روحی کنند.</p><p dir="auto">4) بسیاری از ژانرهای مختلف در دل ژانر عاشقانه جای می گیرند.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">آیا دوست دارید رابطه ی عاشقانه تان با موضوعات فانتزی و یا ماورایی گره بخورد؟ نظرتان در مورد تلفیق عشق با ژانرهای ادبیات نوجوان، تاریخی، فلسفی، معمایی، علمی تخیلی و ... چیست؟ می توانم به شما اطمینان دهم که هر سلیقه ای که داشته باشید، داستان عاشقانه ای مطابق با سلیقه ی شما انتظارتان را می کشد. در حقیقت می توان گفت اگر حتی حس می کنید که به داستان های عاشقانه علاقه ای ندارید، با اندکی جست و جو در میان کتاب های این ژانر، چندین و چند اثر را خواهید یافت که انگار فقط برای شما به نگارش درآمده اند.</p><p dir="auto">5) دوست داشتنِ عشق، هیچ اشکالی ندارد. عشق، فوق العاده است.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">احتملاً تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که برخی از آثار کلاسیک مورد علاقه تان، در حقیقت <a href="https://novelcafe.ir/">رمان</a> های عاشقانه هستند و داستان آن ها حول محور روابط رمانتیک شخصیت ها می چرخد. علاوه بر این، عاشقانه های هیجان انگیز امروزه هنوز هم در مرکز توجه کتاب هایی قرار دارند که به صورت عام به عنوان کتاب عاشقانه شناخته نمی شوند. عشق، شکوهمند است و یکی از غنی ترین و مهم ترین عناصر زندگی بشر به حساب می آید؛ بنابراین، هیچ اشکالی ندارد که از طریق کتاب های عاشقانه، عشق را گرامی داشت و از آن لذت برد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>