<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های  پرتو در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های  پرتو در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@oaparto/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-41766/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88.png</url>
      <title>پست های  پرتو در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@oaparto/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Fri, 16 Aug 2019 11:19:07 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@oaparto/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[لطیفه و حکایت شیرین بهلول:]]></title>
      <link>http://medad.io/@oaparto/%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D9%84%D9%88%D9%84/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gFS/</guid>
      <category><![CDATA[حکایت شیرین بهلول]]></category>
      <category><![CDATA[بهلول]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[ پرتو]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 23:19:40 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-08-13T03:49:40+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8463-73340-1000/73340.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">جهانگردی دانشمند به دربار هارون رفت و گفت: آمده ام تا علما و دانشمندان این شهر را به آزمونی دعوت کنم. هر کس از علوم مختلف اطلاعی دارد و ادعای فضل و آگاهی میکند بیاید و به سوالات من پاسخ دهد. هارون دستور داد تا همه فضل ها و دانشمندان را به دربار بیاورند.دیری نگذشته که دانشمندان شهر به حضورهارون رسیدند و منتظر شدند تا جهانگرد سوالش را مطرح کند.</p><p dir="auto">مرد گفت: سوال من گفتنی نیست. خوب نگاه کنید و پاسخ معما را بگویید. سپس از جا برخاست. عصایی را که در دست داشت بر زمین گذاشت و با آن دایره ای کشید. همه با تعجب به او نگاه می کردند و منتظر بودند.مرد هیچ نگفت.</p><p dir="auto">هارون گفت: ممکن است توضیح بیشتری بدهی؟ مرد گفت: من سوال را پرسیدم هر کدام جواب را بگوید خوشحال خواهم شد! یکی زا حاضران در دربار گفت: سوال تو بی اساس است و پاسخی ندارد.  مرد گفت: همه اقرار کنید که در این شهر هیچ کس نیست که پاسخ را بداند خود پاسخ معما را خواهم گفت. هر چند که این قسمت اول معما بود اما یک روز به شما فرصت می دهم تا خوب فکر کنید و جواب را بیاورید.</p><p dir="auto">هارون از اینکه هیچ دانشمندی پاسخ سوال مرد را نمی دانست سخت برآشفت و دستور داد همه دربار را ترک کنند ودر طول یک روز مهلت خوب فکر کنند و پاسخ را بیابند. شب دانشمندان و وزیر اعظم گرد هم امدند تا با بحث و گفتگو پاسخ را بیابند. اما هر چه می گذشت آنان از یافتن پاسخ نا امید تر می شدند اما ترس از خشم هارون لحظات را دشوار می کرد.</p><p dir="auto">تا این که به  پیشنهاد یکی از دانشمندان قرار شد صبح روز بعد  بهلول را به دربار ببرند تا شاید پاسخ معما را بدهد.</p><p dir="auto">شب هنگام به امید یافتن بهلول به مسجد رفتند و عاقبت او را در میان جمع فقیران و نیازمندان یافتند. بهلول با تمسخر به آنان نگاه می کرد و منتظر بود بداند چرا به سراغش آمده اند. عاقبت وزیر جلو رفت و گفت: مرد جهانگردی به دربار هارون آمده و  معمایی طرح کرده که هیچ کس نتوانسته پاسخ را بیابد.</p><p dir="auto">فقط تا سپیده دم فرصت داریم تا پاسخ  معما را پیدا کنیم.  با ما به دربار بیا و  پاسخ معما را بگو!</p><p dir="auto">عاقبت ، زمان موعود فرا رسید. هارون و مرد جهانگرد در تالار منتظر بودند ناگهان پچ پچ و همهمه ای در تالار پیچید و بهلول در میان جمعی از دانشمندان وارد تالار شد. هارون همین که بهلول را دید فریاد زد. این دیوانه اینجا چه می کند؟ مرد با دیدن بهلول خندید و به هارون گفت: این ژنده پوش دیوانه، عاقلترین و داناترین مرد در شهر توست؟! و دوباره خندید. هارون خشمگین شد و فریاد زد: سوال را بپرس! مرد جهانگرد از جای برخاست و دوباره با عصا دایره ای روی زمین کشید. بهلول پوزخندی زد، جلو رفت، عصا را از دست مرد گرفت و دایره را به دو قسمت تقسیم کرد. مرد دایره ای دیگر کشید. بهلول عصا را گرفت و دایره را به چهار قسمت تقسیم کرد. همه خیره و متعجب به کارهای مرد و بهلول نگاه می کردند و هیچ نمی فهمیدند. مرد روی زمین نشست و پشت دستش را روی زمین گذاشت و انگشتانش را به سوی آسمان گرفت. بهلول در کنارش نشست و دستش را بر عکس او با کف روی زمین گذاشت و پشت دستش را بالا آورد.</p><p dir="auto">ناگهان مرد از جای برخاست و فریاد زد: آفرین، مرحبا، احسنت برتو! سپس به طرف هارون آمد و گفت: شما باید قدر این مرد دانشمند را بدانید و بهترین پاداش ها را به او بدهید. سپس آماده رفتن از تالار شد. هارون گفت: صبر کن تا پاسخ معما را به ما نگویی اجازه ی خروج از قصر را نداری! مرد به بهلول اشاره کرد و گفت: شما او را داریدخود پاسخ را خواهد گفت. و از قصر بیرون رفت. بهلول به وسط تالار رفت و گفت: معمای ساده ای بود. منظور از دایره اول زمین بود. من دایره را به دو قسمت تقسیم کردم معنی آن این بود که زمین به دو نیمکره تقسیم میشود. او دایره دوم را تقسیم کرد و به چهار قسمت آن را تقسیم کردم. یعنی یک قسمت خشکی و سه قسمت زمین آب است.</p><p dir="auto">مرد دستش را روی دایره گذاشت و انگشتانش را بطرف بالا گرفت. منظورش رشد درختان و گیاهان بود. من دستم را برعکس روی زمین نهادم و پشت ان را به بالا گرفتم و با این کار تابش خورشید و بارش باران را نشان دام و به او فهماندم که رشد درختان و گیاهان به این دو بستگی دارد.</p><p dir="auto">همه ی حاضران در تالار با شوق و شادی به او آفرین گفتند. بهلول ردای کهنه و پاره اش را به دوش کشید و به طرف در رفت. هارون گفت: بایست. کجا می روی بیا پاداشت را بگیر.بهلول نگاهی به حاضران کرد و گفت: سکه هایت را به این بیچارگان بده  که از من نیازمندترند و ارام از در خارج شد.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان جالب در مورد منطق]]></title>
      <link>http://medad.io/@oaparto/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gFl/</guid>
      <category><![CDATA[منطق چیست]]></category>
      <category><![CDATA[داستان جالب منطق]]></category>
      <category><![CDATA[منطق]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[ پرتو]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 17:20:05 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-08-09T21:50:05+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8436-73303-1000/73303.png" alt="منطق چیست"/><figcaption dir="auto">منطق چیست</figcaption></figure><p dir="auto">شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟</p><p dir="auto">استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد</p><p dir="auto">می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟</p><p dir="auto">هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !</p><p dir="auto">استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر</p><p dir="auto">آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟</p><p dir="auto">حالا پسرها می گویند : تمیزه !</p><p dir="auto">استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :</p><p dir="auto">خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟</p><p dir="auto">یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !</p><p dir="auto">استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و</p><p dir="auto">کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟</p><p dir="auto">بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !</p><p dir="auto">استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام</p><p dir="auto">عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!</p><p dir="auto">شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم</p><p dir="auto">تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است</p><p dir="auto">استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !</p><p dir="auto">خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی</p><p dir="auto">برگرفته از  <a href="https://bazar4h.ir">بازارچه تحقیقاتی</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان جالب “مارها و قورباغه ها”]]></title>
      <link>http://medad.io/@oaparto/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gFd/</guid>
      <category><![CDATA[داستان مارها و قورباغه]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه مارو قورباغه]]></category>
      <category><![CDATA[مارها و قورباغه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[ پرتو]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 09:18:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-08-08T13:48:12+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8430-73295-1000/73295.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند لک لکها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لک لکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغه ها کردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !؟</p><p dir="auto">منبع:داستانهای شگفت شهید دسغیب</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[نظام آموزشی در کشور تایلند]]></title>
      <link>http://medad.io/@oaparto/%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/gDX/</guid>
      <category><![CDATA[نظام آموزشی تایلند]]></category>
      <category><![CDATA[نظام اموزشی در کشور تایلن]]></category>
      <category><![CDATA[آموطش در تایلند]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[ پرتو]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 14:38:13 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2019-08-07T19:08:13+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-8424-73292-1000/73292.jpg" alt="نظام آموزشی تایلند"/><figcaption dir="auto">نظام آموزشی تایلند</figcaption></figure><p dir="auto">فهرست:</p><p dir="auto">ملاحظات</p><p dir="auto">جمعیت</p><p dir="auto">ارتباطات</p><p dir="auto">تاریخچه آموزشی</p><p dir="auto">سیاستهای آموزشی</p><p dir="auto">ساختار نظام آموزشی</p><p dir="auto">آموزش پیش دبستانی</p><p dir="auto">آموزش پایه</p><p dir="auto">آموزش همگانی</p><p dir="auto">آموزش ابتدایی</p><p dir="auto">آموزش متوسطه</p><p dir="auto">آموزش عالی</p><p dir="auto">آموزش معلمان</p><p dir="auto">آموزش فنی حرفه ای</p><p dir="auto">آموزش غیر رسمی</p><p dir="auto">آموزش راه دور</p><p dir="auto">آموزش بزرگسالان</p><p dir="auto">آموزش زنان</p><p dir="auto">معضلات آموزشی</p><p dir="auto">توسعه آموزشی</p><p dir="auto">اصول و اهداف آموزشی</p><p dir="auto">اولویت ها و علایق آموزشی</p><p dir="auto">قوانین آموزشی</p><p dir="auto">مدیریت آموزشی</p><p dir="auto">بودجه وهزینه های آموزشی</p><p dir="auto">منبع : بازارچه تحقیقاتی</p><p dir="auto"><a href="https://bazar4h.ir/downloads/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86/">لینک منبع </a></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>