<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های مشاور شرکت بیمه در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های مشاور شرکت بیمه در مداد]]></description>
    <link>http://medad.io/@varamin2020/</link>
    <image>
      <url>http://medad.io/Avatar-common150-53118/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87.png</url>
      <title>پست های مشاور شرکت بیمه در مداد</title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Tue, 04 Feb 2020 15:21:40 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="http://medad.io/feed/@varamin2020/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره13]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8713/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwY/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:10:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:40:12+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="blob:https://medad.io/87e2a430-e375-46f6-8fa9-68413e2d7b14" alt=""/></figure><p dir="auto">پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.
</p><p dir="auto">فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد.
</p><p dir="auto">مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آن را خورد.
</p><p dir="auto">او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
</p><p dir="auto">وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
</p><p dir="auto">فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟
</p><p dir="auto">شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم!
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر، یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نکته!
</p><p dir="auto">گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
</p><p dir="auto">حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره12]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8712/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwX/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:09:12 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:39:12+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11864-86008-1000/86008.jpeg" alt=""/></figure><p dir="auto">بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.
</p><p dir="auto">دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و...
</p><p dir="auto">حمامی گفت: این نیز بگذرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد.
</p><p dir="auto">مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دو سال بعد هم خواب دید. این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید. وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است.
</p><p dir="auto">به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای.
</p><p dir="auto">حمامی گفت: این نیز بگذرد.
</p><p dir="auto">مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود.
</p><p dir="auto">مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.
</p><p dir="auto">مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این نیز بگذرد.
</p><p dir="auto">هم موسم بهــار طرب خیـز بگــذرد
</p><p dir="auto">هم فصــل ناملایم پاییــز بگــــذرد
</p><p dir="auto">گر نا ملایمی به تــو کـرد از قضــا
</p><p dir="auto">خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره11]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8711/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwW/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:06:48 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:36:48+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11863-86007-1000/86007.jpeg" alt=""/></figure><p dir="auto">مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
</p><p dir="auto">شبی مرد جوان به استخر آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی هوا مهتاب و بسیارعالی بود و همین برای شنا کافی بود.
</p><p dir="auto">مرد جوان به بالاترین تخته ی مخصوص شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
</p><p dir="auto">ناگهان سایه ی بدنش را در قسمتی از استخر و دیواره ی کنار آن مشاهده نمود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
</p><p dir="auto">آب استخر برای تعمیر خالی شده بود.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره10]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8710/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwV/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:05:54 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:35:54+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="blob:https://medad.io/08803a09-6d8c-42f7-9d21-297cd07d3006" alt=""/></figure><p dir="auto">دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت.
</p><p dir="auto">سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به آلمانی گفتند: چه قدر می گیری، گفت 100هزار دلار.
</p><p dir="auto">گفتند: برای چه؟
</p><p dir="auto">گفت: اگر مُردم برسد به همسرم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به فرانسوی گفتند: چقدر؟
</p><p dir="auto">گفت: 200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">به ایرانی گفتند: چقدر می گیری؟ گفت 300 هزار دلار.
</p><p dir="auto">گفتند چرا؟
</p><p dir="auto">گفت: 100 هزار دلار بابت شیرینی، برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره9]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%879/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwT/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:05:02 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:35:02+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11861-86005-1000/86005.jpeg" alt=""/></figure><p dir="auto">یه روز مسؤول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر می شه.
</p><p dir="auto">غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم … پوووف! منشی ناپدید می شه…
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بعد مسؤول فروش می پره جلو و میگه: « حالا من ، حالا من! … من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنك داشته باشم و تمام عمرم حال کنم »… پوووف! مسؤول فروش هم ناپدید می شه…
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بعد غول به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
</p><p dir="auto">مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نتیجه اخلاقی!
</p><p dir="auto">این که همیشه اجازه بده اول رئیست صحبت کنه !</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره8]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%878/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwS/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:04:10 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:34:10+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11860-86004-1000/86004.jpeg" alt="داستان آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">گویند عارفی قصد حج كرد.
</p><p dir="auto">فرزندش از او پرسید: پدر كجا می خواهی بروی؟
</p><p dir="auto">پدر گفت: به خانه خدایم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پسر به تصور آن كه هر كس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟
</p><p dir="auto">گفت: مناسب تو نیست.
</p><p dir="auto">پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما كجاست؟
</p><p dir="auto">پدر گفت: خدا در آسمان است.
</p><p dir="auto">پسر بیفتاد و بمرد!
</p><p dir="auto">پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم كجا رفت؟
</p><p dir="auto">از گوشه خانه صدایی شنید كه می گفت: تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درك كردی. او به دیدن خدا آمده بود و به سوی خدا رفت!</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره7]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%877/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwR/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:02:56 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:32:56+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11859-86003-1000/86003.jpeg" alt="داستان آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد.
</p><p dir="auto">ابلیس گفت: آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟ فرعون گفت: نه.
</p><p dir="auto">ابلیس به لطایف‌الحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد ماهری هستی.
</p><p dir="auto">ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آن وقت تو با این حماقت، ادعای خدایی می‌کنی؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره6]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%876/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwQ/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:01:59 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:31:59+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11858-86002-1000/86002.jpeg" alt="داستان آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد.
</p><p dir="auto">شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است.
</p><p dir="auto">آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد. شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.
</p><p dir="auto">دیدند از استاد خبری نیست.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">هر طرف را نظر کردند، اثری از استاد نبود .
</p><p dir="auto">یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدم کشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟
</p><p dir="auto">ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه می زند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد. ابوریحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و نویسنده مزدور، از هر کشنده ای زیانبارتر است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره5]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%875/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwP/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 11:00:52 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:30:52+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11857-86001-1000/86001.jpeg" alt="داستان آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت: آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند؟!
</p><p dir="auto">جوان گفت: آری.
</p><p dir="auto">مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی می گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید: او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟
</p><p dir="auto">استاد خندید و گفت: سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی.
</p><p dir="auto">جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید: “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود.
</p><p dir="auto">ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده/شماره4]]></title>
      <link>http://medad.io/@varamin2020/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%874/</link>
      <guid isPermaLink="false">http://medad.io/jwN/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[مشاور شرکت بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 10:59:51 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-02-04T14:29:51+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-11856-86000-1000/86000.jpeg" alt="داستان آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند: ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد.
</p><p dir="auto">یکی از آنها گفت: نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت: خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود. آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست.
</p><p dir="auto">حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید: “شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”
</p><p dir="auto">شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>