<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های من تلاش میکنم پس هستم در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های من تلاش میکنم پس هستم در مداد]]></description>
    <link>https://medad.io/@Pencil/</link>
    <image>
      <url>https://medad.io/Avatar-common150-53454/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85.png</url>
      <title>پست های من تلاش میکنم پس هستم در مداد</title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Thu, 02 Apr 2020 16:05:05 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="https://medad.io/feed/@Pencil/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[یک زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khR/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:50:27 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T14:20:27+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13192-87145-1000/87145.jpg" alt="یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند"/><figcaption dir="auto">یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند</figcaption></figure><p dir="auto">یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف كن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
</p><p dir="auto">پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار كشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یك كتاب قصّه خواند و یك كاردستی هم درست كردیم.
</p><p dir="auto">پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟
</p><p dir="auto">پسر گفت: نه.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد.
</p><p dir="auto">پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كردیم، یاد گرفتیم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند كه از كتاب های آنجا چطور استفاده كنیم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بعد از چندین روز كه پسر می رفت و می آمد و تعریف می كرد، پدر كم كم نگران شد؛ چرا كه می دید در مدرسه پسرش وقت كمی در هفته صرف ریاضی، فیزیك، علوم، و چیزهایی كه از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از آنجایی كه پدر نگران بود كه پسرش در این دروس ضعیف رشد كند، به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیك كار كنم.
</p><p dir="auto">بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نیامده.
</p><p dir="auto">گفتند مریض است !!!
</p><p dir="auto">دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یك بهانه ای آوردند!
</p><p dir="auto">بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی كرد بهانه بیاورد؛ امّا مدیر زیر بار نمی رفت.
</p><p dir="auto">بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف كرد. گفت كه نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می كند كه چرا در مدارس اروپایی این قدر كم درس درست و حسابی می خوانند...؟!
</p><p dir="auto">مدیر پس از شنیدن حرف های پدر كمی سكوت كرد و سپس جواب داد:
</p><p dir="auto">ما هم 70 سال پیش مثل شما فكر می كردیم !!!</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی تاریخی]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khQ/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:49:48 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T14:19:48+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13191-87144-1000/87144.jpg" alt="روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی تاریخی"/><figcaption dir="auto">روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی تاریخی</figcaption></figure><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khP/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:49:19 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T14:19:19+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13190-87143-1000/87143.jpg" alt="غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد"/><figcaption dir="auto">غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد</figcaption></figure><p dir="auto">غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.
</p><p dir="auto">زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.
</p><p dir="auto">زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
</p><p dir="auto">زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
</p><p dir="auto">هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد ...
</p><p dir="auto">زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟
</p><p dir="auto">زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.
</p><p dir="auto">مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم.
</p><p dir="auto">سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
</p><p dir="auto">مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام.
</p><p dir="auto">خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود.
</p><p dir="auto">فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ماهی تابه]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kff/</guid>
      <category><![CDATA[ذهن]]></category>
      <category><![CDATA[مدیریت]]></category>
      <category><![CDATA[مدیر]]></category>
      <category><![CDATA[مدیران]]></category>
      <category><![CDATA[کشور]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 15:59:11 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-23T20:29:11+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13075-87038-1000/87038.jpg" alt="ماهي تابه"/><figcaption dir="auto">ماهي تابه</figcaption></figure><p dir="auto">روزي مردي در جاده مشغول تعمير خودروي خود بود كه ناگهان ماهيگيري كه پشت سر هم ماهي مي‌گرفت توجه او را به خود جلب كرد. مرد متوجه شد كه ماهيگير ماهي‌هاي كوچك را نگه مي‌دارد و ماهي‌هاي بزرگ را در آب مي‌اندازد.
</p><p dir="auto">بالاخره كنجكاوي بر او غالب شد، از ماهيگير پرسيد كه چرا ماهي‌هاي كوچك را نگه مي‌دارد و ماهي‌هاي بزرگ را در آب مي‌اندازد؟
</p><p dir="auto">- مرد ماهیگیر پاسخ داد: واقعاً دلم نمي‌خواهد چنين كاري بكنم ولي چاره‌اي ندارم زيرا ماهي‌ تابه‌ي من كوچك است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نتيجه:
</p><p dir="auto">اگر فنجاني كوچك زير باران نگاه داريد، به اندازه همان فنجان آب به شما مي‌رسد. اگر كاسه بزرگي نگاه داريد. به همان اندازه در آن آب جمع مي‌شود.
</p><p dir="auto">...
</p><p dir="auto">چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرار داده‌ايد؟! ...</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[مدیریت در آنور و اینور]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B1/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfd/</guid>
      <category><![CDATA[مدیریت]]></category>
      <category><![CDATA[مدیر]]></category>
      <category><![CDATA[مدیران]]></category>
      <category><![CDATA[کشور]]></category>
      <category><![CDATA[پیشرفت]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 15:57:41 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-23T20:27:41+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13074-87037-1000/87037.jpg" alt="مديريت در آنور و اينور"/><figcaption dir="auto">مديريت در آنور و اينور</figcaption></figure><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می‌شود.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: موفقیت مدیر سنجیده نمی‌شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: مدیران بعضی وقت ها استعفا می‌دهند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: عشق به خدمت مانع از استعفا می‌شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترین‌های کشور است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می‌گردند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می‌گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می‌شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده‌ای نکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می‌شود و پست مدیریت جدید می‌گیرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می‌شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می‌کنند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی‌کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می‌شوند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می‌دهند و با برخی مصاحبه می‌کنند.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می‌کنند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می‌گیرند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: همه می‌دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: مدیران انسان‌های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">كشورهاي پيشرفته: مدیر فعال‌ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان.
</p><p dir="auto">كشورهاي در حال پيشرفت: مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان
</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[تلفن و طلاق]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D9%88-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kb0/</guid>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
      <category><![CDATA[داستان خوب]]></category>
      <category><![CDATA[داستان جذاب]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 10:30:24 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-19T14:00:24+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12985-86947-1000/86947.jpg" alt="داستان کوتاه آموزنده"/><figcaption dir="auto">داستان کوتاه آموزنده</figcaption></figure><p dir="auto">فردا آخرین روز دادگاه طلاقشان بود. قاضی دادگاه گفته بود: تا فردا صبح بروید فکراتون رو بکنید، هر کدامتان فکر کردید هنوز هم می تونید همدیگر رو دوست داشته باشید، به اون یکی تلفن کنه، اگر با هم تماس نگرفتین ساعت نه فردا اینجا باشید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">حالا زن با دختر 16 ساله اش در خانه بود و مرد شب را در شرکتی که مدیر عاملش بود، گذراند.
</p><p dir="auto">وقتی فکر کرد باورش شد که به زنش خیلی ظلم کرده، به همین خاطر تلفن را برداشت و شماره منزل را گرفت، یک بار، دو بار... ده بار گرفت.
</p><p dir="auto">تلفن زنگ می خورد اما کسی گوشی را بر نمی داشت. مرد عصبی شد: لابد شماره منو دیده که گوشی را بر نمی دارد... به درک.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زن اما... لحظه ای چشم از تلفن بر نداشت و دعا می کرد که مردش تلفن بزند، اما صدای زنگ تلفن در نیامد، او خبر نداشت که دخترش از دست مزاحمان تلفنی، دو شاخه را از پریز کشیده!</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[پیر زن و خدا]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/jXw/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 16:18:46 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-12T19:48:46+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12788-86833-1000/86833.jpg" alt="من تلاش میکنم پس هستم"/><figcaption dir="auto">من تلاش میکنم پس هستم</figcaption></figure><p dir="auto">پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟
</p><p dir="auto">خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پیر زن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
</p><p dir="auto">چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیر زن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.
</p><p dir="auto">پیر زن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟
</p><p dir="auto">خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[پیر مرد باز نشسته]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/jWS/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 06:05:41 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-12T09:35:41+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12763-86825-1000/86825.jpeg" alt="من تلاش میکنم پس هستم"/><figcaption dir="auto">من تلاش میکنم پس هستم</figcaption></figure><p dir="auto">یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.
</p><p dir="auto">حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
</p><p dir="auto">بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان آموزنده]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/jWG/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 22:08:04 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-11T01:38:04+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12753-86814-1000/86814.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت: خواهش می کنم بیا و مرا اهلی کن!
</p><p dir="auto">شازده کوچولو گفت: دلم می خواهد، ولی خیلی وقت ندارم. باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.
</p><p dir="auto">روباه گفت: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
</p><p dir="auto">شازده کوچولو گفت: چه کار باید بکنم؟
</p><p dir="auto">روباه جواب داد: باید خیلی حوصله کنی. اول کمی دور از من این جور روی علفها می نشینی. من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی. زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. اما تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی ...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت: آه ! ... من گریه خواهم کرد. شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی اهلیت کنم.
</p><p dir="auto">روباه گفت: درست است.
</p><p dir="auto">شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد.
</p><p dir="auto">روباه گفت: درست است.
</p><p dir="auto">-پس حاصلی برای تو ندارد.
</p><p dir="auto">-چرا دارد رنگ گندم زارها ... سپس گفت: برو دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت: شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه من هم مثل شما بود. روباهی بود شبیه صد هزار روباه دیگر. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
</p><p dir="auto">گلها سخت شرمنده شدند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شازده کوچولو باز گفت: شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی میرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند. ولی او به تنهایی از همه شما سر است، چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام، چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام( جز دو سه کرمبرای پروانه شدن) چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سپس پیش روباه برگشت و گفت: خداحافظ.
</p><p dir="auto">روباه گفت: خداحافظ. راز من اینست و بسیار ساده است:
</p><p dir="auto">فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها با چشم سر پنهان است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
</p><p dir="auto">روباه باز گفت: همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
</p><p dir="auto">شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام.
</p><p dir="auto">روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی ...
</p><p dir="auto">شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:من مسئول گلم هستم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کتاب: شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری - ترجمه ابوالحسن نجفی</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان کوتاه آموزنده]]></title>
      <link>https://medad.io/@Pencil/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14-15-16-17-18-19-20/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/jVM/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 19:27:46 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-07T22:57:46+03:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-12715-86780-1000/86780.jpg" alt="من تلاش میکنم پس هستم"/><figcaption dir="auto">من تلاش میکنم پس هستم</figcaption></figure><p dir="auto">دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟
</p><p dir="auto">یک دفعه کلاس از خنده ترکید. بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند: اما، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
</p><p dir="auto">آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیدا به او علاقه مندم.
</p><p dir="auto">چند سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
</p><p dir="auto">روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
</p><p dir="auto">همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>