<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های داستان ها در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های داستان ها در مداد]]></description>
    <link>https://medad.io/@dastanak/</link>
    <image>
      <url>https://medad.io/Avatar-common150-10183/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7.png</url>
      <title>پست های داستان ها در مداد</title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Mon, 18 Jun 2018 10:18:53 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="https://medad.io/feed/@dastanak/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت پایانی)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-2652/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/cxL/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من قسمت 3]]></category>
      <category><![CDATA[رمان رمز آلود]]></category>
      <category><![CDATA[هیجان و ترس]]></category>
      <category><![CDATA[رمان عاشقانه و درام]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 11 May 2018 19:21:15 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-11T23:51:15+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2652-41541-2000/41541.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">چشمامو باز کردم، تمام وجودم خسته بود و هیچی نمی فهمیدم و فقط می خواستم داداشمو ببینم و <strong>بفهمم که این یک دروغ بزرگه</strong>.
</p><p dir="auto"><strong>سرمم تموم شده بود</strong>، خواهر پدرام پرستار رو صدا کرد و پرستار اومد داخل.
</p><p dir="auto">به هزار قسم و آیه راضی شد که بتونم<strong> برم سردخونه و داداشم رو ببینم</strong>.
</p><p dir="auto">پا شدم و لنگان لنگان همراه با پرستار و خواهر پدرام رفتیم.
</p><p dir="auto">در باز شد و <strong>یک جسد رو کشیدن بیرون</strong>، پارچه روی جسد رو کشیدن کنار
.</p><p dir="auto">چشمام تار شد دوباره،<strong> آیلین اونجا 10 سال پیرتر شد</strong>، آخه داشت داداششو نگاه میکرد که رو تخته و نفس نمیکشه، داداششو داشت میدید که تو جوونیش ناکام موند، <strong>داداشی که همه دنیاش بود</strong>.
</p><p dir="auto"><strong>بدنش سوخته بود</strong> و به سختی قابل شناسایی بود اما من داداشمو میشناسم، زندگیم رو میشناسم.
</p><p dir="auto">من دو تا مرد رو تو زندگیم اندازه خدا دوست داشتم یکی بابام و یکی داداشم، خدا گرفتش ازم، <strong>عدالتش در حق ما خوب عمل نکرد</strong>، با گرفتن زندگی اون آیلینم مرد، روحش ازش گرفته شده بود.
</p><p dir="auto">نمیفهمیدم چیکار میکنم، <strong>عقب عقب راه رفتم و شروع کردم به دویدن</strong>.
</p><p dir="auto">فقط میدویم و مقصدم معلوم نبود.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2652-41542-1000/41542.jpg" alt="ترس بزرگ من قسمت 6"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من قسمت 6</figcaption></figure><p dir="auto">بدو بدو میرفتم و روسریم از سرم افتاده بود.
</p><p dir="auto">خواهر پدرام با هزار خواهش و التماس بالاخره منو نگه داشت و بیچاره نفس به نفس <strong>پشت سر من میدوید</strong> که اتفاقی واسم نیفته اما نمیدونست که <strong>بدترین اتفاق زندگیم رخ داده</strong> و بیشتر از اون دیگه نیست که سرم بیاد.
</p><h2 dir="auto"> شب شد
 </h2><p dir="auto">با استرس زیاد شماره بابام رو گرفتم.
</p><p dir="auto">آخه چطور بهش میگفتم پسر بزرگش دیگه تو این دنیا نیست، چطوری داغی که به خاطر خواهرش رو دلش مونده بود این بار به خاطر بچه اش <strong>دو برابر بشه</strong>؟ چطوری میتونست اون همه نقشه هایی که واسه آینده آرمان داشت رو خراب کنه؟
</p><p dir="auto">تماس برقرار شد و بوق خورد.
</p><p dir="auto">+ الو جانم آیلین جان، خوبی؟ الان اومدیم بالا سر عمه فاطمه ات <strong>حالش خوبه</strong> میخوای باهاش صحبت کنی؟
</p><p dir="auto">. باباجون..
</p><p dir="auto">+ جانم بابا<strong> چرا صدات گرفته</strong>؟
</p><p dir="auto">. بابایی
</p><p dir="auto">+ جانم آیلین جانم نمیخوای بگی چت شده
؟</p><p dir="auto">. کی میاین؟
</p><p dir="auto">+ شاید یه هفته دیگه بابا جان
</p><p dir="auto">. میشه بدی مامان گوشی رو
</p><p dir="auto">+ باش دخترم صبر کن
</p><p dir="auto">گفتم مامانم باهام راحت تره بهتر میتونم قانع کنمش که <strong>زودتر بیان</strong>
.</p><p dir="auto">مامان گلرخ گوشی رو گرفت
.</p><p dir="auto">+ الو سلام مامان جان حالت خوبه؟ آرمان چطوره؟
</p><p dir="auto">. مامان بیاین ایران
</p><p dir="auto">+ سلامِت کو دخترم؟ نمیشه باید وایستیم تا عمه ات کامل خوب بشه
</p><p dir="auto">. مامان گفتم بیاین ایران، زندگیم خراب شد، همین امروز پاشین بیاین
.</p><p dir="auto">اینو گفتم مامانم یکم مِن مِن کرد و زد زیر گریه آخه طاغتش خیلی کم بود با کوچکترین اخم بچه هاش دلش میشکست.
</p><p dir="auto">+ چی شده مامان؟ بگو دخترم؟
</p><p dir="auto">. مامان همین امروز پا میشین میاین
</p><p dir="auto">+ بگو دختر نگرانم کردی
</p><p dir="auto">زدم زیر گریه و صحبتام داخل گریه هام و اشک ریختنام گم شد.
</p><p dir="auto">+ باش دخترم فردا بابات بلیط میگیره و می یایم
</p><p dir="auto">. مامان دیره <strong>همین امروز</strong>
</p><p dir="auto">+ باش دخترم همه تلاشمونو میکنیم امروز بلیطا رو بگیریم اگه شد <strong>با اولین پرواز می یایم
.</strong></p><p dir="auto">. مامان می یاین مشهد نه تهران
</p><p dir="auto">+ دختر چی شده
</p><p dir="auto">. همین که گفتم فقط <strong>خودتونو سریع برسونید</strong>
.</p><p dir="auto">تلفن رو قطع کردم چون نخواستم پشت گوشی چیزی بفهمه
</p><p dir="auto">اون شب، واسه من جهنم بود.
</p><p dir="auto"><strong>هر طور بود گذشت.
</strong></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2652-41543-1000/41543.jpg" alt="رمان درام"/><figcaption dir="auto">رمان درام</figcaption></figure><p dir="auto">یک روز دیگه با کلی خواهش و تمنا خواستیم که تو سردخونه بمونه که مامان و بابا برسن.
</p><p dir="auto">بعد از ظهر بود که تماس گرفتن که سوار هواپیما شدن و <strong>فردا میرسن تهران</strong>.
</p><p dir="auto">اون روز هم با کلی درد و غصه گذشت.
</p><p dir="auto">ساعت 9 صبح بود که مامان و بابا رسیدن.
</p><p dir="auto">چطوری بهشون خبر مرگ جگر گوششون رو میدادم؟
</p><p dir="auto">زنگ زدم و گفتم که کجا همو ببینیم.
</p><p dir="auto">خواهر پدرامم اومد که منو همراهی کنه تو این اتفاق
.</p><p dir="auto">رفتیم فرودگاه و دیدمشون.
</p><p dir="auto">قربون مامانم بشم که تا منو دید<strong> بدو بدو اومد و شروع کرد به بوسیدن و بغل کردن من</strong> چون ریخت و قیافه ام کلا بهم ریخته بود.
</p><p dir="auto">+ چی شده دخترم، چی تو رو به این روز درآورده؟ داداشت کو چرا نیومده؟
</p><p dir="auto">دیگه نتونستم دووم بیارم، درد من از اونا کمتر نبود و بیشترم بود.
</p><p dir="auto">. مامان آرمانت، آرمانم ..
</p><p dir="auto">+ آرمان چی دختر
</p><p dir="auto">. مامان کاش من بودم به جاش، کاش این روز رو آرمان بود میدید نه من، کاش به جاش من بودم
</p><p dir="auto">+ چرا میگی بود؟ چی شده
؟</p><p dir="auto">دو هزاریش افتاده بود و یه چیزایی گرفته بود اما نمیخواست باور کنه
</p><p dir="auto">داغ فرزند چیز کمی نیست.
</p><p dir="auto">دو تا دستش رو محکم زد تو سرش و پیشونیش و <strong>نشست رو زمین و جیغ و داد میکرد</strong>
.</p><p dir="auto">بابام از دور داشت تماشا میکرد و این اتفاق رو که دید سریع دوید و اومد.
</p><p dir="auto">از زبون مامانم فهمید
 قضیه رو.</p><p dir="auto">آروم رفت یه گوشه و مثل آدمای<strong> افسرده فقط نشست و هیچی نمیگفت
</strong></p><p dir="auto"><strong>چقدر این صحنه آشنا بود...
</strong></p><p dir="auto">با هزار خواهش و التماس خواهر پدرام و گریه و زاری کردن مامانم و من بالاخره گریه کردن هامون تموم شد.
</p><p dir="auto">رفتیم بیمارستان و مامان و بابا رفتن به دیدار داداشم.
</p><p dir="auto">پدرام اومد پیشم و قضیه رو واسم توضیح داد.
</p><p dir="auto">شبی که آرمان رفته بود بیرون، داشته میومده پیش پدرام که<strong> برای کارای پایان نامه پدرام</strong> یه سری کارها رو انجام بدن چون خیلی مهم بوده و<strong> زمانش میگذشته </strong>دیگه همون شب آرمان راهی شده بود.
</p><p dir="auto">تو مسیر بوده که تلفنش رو درآورده و خواسته <strong>ویدیو مسیج تلگرام بسازه</strong> و واسه پدرام بفرسته.
</p><p dir="auto">گوشی رو دستش میگیره و ویدیو رو میگره و در حال فرستادن بوده که ...
</p><p dir="auto"><strong>ماشین آرمان از روی پل کامل پرت میشه داخل بزرگراه.
</strong></p><p dir="auto">عکسای ماشینش رو بهم نشون داد، هیچی دیگه از اون ماشین نمونده بود.
</p><p dir="auto">ویدیو مسیج رو بهم نشون داد.
</p><p dir="auto">ویدیو رو پلی کرد.
</p><p dir="auto">چهره دلنشین و مهربون داداشم نمایان شد.
</p><p dir="auto">آهنگ سلطان قلبها داشت داخل ماشین پخش میشد و<strong> آرمان همراه با اون سوت میزد و همراهی می کرد</strong>.
</p><p dir="auto">صدای سوت لعنتی که تمام وجودمو در بر میگرفت! <strong>تازه داشتم به همه چیز پی میبردم</strong>.
</p><p dir="auto">+ چطوری پدرام پدرسوخته؟ باعث شدی خواهرمو خونه تنها بزارم و بیام پیش تو. یادت باشه جبران میکنی واسم.
</p><p dir="auto">تا اینجا پخش شد و من صدای نازنین آرمان رو میشنیدم و بعدش ...
</p><p dir="auto">فقط صدای فریاد آرمان و برخورد سخت ماشین و بعد <strong>انفجار</strong>.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2652-41545-1000/41545.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">گوشیش از پنجره ماشین افتاده بود بیرون و یک دقیقه پر شده بود و ویدیو برای پدرام ارسال شده بود.
</p><p dir="auto">پدرام گفت که همون شب با چندین شماره و همچنین شماره آرمان با من و خونه تماس گرفته اما کسی جواب نداد.
</p><p dir="auto">منم شماره همه دوستای تهرانی آرمان رو گرفته بودم و به فکرمم خطور نمیکرد که بخواد بیاد مشهد پیش پدرام که بخوام شماره اون رو بگیرم و پدرامم گوشی آرمان رو سایلنت کرده بود.
</p><p dir="auto"><strong>روزخاک سپاری شد.
</strong></p><p dir="auto">تموم وجود آیلین با آرمان به خاک سپرده شد، مامان گلرخ دیگه لبخند نداشت، بابا دیگه شجاعت قبل رو نداشت و افسردگی گرفته بود.
</p><p dir="auto">ترس بزرگ من اتفاق افتاد. خانوادم از هم پاشید، دل ها از هم دور شد و آیلین تمام نقشه هاش واسه عمه شدن و به وجود اومدن یک خانواده گرم و صمیمی رو همراه با داداشش دفن کرد.
</p><p dir="auto"><strong>6 ماهه که میگذره</strong>، بابام تحت درمانه و هنوز افسردگیش خوب نشده.
</p><p dir="auto">مامانم هرروز صبح اتاق آرمان رو مرتب میکنه و گرد گیری میکنه.
</p><p dir="auto">آیلینم کم نمیزاره و کمکش میکنه.
</p><p dir="auto">هنوزم که میرم سر قبرش باورم نمیشه، انگار داداشم اونجا منتظر منه.
</p><p dir="auto">هر بار که میرم خاکش رو میبوسم به یاد بوسه ای که اون شب روی گونه هام نشوند.
</p><p dir="auto">آرمان رفت اما همراه خودش<strong> قلب آبجیش رو با خودش برد</strong> و آیلین دیگه اون دختر ناز نازی قبلی نبود.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2652-41544-1000/41544.jpg" alt="زندگیم مثل یک شب بی پایان بود که هرگز نمیخواست روشنی روز رو به خودش ببینه"/><figcaption dir="auto">زندگیم مثل یک شب بی پایان بود که هرگز نمیخواست روشنی روز رو به خودش ببینه</figcaption></figure><p dir="auto">زندگی شاد میخوام، برادرم آرمان رو میخوام، دیگه نمیتونم، دیدن مامانم تو این وضع سخته، بابام رو نمیتونم اینطور شکسته ببینم.
</p><p dir="auto"><strong>تیغ رو بر میدارم و روی تختم دراز میکشم</strong>.
</p><p dir="auto">میکشم رو رگم به امید دیدن دوباره ی آرمان، به امید دیدن اتفاقای بهتر.
</p><p dir="auto">روی تخت  انگار <strong>یه چیز محکم منو گرفته بود</strong> و نمیزاشت حرکت کنم.
</p><p dir="auto">پاهام قفل شده بودند به تخت، <strong>حتی نمیتونستم کسی رو صدا بزنم </strong>و زبونم بند اومده بود.
</p><p dir="auto"><strong>چشام سیاهی رفت</strong>.
</p><p dir="auto">آرمان رو میدیدم که با لبخند از در وارد شد; دستم رو گرفت و همراه خودش منو برد.
</p><p dir="auto">برد جایی که دیگه همیشه کنار خودم دارمش.
</p><p dir="auto">ترس بزرگ من، منو از پا درآورد و زندگیم رو نابود کرد.
</p><p dir="auto">ترس بزرگ من، من رو به هیچ رسوند.
</p><p dir="auto">ترس بزرگ من اتفاق افتاد.</p><hr/><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-5-2651/">قسمت قبل</a> &gt;&gt;</p><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.
</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت 5)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/cxK/</guid>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام]]></category>
      <category><![CDATA[رمان عاشقانه]]></category>
      <category><![CDATA[ترس بزرگ من قسمت 5]]></category>
      <category><![CDATA[رمان جالب و خواندنی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 11 May 2018 12:13:25 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-11T16:43:25+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41523-2000/41523.jpg" alt="رمان ترس بزرگ من قسمت پنجم"/><figcaption dir="auto">رمان ترس بزرگ من قسمت پنجم</figcaption></figure><p dir="auto">آرمان وسایل مامان و بابا رو تو ماشین گذاشت و همگی به سمت فرودگاه حرکت کردیم.
</p><p dir="auto">بین راه سوار ماشین بودیم که من و مامان صندلی عقب و بابا هم صندلی جلو نشسته بود، من از پنجره داشتم بیرون رو نگاه میکردم و اصلا ذهنم یه جای دیگه بود که یهو چشمم به آینه بغل ماشین آرمان افتاد.
</p><p dir="auto">دیدم چیزی داره نور میزنه از داخل آینه، کاملا حواسم رو بردم سمت آینه اون نور.
</p><p dir="auto">انگار یک چراغ قوه رو گرفته باشی روی آینه فقط <strong>نور انعکاس میداد </strong>و هیچ چیز دیگه ای نشون نمیداد.
</p><p dir="auto">همینطور داشتم نگاه میکردم که نور<strong> کم کم محو شد</strong> و یهو صحنه یه ماشین رو نشون داد که <strong>به طور وحشتناکی</strong> از روی یک پل پرت شد داخل یک بزرگراه و انفجار شدیدی رخ داد.
</p><p dir="auto">همزان <strong>صدای خیلی مهیبی</strong> توی سرم شروع شد، صدای جیغ، صدای فریاد، صدای گریه و هرچی که بتونم رو اسم اون صدا بزارم.
</p><p dir="auto"><strong>جیغ ها بیشتر میشد </strong>و سوت های وحشتناکی که قبلا میشنیدم هم بهشون اضافه میشد.
</p><p dir="auto">سرگیجه گرفته بودم و انگار فقط من تنها داخل ماشین بودم و هیچ کس دیگه ای نبود.
</p><p dir="auto">نمیدونم چه اتفاقی داشت میفتاد!
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41524-1000/41524.jpg" alt="رمان درام"/><figcaption dir="auto">رمان درام</figcaption></figure><p dir="auto">یهو شروع کردم به داد زدن، داد زدن هایی که توجه ماشین های دیگه رو هم جلب کرد به سمت ماشین ما جیغ های خیلی بلندی میکشیدم ولی انگار کنترلش دست خودم نبود، نمیدونم از ترس بود، اضطراب یا هرچیز دیگه ای ولی احساس خیلی بدی به همراه داشت.
</p><p dir="auto"><strong>یهو به خودم اومدم</strong> که دیدم سرم روی پاهای مامانمه و آرمان ماشین رو زده کنار و بالا سرم ایستاده.
</p><p dir="auto">حرکت کردم و نشستم. دنیا تیره و تار بود واسم، مامان و بابا گفتن <strong>بریم بیمارستان</strong> اما من با همون حال خراب ممانعت کردم و گفتم اول بریم که شما از پرواز عقب نمونید. با اسرار های من و انکار های اونا بالاخره قبول کردن، اما قول گرفتن که بعدش سریعا با آرمان بریم بیمارستان که قبول کردم.
</p><p dir="auto">دیگه برام عادی شده بود اون وضعیت.
</p><p dir="auto">به فرودگاه رسیدیم و سر موقع هواپیما حرکت کرد.
</p><p dir="auto">با آرمان داشتیم برمیگشتیم که بریم بیمارستان که من با اسرار خیلی زیاد دیگه آرمان رو راضی کردم که بریم خونه و یکم استراحت کنم خوب میشم.
</p><hr/><h2 dir="auto"> <strong>روز نحس زندگیم
 شروع شد</strong> </h2><p dir="auto">از خواب پا شدم، دو روزی بود که مامان و بابا رفته بودن.
</p><p dir="auto">گوشیم رو چک کردم، <strong>25 تماس بی پاسخ</strong> از آرمان و چند تماس بی پاسخ از شماره های ناشناس
.</p><p dir="auto">بی مقدمه شماره آرمان رو گرفتم ولی هرچی بوق میخورد <strong>کسی جواب نمیداد</strong>.
</p><p dir="auto">سریع شماره دوستای آرمان رو از داخل دفترچه تلفن پیدا کردم و به همشون زنگ زدم اما هیچکدوم نمیدونستن  آرمان کجاست.
</p><hr/><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41525-1000/41525.jpg" alt="رمان درام و زیبا"/><figcaption dir="auto">رمان درام و زیبا</figcaption></figure><h2 dir="auto"> شب قبل
 </h2><p dir="auto">شام رو درست کردم و آرمان رو صدا زدم که بیاد با هم شام بخوریم.
</p><p dir="auto">اومد، با اشتها شام رو خورد و پاشد <strong>رو گونه هام رو بوسید</strong> و به سمت اتاقش در جهت راه پله ها حرکت کرد.
</p><p dir="auto">تعجب کرده بودم چون آرمان با اینکه هوامو خیلی داشت اما هیچوقت <strong>از این کارا نمیکرد</strong>، پا شدم مشغول جمع کردن و شستن ظرفا شدم.
</p><p dir="auto">وسط ظرف شستن بود که از پشت سرم <strong>صدای آرمان رو شنیدم</strong>.</p><p dir="auto">+ آیلین من دارم میرم بیرون و امشب باید حتما خودمو برسونم به یه جایی، ببخشید که تنهات میزارم اما مهمه
.</p><p dir="auto">. اما کجا آرمان این موقع شب
؟</p><p dir="auto">+ مهمه آبجی، مواظب خودت باش ..
.</p><p dir="auto">اینو گفت و با نگاه مهربونی که هنوز به یاد دارم ازم <strong>خداحافظی کرد و رفت</strong>.
</p><hr/><p dir="auto">با نگرانی که تمام وجودمو در بر گرفته بود <strong>رفتم سمت تلفن خونه</strong> دیدم اونم پر از تماس بی پاسخ از طرف شماره آرمانه.
</p><p dir="auto">دیگه نمیدونستم چکار کنم، از چشمام همینطور اشک میومد پایین.</p><p dir="auto">خدایا آخه چی شده؟ چرا هیچ کسی جواب تلفن رو نمیده!؟ چرا این همه تماس بی پاسخ اونم از ساعت 3 نصفه شب چی شده مگه ...
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41526-1000/41526.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto"><strong>دو ساعت گذشت، گوشیم زنگ خورد.
</strong></p><p dir="auto">برداشتم،<strong> پدارم بود دوست آرمان</strong>.
</p><p dir="auto">. الو
</p><p dir="auto">دیدم صدای گریه میاد
</p><p dir="auto">. الو آقا پدارم تو رو خدا بگین از آرمان خبر دارین؟ از صبح تا الان دارم از نگرانی میمیرم
، معلوم نیس کجا رفته، گوشیم جواب نمیده.</p><p dir="auto">+ آرمان ...
</p><p dir="auto">. آرمان چی ؟؟
</p><p dir="auto">+ آرمان داداشم 
...</p><p dir="auto">. بگو آقا پدارم نفسم بند اومد
.</p><p dir="auto">+ آرمان داداشم ... آیلین خانم آروم باشین و سریع پاشین بیاین <strong>بیمارستان امام رضا توی مشهد</strong>
.</p><p dir="auto">. مشهد؟ چرا؟ چی داری میگی آقا پدارم، زندگیم رو سرم خراب شد بگو چی شده لعنتی
!</p><p dir="auto">+ آیلین خانم به خودتون مسلط باشین و سریع پاشین <strong>با اولین پرواز بیاین اینجا
</strong>.</p><p dir="auto">. آقا پدارم درک کن، داداشم از دیشب رفته و خبری ازش نیست بگو چی شده
؟</p><p dir="auto">+ پاشین بیاین، خودش بهتون میگه; <strong>فقط سریعتر</strong>
!</p><p dir="auto"><strong>قطع شد تلفن
</strong></p><p dir="auto">داشتم دیوونه میشدم، سریع شماره دوستم محدثه که <strong>تو آژانس هواپیمایی</strong> کار میکرد رو گرفتم، خواستم سریع تر واسم یه کاری بکنه که بهم گفت یه ساعت دیگه پرواز تهران مشهد هست و باید برم سریع تر خودمو برسونم اونجا که کارای بلیط و موارد دیگش رو خودش برام انجام بده.
</p><p dir="auto">با همون حالت پریشون خودم بدون هیچ آرایشی و یک<strong> چهره کاملا ماتم زده </strong>سریع اسنپ گرفتم و خودم رو رسوندم فرودگاه.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41527-1000/41527.png" alt=""/></figure><p dir="auto">به لطف محدثه سوار هواپیما شدم و راحت <strong>به مشهد رسیدم</strong>، انگار تمام کائنات دست به دست هم داده بودن که من سریع تر به داداشم آرمان برسم.
</p><p dir="auto">تو دلم میگفتم <strong>بزار برسم اونقدر سرش دادم بزنم </strong>که دیگه هوس نکنه آجی یکی یدونه اش رو برنجونه.
</p><p dir="auto">همین چیزا تو دلم بود که از فرودگاه یه آژانس گرفتم واسه بیمارستان امام رضا و سریع خودم رو رسوندم اونجا.
</p><p dir="auto">تماس گرفتم با پدرام و پدرام با همون حالت آشفته گفت برم فلان جا وایسم که منو ببینه.
</p><p dir="auto">دیدم<strong> پدارم با یک دختری</strong> دارن به سمتم میان.
</p><p dir="auto">سریع به سمتشون حرکت کردم بی مقدمه گفتم داداشم کجاست؟ میخوام ببینمش.
</p><p dir="auto">پدرام دستاشو برد سمت سرش و محکم زد به پیشونیش و رفت اونور ایستاد.
</p><p dir="auto">دختری که خودش رو <strong>خواهر پدرام معرفی کرد</strong> منو آروم تو بغلش فشرد و گفت بیا بریم یه آبی به صورتت بزن.
</p><p dir="auto">هولش دادم اونور، دیگه نمیفهمیدم چی از دهنم در میومد فقط میخواستم که منو ببرن پیش آرمان.
</p><p dir="auto">+ آیلین خانوم
</p><p dir="auto">. آقا پدرام به هرکی میپرستی قسم میدمت اگه نگی به خدا نمیگذرم ازت.
</p><p dir="auto">+ آرمان ... آرمانم، دوست دبیرستانیم، احمق خودم ..
.</p><p dir="auto">. چی شده آقا پدارم
</p><p dir="auto">+ <strong>آرمان آسمونی شد
</strong></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41528-1000/41528.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">چی، یعنی چی که آرمان آسمونی شد!؟ <strong>خدایا اینا دارن چی میگن</strong>!؟ داداشی من دیشب با اون لبخند مهربونش منو بوسید و رفت، گفت سریع برمیگرده.
</p><p dir="auto">مگه اون نامرد به من قول نداده بود مواظبم باشه
.</p><p dir="auto">مگه اون قرار نبود همیشه لبخند رو لبام نگه داره
.</p><p dir="auto">الان که اون دنیا رو رو سرم خراب کرد، دلیل زندگی کردنمو ازم گرفت ...
</p><p dir="auto"><strong>افتادم بیهوش رو زمین.
</strong></p><hr/><p dir="auto">چشمام به سختی باز شدن، دیدم <strong>سرم به دستم وصله</strong>.
</p><p dir="auto">سرم رو به سمت چپ چرخودنم دیدم خواهر پدرام کنار سرمه داره دست میکشه رو سرم و نوازش میکنه.
</p><p dir="auto">به خودم اومدم به یادم اومد چی شده
.</p><p dir="auto"><strong>من باید آرمان رو میدیدم</strong>، باید بهم میگفت این یک شوخی خیلی بده که پدرام با من کرده، باید میگفت قول هایی که بهم داده همشون راست بوده.
</p><p dir="auto"><strong>پا شدم</strong>، محکم سِرُم رو از دستم کشیدم، خواهر پدرام نگران رفت و پرستار رو خبر کرد.
</p><p dir="auto">سرم رو کشیدم یه سرگیجه خاصی بهم دست داد ولی با این حال حرکت کردم و پام رو از رو تخت گذاشتم رو زمین.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2651-41529-1000/41529.jpg" alt=""/></figure><p dir="auto">به زور پاشدم، کج و کوله راه میرفتم و <strong>رسیدم به در اتاق</strong> که دیدم پرستار با خواهر پدرام اومدن تو.
</p><p dir="auto">منو گرفتن که با جیغ های بلند که توجه هرکسی رو جلب میکردن<strong> التماسشون میکردم </strong>که منو ببرن پیش آرمان.
</p><p dir="auto">پرستار بهم با جدیت و حالت محکمی گفت تا سرمت تموم نشده و حالت کامل جا نیومده <strong>نمیتونی بری</strong>.
</p><p dir="auto">به زور منو برگردوندن روی تخت.
</p><p dir="auto"><strong>آمپول آرام بخش و بیهوشی زدن</strong> و فقط صدای پدرام تو گوشم بود.
</p><p dir="auto">آرمان آسمونی شد</p><p dir="auto">آرمان آسمونی شد</p><p dir="auto">آرمان آسمونی شد
</p><p dir="auto"><strong>چشام بسته شد
 و به خواب نا خواسته ای رفتم.</strong></p><hr/><p dir="auto">برای دیدن قسمت های دیگر رمان و همچنین خواندن رمان ها و داستان های دیگر بر روی نام نویسنده کلیک کنید.
</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-پایانی-2652/">قسمت بعد</a>  &lt;&lt;</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-4-2611/">قسمت قبل</a>  &gt;&gt;</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت 4)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/cwN/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من]]></category>
      <category><![CDATA[رمان رمز آلود]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام]]></category>
      <category><![CDATA[رمان خواندنی و زیبا]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2018 17:36:51 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-29T22:06:51+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2611-41372-2000/41372.jpg" alt="رمان ترس بزرگ من، قسمت 4"/><figcaption dir="auto">رمان ترس بزرگ من، قسمت 4</figcaption></figure><p dir="auto">فقط میخواستم که برم خونه، <strong>سرگیجه خیلی شدیدی گرفته بودم</strong> اما صدای آرمان بود که کم کم منو به حالت آروم برگردوند و<strong> بهم آرامش میداد </strong>.
</p><p dir="auto">چه خوبه که آدم یه برادر بزرگتر از خودش داشته باشه و بدونه که همیشه یکی پشتش هست و ازش حمایت میکنه در هر موقعیتی.
</p><p dir="auto">هه، حقم داشتم اینطوری فکر کنم، <strong>از آینده و بلایی که قرار بود سرمون بیاد اصلا خبر نداشتم </strong>و حتی بهش فکرم نمیکردم، الهامات بیشتر و بیشتر میشد اما من بی توجه نسبت به اونها بودم.
</p><hr/><p dir="auto">چشمام رو باز کردم، <strong>چند روزی</strong> از اون روز وحشتناک گذشته بود و من آرامش بیشتری داشتم، دیگه از اون روز تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم و کاملا عادی بودم.
</p><p dir="auto">پا شدم و رفتم طبقه پایین به سمت آشپز خونه و رفتم طبق معمول سر یخچال، در یخچال رو باز کردم تا آب بردارم  و بخورم با صدای مامان گلرخ سرم رو برگردوندم.
</p><p dir="auto">+ آیلین جان مامان بیا میخوام باهات <strong>یکمی حرف بزنم</strong>
.</p><p dir="auto">. چی شده مامان؟
</p><p dir="auto">+ بیا بشین رو صندلی بهت میگم
.</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2611-41373-1000/41373.jpg" alt="ترس بزرگ من"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من</figcaption></figure><p dir="auto">نشستم رو صندلی و ذهنم خیلی درگیر این بود که مامان میخواد چی بگه آخه واقعیتش <strong>هیچوقت اینطوری منو صدا نکرده بود </strong>که واسه حرف زدن ازم وقت بخواد و منو دعوت کنه به گفتگوی با هم، با تمام این موارد نشستم و در انتظار این بودم که مامانم شروع کنه
.</p><p dir="auto">. مامان چایی ریخت واسه هر دومون و اومد نشست رو میز و با اینکه من میلی نداشتم، منتظر بودم که حرفش رو بزنه
.</p><p dir="auto">+ مامان جان<strong> یه اتفاقی افتاده</strong> که باید تو و آرمان رو در جریانش بزاریم
.</p><p dir="auto">. چی شده مامانی؟
</p><p dir="auto">+ <strong>عمه فاطمه ات که سوئد زندگی میکنه، تصادف کرده و هر لحظه ممکنه که خبر بدی رو بشنویم ازش</strong> واسه همین من و بابات باید سریعا خودمون رو به اونجا برسونیم و از وضعیتش خودمون در جریان باشیم، ضمن اینکه باباتم از دیشب که اینو شنیده تا همین الان ناله می کرد و بی صبری، که من به زور بهش گفتم بره یه هوایی بخوره و همینطور بلیط رزرو کنه و بیاد خونه.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2611-41374-1000/41374.jpg" alt="رمان درام"/><figcaption dir="auto">رمان درام</figcaption></figure><p dir="auto">من و بابا باید حتما بریم اونجا و اگه خدای نکرده خبری شد زنگ میزنم که <strong>تو و آرمان هم پاشین بیاین</strong>
.</p><p dir="auto">عمه رو با اینکه زیاد تو خونه اسمش رو میشنیدم اما نمیشناختم و آشنا نبودم باهاش واسه همین زیاد که بگم ناراحت نشده بودم واسه همین یکم جلو مامان واسه اینکه نگه چه آدم بی فکر و بی احساسی هست خودم رو غم زده نشون دادم و حرفش رو تایید کردم.
</p><p dir="auto">قرار شد که اونا سریعا هر طور شده امروز که دو شنبه هست تا آخر هفته حتما خودشون رو برسونن به سوئد که نهایتا <strong>تاریخ رفتنشون شد چهارشنبه</strong>!
</p><p dir="auto">برگردم به همون موقع که مامانم داشتم باهام حرف میزدم...</p><p dir="auto">قبول کردم و پا شدم یه آبی خوردم و یه آبیم به صورت زدم و رفتم به سمت طبقه بالا.
</p><p dir="auto">رو پله ها بودم که <strong>گوشیم زنگ زد</strong>، نگاه کردم دیدم آرمانه.
</p><p dir="auto">. بله، جانم داداشی
؟</p><p dir="auto">+ اول سلام میکنن بعد میگن بله
!</p><p dir="auto">. وای آرمان درس اخلاق نده بهم چی شده؟
</p><p dir="auto">+ خودتو آماده کن که <strong>ساعت 3</strong> وقت دکتر داری، بریم با هم .</p><p dir="auto">. من خوبم جایی نمیام
.</p><p dir="auto">+ خب واسه خودت میگم و اگه فردا روز روانی شده، افتادی رو دستمون و کسی نبود بگیردت نندازی گردن ما
 ها...</p><p dir="auto">. بخندم یا سکه زرتشتیان پاره کنم؟
</p><p dir="auto">+ همین که گفتم، الان ساعت 10 صبحه، من 12 خونه ام و تو هم مجبوری که تا اون موقع هر کاری داری انجام بدی و بیای بریم
.</p><p dir="auto">. وای باشه حالا حوصله کل کل کردن رو ندارم .کاری نداری
</p><p dir="auto">+ راستی مامان بهت جریان عمه رو گفت؟
</p><p dir="auto">. آره همین الان شنیدم، منکه نمیشناسمش واسه اینکه مامان ناراحت نشه یکم خودمو غمگین نشون دادم ولی انگار اتفاق خاصی واسم نیفتاده.
</p><p dir="auto">+ حالا اونش زیاد مهم نیس، منم همینطورم فقط خواستم بدونم در جریانی یا نه
 .</p><p dir="auto">. آره هستم
</p><p dir="auto">+ باشه پس فعلا خداحافظ
</p><p dir="auto">از آرمان خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم و کارای دانشگاه رو انجام میدادم که ساعت 12 شد و آرمان اومد.
</p><p dir="auto">وقتی اومد قشنگ معلوم بود اونم مثل من فقط واسه اینکه مامان و بابا ناراحت نشن فیلم بازی میکرد.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-2611-41375-1000/41375.jpg" alt="رمان عاشقانه"/><figcaption dir="auto">رمان عاشقانه</figcaption></figure><p dir="auto"><strong>ساعت 2 و نیم شد.
</strong></p><p dir="auto">من آماده شده بودم و همراه آرمان سوار ماشین شدیم و به سمت مطب دکتر حرکت کردیم.
</p><p dir="auto">به مطب که رسیدیم، راس ساعت 3 بود واسه همین یه راست رفتیم تو اتاق دکتر و منتظر نموندیم.
</p><p dir="auto">دکتر اول با هردومون یه سری چیزا در میون گذاشت و بعد از آرمان خواست که بره بیرون تا با من تنهایی صحبت کنه.
</p><p dir="auto">ازم پرسید مشکل خاصی واست پیش اومده؟ مشکل زنانه که نداشتی؟
</p><p dir="auto">حول شدم آخه این چه ربطی داشت به موضوع من!
</p><p dir="auto">. نه چه مشکلی داشته باشم
؟</p><p dir="auto">+ چون بیشتر مراجعه کننده های من که اینطور حالت های عصبی و اضطراب میگیرن اکثرا همین مشکل رو دارن واسه همون گفتم شاید تو جلو داداشت روت نشد اینا رو بگی
...</p><p dir="auto">. نه دکتر، همچین مشکلی ندارم
</p><p dir="auto">دکتر که این رو شنید گفت حتما<strong> واسه اتفاقایی بد اخیری بود</strong>ه که واسم پیش اومده و یکم قرص نوشت و مرخصم کرد.
</p><p dir="auto">ولی من زیاد به روانپزشک و اینجور چیزا <strong>اطمینان نداشتم</strong> و زیاد گیر ندادم که نه اصلا اتفاق خاصی واسم نیفتاده بود و<strong> اینکه از گوشات خون بیاد مربوط به اضطراب نمیشه</strong> واسه همین راه رو کج کردم و همراه با آرمان سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
</p><p dir="auto"><strong>روز حرکت مامان و بابا فرا رسید.
</strong></p><hr/><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-5-2651/">قسمت بعد</a> &lt;&lt;</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-3-1542/">قسمت قبل</a> &gt;&gt;</p><p dir="auto">برای دیدن قسمت های دیگر رمان و همچنین خواندن رمان ها و داستان های دیگر بر روی نام نویسنده کلیک کنید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت 3)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/SV/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من قسمت 3]]></category>
      <category><![CDATA[رمان رمز آلود]]></category>
      <category><![CDATA[هیجان و ترس]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام و عاشقانه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2018 11:14:38 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-13T15:44:38+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1542-11144-2000/11144.jpg" alt="رمان ترس بزرگ من قسمت 3"/><figcaption dir="auto">رمان ترس بزرگ من قسمت 3</figcaption></figure><p dir="auto">با دیدن مامان گلرخ که <strong>داشت میلرزید</strong> رنگ از رخسارم پرید و نمیدونم چجوری پریدم و گرفتمش و نشوندمش روی تخت.
</p><p dir="auto">داداش آرمان هم از اتاقش اومده بود توی اتاق من و تا آرامان هم رسید<strong> یک بسم الله بلند گفت</strong>.
</p><p dir="auto">دیگه داشت <strong>کم کم تمام وجودم رو ترس میگرفت</strong> و شروع کردم به گریه کردن و همینطور زمزمه میکردم با خودم که چه اتفاقی افتاده ..</p><p dir="auto">آرمان دوید سمت من و سرم رو گرفت.
</p><p dir="auto">+ چت شده دختر تو؟
</p><p dir="auto">با همون گریه هایی که بند نمی اومدن گفتم:
</p><p dir="auto">. من چم شده؟ شما چتون شد که این همه منو نگران کردین
.</p><p dir="auto">+ مثل اینکه متوجه نیستی ها!<strong> از گوشات خون اومده</strong> اطراف گردنت کامل خونیه</p><p dir="auto">دستش رو زد روی گردنم و دیدم که دستش خونی هست
</p><p dir="auto">دیگه <strong>هیچی نمیفهمیدم</strong> و هرچی هم سئوال میپرسید انگار <strong>نمی شنیدم</strong>.
</p><p dir="auto">توی ذهنم همش این فکر در گردش بود که چطور شد این خون از گوش های من بیرون اومد؟ چرا اصلا متوجه اون نشدم؟ خدایا چم شده چرا از صبح این اتفاق ها داره واسه من میفته .
</p><p dir="auto">مامانم طفلک از بس ترسیده بود حرفی نمیزد و فقط اشک میریخت.
</p><p dir="auto">آرمان بعد کلی داد زدن بالاخره تونست حواس من رو سر جای خودش بیاره. تا یکم به خودم اومدم با همون گوش های خونی پریدم تو بغل داداشم و <strong>گریه هام بیشتر و بیشتر میشد</strong>.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1542-11145-1000/11145.jpg" alt="ترس بزرگ من"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من</figcaption></figure><p dir="auto">آرمان من رو گرفت و کنار مادرم نشوند و سریع رفت و چند تا دستمال کاغذی از روی میز لپتاپم برداشت و اومد داد بهم و گفت بزار روی گوش هات تا لباساتم عوض کن تا موقع ای که ماشین رو روشن میکنم بیا پایین تا بریم <strong>دکتر</strong>.
</p><p dir="auto">دستمال ها رو گرفتم و گذاشتم روی گوشم و سعی کردم مادرم رو آروم کنم که چیزی نشده و خوبم و از اینجور حرف ها اما واقعا مضطرب بودم و تمام وجودم رو انگار همون <strong>صداهایی که می شنیدم</strong> در بر گرفته بود.
</p><p dir="auto">مادرم گفت منم میام که گفتم اتفاق خاصی نیست و سریع میرم و میام با آرمان.
</p><p dir="auto">سریع مانتوم رو تنم کردم و شال رو خیلی ساده در حدی که سرم رو بپوشونه انداختم روی موهام طوری که به گوشام نخوره و رفتم سمت راه پله که برم پایین.
</p><p dir="auto">پله ها رو یکی به یکی داشتم میومدم پایین، همینطور که در راه پله بودم یهو انگار <strong>تصویر هایی از جلوی چشم های من رد می شدند</strong>. صحنه هایی خیلی بدی رو جلوی چشمام میدیم . مثل اینکه <strong>مادرم روی زمین پر از خاک و گل نشسته و داره میزنه به سر و صورت خودش</strong> و گریه میکنه و بابام هم یک گوشه نشسته و مثل آدم های افسرده میمونه. خدایا یعنی این تصویرا چی میتونن باشن؟! <strong>مثل یک خاطره میمونست</strong> که از که داره بهم یادآوری میشه
</p><p dir="auto">تند از پله ها اومدم پایین توجه ای نکردم به این موضوع و رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین داداشم شدم و داداشم راه افتاد.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1542-11146-1000/11146.jpg" alt="رمان درام ترس بزرگ من"/><figcaption dir="auto">رمان درام ترس بزرگ من</figcaption></figure><p dir="auto">به مطب دکتر رسیدیم، من توی راه همش داشتم در مورد اتفاقات امروز فکر میکردم و انگار کلا خونریزی رو فراموش کرده بودم! اول اینکه از سرم خون اومد صبح و حالا هم که از گوش هام داره خون میاد.
</p><p dir="auto">کلی چیزهایی که کاملا <strong>به نظر میومد واقعی بودند رو دیدم و شنیدم اما بعد متوجه شدم که توهمی بیش نیستند</strong>.
</p><p dir="auto">یعنی چی میخواست بشه؟ چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ همش تو دلم میگفتم خدایا من چیکار کردم که این اتفاقات امروز واسه من رخ داد؟
</p><p dir="auto">با آرمان از ماشین پیاده شدیم و به سمت مطب دکتر رفتیم.
</p><p dir="auto">توی راه آرمان گفت گوشت هنوز داره خون میاد؟
</p><p dir="auto">زمانی که آرمان این حرف رو به من زد <strong>تازه متوجه شدم که گوشم رو ببینم</strong>، دست که زدم دیدم آره خونش بند اومده ولی لکه های خونه هنوز اطراف گوشم هستند.
</p><p dir="auto">نوبت گرفتیم و منظر موندیم.
</p><p dir="auto">نوبت ما که شد رفتیم داخل و در مورد اتفاقات امروز با دکتر صحبت کردم و دکتر به من گفت که <strong>حتما به یک روانپزشک هم مراجعه کنم</strong> و در مورد گوشم هم یک سری توضیحات علمی داد که زیاد متوجه نشدم و گفت که خدا روت رو دیده وگرنه پرده گوشت پاره میشد <strong>اگه یکم عمیق تر بود زخمی که ایجاد شده</strong>.
</p><p dir="auto">آرمان رو به من کرد و گفت حتما امروز پیش روانپزشک هم میریم و کلی بهم پیله کرد که من گفتم روانپزشک باید وقت قبلی بگیریم و همین الان بهمون وقت نمیدن که بالاخره قانع شد و از دکتر تشکر کردیم و اومدیم بیرون.
</p><p dir="auto">آرمان سریع رفت یه روزنامه خرید و شماره مطب یه روانپزشک رو برداشت و تماس گرفت که منشی بهش گفت <strong>واسه سه روز دیگه وقت رزور کرده واسمون</strong>.
</p><p dir="auto">آرمان اومد و به سمت خونه حرکت کردیم.
</p><p dir="auto">توی راه بودیم و من توی حال خودم بودم که باز دوباره همون صدای سوت لعنتی رو شنیدم.
</p><p dir="auto">بلند بود طوری که فکر میکردم <strong>یکی پشت سرمه</strong> و داره این کار رو میکنه.
</p><p dir="auto">سریع سرم رو برگردوندم ولی هیچ کسی نبود، اما <strong>صدا متوقف نمیشد همینطور ادامه داشت</strong>.
</p><p dir="auto">خدایا یعنی چیه هست این؟ چرا نمی بینم پس من کسی رو؟<strong> صدای نفس هام که بیشتر و بیشتر میشد</strong> و تبدیل به نفس عمیق شده بودند کاملا واضح بود، آرمان صدای نفس هام رو شنید و رو به من کرد. انگار نمیتونستم واضح آرمان رو ببینم و <strong>صورتش برام کاملا تار بود</strong> و همزمان با صدا زدن آرمان انگار یکی بلند دم گوشم جیغ کشید.
</p><p dir="auto">صدای جیغ دیوونه کننده بود، کل سرم درد گرفت و <strong>خودمم شروع کردم به جیغ زدن </strong>و با دو دستم گوش هام رو گرفتم، دنیا داشت دور سرم میچرخید و اون صدای سوت لعنتی بعد اون جیغ باز <strong>دوباره تکرار میشد</strong>، چشمام رو بستم و دیگه هیچ چیزی نمیفهمیدم
.</p><p dir="auto">آرمان سریع زد کنار خیابون و محکم من رو گرفت تو دستاش و مدام بهم میگفت که آروم باشم اما انگار اون صدای لعنتی من رو رها نمیکرد.
</p><hr/><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-4-2611/">قسمت بعد</a> &lt;&lt;</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-2-1496/">قسمت قبل</a> &gt;&gt;</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان پیله تا پرواز (قسمت 2)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-1522/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/Sw/</guid>
      <category><![CDATA[رمان از پیله تا پرواز]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رسیدن به خواسته ها]]></category>
      <category><![CDATA[پیله تا پرواز قسمت 2]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام و اجتماعی]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2018 11:37:54 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-11T16:07:54+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1522-11100-2000/11100.jpg" alt="رمان از پیله تا پرواز قسمت دوم"/><figcaption dir="auto">رمان از پیله تا پرواز قسمت دوم</figcaption></figure><p dir="auto">روی خودم روبه سمت روژان که من رو صدا زد برگردوندم و این رو به من گفت که:
</p><p dir="auto">+ آرمان جان راستش رو بخوای من دیگه توی طراحی و نرم افزارهای گرافیکی به حدی رسیدم که <strong>بتونم در بازار کار وارد بشم</strong> و حرفی برای گفتن تو این زمینه دارم، اما پدر و مادرم به هیچ وجه راضی نیستن که من برم و بیرون از خونه کار کنم و به همین جهت استعدادی که دارم و <strong>میتونم ازش استفاده کنم و پولی در بیارم</strong> بی خودی داره هدر میره، خواستم ازت بخوام که حالا که اومدی اینجا و مامانم نسبت به تو احترام خاصی قائله <strong>در مورد این مسئله باهاش صحبت کنی</strong>.
</p><p dir="auto">از این که روژان در این وضعیت قرار داشت واقعا ناراحت بودم و واقعا هم دلم می خواست که بهش کمک کنم اما <strong>از آینده ی این کار میترسیدم</strong>، از اینکه اگر خدای نکرده اتفاقی بیفته تموم خانواده روی من زوم میکنن و میگن که تقصیر تو بود.
</p><p dir="auto">هنوز داشت روژان در مورد این کار توضیح می داد که حرفش رو قطع کردم و گفتم:
</p><p dir="auto">. روژان من واقعا دلم میخواد که بهت کمک کنم اما به خاطر داشته باش که<strong> اگه خدای نکرده کوچیک ترین اتفاقی هم واسط بیفته اون موقع همه من رو مقصر میدونن که چرا من این کار رو کردم</strong>.
</p><p dir="auto">+ اما داداشی واقعا دیگه <strong>داره عمرم تلف میشه</strong> و از دست این نگرانی های مامان، بابا دارم دیوونه میشم، منم میخوام کار کنم و خودم خرج خودم رو در بیارم.
</p><p dir="auto">. درست میگی و حق هم داری اما اگه خودت این مسئله رو در میون بزاری خیلی، خیلی بهتره و الان که من این رو بگم ممکنه الان مشکلت حل بشه اما باز در آینده به مشکل میخوری چون <strong>نمیتونی حرف خودت رو روراست بزنی</strong>.
</p><p dir="auto">+ یعنی تو میگی این کار رو بکنم
؟</p><p dir="auto">. اگه این کار رو انجام بدی خیلی <strong>عالی میشه واسه خودت</strong>
!</p><p dir="auto">+ اما بارها این کار رو کردم من
...</p><p dir="auto">. این بار <strong>با جدیت</strong> برو و حرف خودت رو بزن و<strong> روی تصمیم خودت مصمم باش اگه میدونی درسته</strong> انشالله که موافقت میکنن
</p><p dir="auto">روژان ازم تشکر کرد و من هم از اتاقش اومدم بیرون و از خاله ام خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم و اصلا توقع این رو نداشتم که کار امروز من آینده ی من رو تضمین کرده به نوع خودش.</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1522-11101-1000/11101.jpg" alt="رمان از پیله تا پرواز 2"/><figcaption dir="auto">رمان از پیله تا پرواز 2</figcaption></figure><p dir="auto">رسیدم خونه دیدم <strong>رضا در خونه ما معطله</strong>.
</p><p dir="auto">رفتم سمت رضا و ازش پرسیدم که چی شده رضا چرا اینجا هستی تو؟
</p><p dir="auto">+ راستش اومدم که رو در رو صحبت کنیم<strong> داخل تلگرام نمیشه کامل همه حرف ها رو زد</strong>.</p><p dir="auto">رضا رو دعوت کردم به خونه و رفتیم داخل اتاق و هنوز که رضا می خواست شروع به صحبت کردن بکنه من حرف رو شروع کردم.
</p><p dir="auto">. رضا یه ایده ای دارم فوق العاده هست <strong>اما یکم سخته</strong> و باید از معلم برنامه نویسی مون آقای مولوی هم کمک بگیریم.
</p><p dir="auto">+ حالا چی هست این ایده؟
</p><p dir="auto">ایده رو با رضا در میون گذاشتم.
</p><p dir="auto">در بین همه ی اخلاق های بدی که رضا داشت یک اخلاق خیلی خوب هم داشت و اون هم این بود که <strong>منطقی بود</strong> و اگه میدونست یک کاری آینده اش خوب میشه دیگه نظر خودش رو و پافشاری کردن برروی اون رو میزاشت کنار و موافقت می کرد.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1522-11102-1000/11102.jpg" alt="پیله تا پرواز"/><figcaption dir="auto">پیله تا پرواز</figcaption></figure><p dir="auto">این ایده رو که به اون گفتم ، چشمای رضا برق زد.
</p><p dir="auto">+ پسر تو اعجوبه ای هستی واسه خودت. چطور تا الان به این فکر نکرده بودم
</p><p dir="auto">. بالاخره سرورت توی یه کارایی از تو برتره باید این رو بپذیری
.</p><p dir="auto">+ حرف مفت نزن حالا بگو از کجا شروع کنیم
</p><p dir="auto">این رو که رضا گفت رفتم تو فکر چون واقعا <strong>تجربه همچین پروژه سختی رو نداشتیم</strong> و اونم این که فقط یک هفته تا امتحانات مونده بود و ما تا یک روز قبلش وقت داشتیم که پروژه رو تحویل بدیم.
</p><p dir="auto">. بهتره رضا <strong>بریم مدرسه و شماره آقای مولوی رو بگیریم و باهاش در این مورد صحبت کنیم</strong> اون قطعا میدونه که نقطه شروع ما از کجاست.
</p><p dir="auto">+ درست میگی اما مگه مدرسه به این راحتیا شماره رو میده؟
</p><p dir="auto">. جزء شاگرد های اول کلاس باشی! اره میده بهت
</p><p dir="auto">این رو که گفتم رضا زد زیر خنده و قبول کرد و قرار شد فردا که پنجشنبه بود و مدرسه تعطیل بود به جز برای تعداد خاصی از دانش آموز ها بریم مدرسه و شماره آقای مولوی رو بگیریم و با اون صحبت کنیم.
</p><p dir="auto"><strong>صبح شد</strong>.
</p><p dir="auto">از خواب حرکت کردم و بدون هیچ تاملی زود پا شدم و چای و صبحونه رو خوردم و سریعا رفتم سراغ گوشیم که به رضا زنگ بزنم.
</p><p dir="auto">گوشی رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم!
</p><p dir="auto">+ چی میگی آرمان جان؟
</p><p dir="auto">. علیک سلام.پاشو پسر چقدر خوابی.
</p><p dir="auto">+ گمشو تو رو خدا حرفت رو بزن خوابم میاد
!</p><p dir="auto">. پاشو حرف مفت نزن تا 12 بیشتر مدرسه باز نیست باید زودتر بریم 
</p><p dir="auto">+ آرمان کم عقل الان ساعت 8 هست بزار ساعتای 10 یا 11 میریم.
</p><p dir="auto">. باید سریع تر برسیم مدرسه و زنگ بزنیم که همین امروز تکلیفمون مشخص بشه ، من الان میام دنبالت به نفعته که آماده شده باشی
.</p><p dir="auto">بدون اینکه بزارم رضا جواب من رو بده شال و کلاه کردم و رفتم بیرون.
</p><p dir="auto">تو راه بودم که <strong>یه چیزی یه دفعه به ذهنم خطور کرد و باعث شد که خیلی نا امید بشم</strong>...</p><hr/><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.
</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت 2)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-1496/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/RR/</guid>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من]]></category>
      <category><![CDATA[ترس بزرگ من قسمت دوم]]></category>
      <category><![CDATA[رمان رازآلود]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام و عاشقانه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2018 17:23:44 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-07T21:53:44+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1496-11022-2000/11022.jpg" alt="رمان ترس بزرگ من قسمت 2"/><figcaption dir="auto">رمان ترس بزرگ من قسمت 2</figcaption></figure><p dir="auto">آروم آروم، چشمام رو باز کردم، خواستم دستم رو ببرم سمت گوشیم ولی انگار <strong>یه چیز محکم منو گرفته بود</strong> و نمیزاشت حرکت کنم.
</p><p dir="auto">پاهام قفل شده بودند به تخت،<strong> حتی نمیتونستم کسی رو صدا بزنم</strong> و زبونم بند اومده بود.
</p><p dir="auto">با تمام زور و توانی که داشتم فقط می تونستم چشمام رو حرکت بدم. به سمت ساعت نگاه کردم دیدم که از زمانی که فکر میکردم خوابیدم تا همین الان <strong>فقط 10 دقیقه طول کشیده بود</strong>. کم کم داشت عرق از سر و کله ام می ریخت چون نه کسی بود که بخواد منو بگیره که من اون رو ببینم و نه چیزی بود که بخواد بدنم بهش گیر کنه بعدش اگرم گیر میکرد فقط یه قسمت از بدنم نه تمامش من حتی نمی تونستم حرف بزنم.
</p><p dir="auto">داشتم میمردم، یک <strong>دلشوره خیلی زیاد توی دلم به وجود اومده بود</strong>، به هیچ چیزی کامل نمی تونستم متمرکز بشم و اصلا <strong>هیچ راه چاره ای برای رهایی از این وضعیت به ذهنم خطور نمی کرد</strong>.
</p><p dir="auto">همینطور ادامه داشت و انگار داشت تمام وجود من رو در خودش میگرفت و مثل آدم هایی که کاملا فلج هستند داشتم می شدم که <strong>به یک باره در به صدا در اومد</strong>.
</p><p dir="auto">نفس هام بیشتر و بیشتر شده بود و عرق ریختن هام هم دو برابر. <strong>صدای مادرم</strong> میومد.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1496-11023-1000/11023.jpeg" alt="ترس بزرگ من قسمت دوم"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من قسمت دوم</figcaption></figure><p dir="auto">+ آیلن؟آیلین مادر پاشو مگه نمیخوای بری دانشگاه؟ دیرت میشه ها؟
</p><p dir="auto">نمیتونستم جوابش رو بدم فقط گوش کردن به صداش بود که <strong>بهم آرامش میداد</strong>.
</p><p dir="auto">دوباره صداش رو شنیدم 
...</p><p dir="auto">+ مامان جان زود باش چرا جواب نمیدی
</p><p dir="auto">تمام عزم خودم رو جزم کردم که حداقل بتونم یه صدایی از خودم بدم بیرون، صدا زدن های مامانم هم <strong>بیشتر میشد</strong>.
</p><p dir="auto">داشت کم کم اشک هام از گونه هام جاری میشد که به یک باره انگار که <strong>من از قبل در حال جیغ زدن بودم</strong> یهو ناخودآگاه همراه با باز شدن در <strong>جیغ بلند و طولانی ای کشیدم</strong>.
</p><p dir="auto">مادرم که داشت وارد اتاق میشد یهو خودش رو انداخت داخل اتاق و برادرم آرمان هم از اتاق خودش سریع اومد توی اتاق من.
</p><p dir="auto">چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا جیغ میکشیدی؟ همش سئوالاتی بودن که ازم میپرسیدن!!
</p><p dir="auto">اما من فقط به یک چیز فکر میکردم و دوست داشتم که انجامش بدم و فقط این بود که در آغوش مادرم برم و ساعت ها همونجا بمونم.
</p><p dir="auto">برادرم <strong>فکر میکرد که دزد اومده</strong> و رفت سمت پنجره اتاق و از اتاق بیرون رو نگاه کرد اما هیچ چیزی رو ندید.
</p><p dir="auto">اومد سمت من با اخم های در هم <strong>با عصبانیت به من گفت</strong>:</p><p dir="auto">+ خب بگو چی شده؟ هر دومون نگران تو شدیم
!</p><p dir="auto">با این حرفش صدای ناله های من هم بالاتر رفت و شروع کردم به گریه کردن ...
</p><p dir="auto">مامانم آرمان رو بیرون کرد از اتاق و فکر کرده بود که <strong>مشکلی دارم که خجالت میکشم به برادرم بگم </strong>و زمانی که آرام از اتاقم بیرون رفت، دوباره مامان گلرخ اومد بالا سرم نشست و شروع به نوازش کردن من کرد.
</p><p dir="auto">سرو رو گذاشتم روی پاهاش و او ازم پرسید:
</p><p dir="auto">+ نمیخوای بگی چی شده؟
</p><p dir="auto">دوست داشتم <strong>همه چی رو براش تعریف کنم</strong> اما انگار هنوز زبونم همینطور بسته بود و نمیتونستم هیچ کاری بکنم جز ناله کردن و گریه کردن.
</p><p dir="auto">مامانم هم که متوجه این موضوع شده بود<strong> دیگه چیزی نپرسید</strong> فکر میکرد که من دوست ندارم در موردش حرفی بزنم و واسه همین ساکت موندم.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1496-11024-1000/11024.jpg" alt="ترس بزرگ من"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من</figcaption></figure><p dir="auto">آروم سرم رو گذاشت روبالش و رفت از آشپز خونه واسم یکم آب بیاره بخورم.
</p><p dir="auto">سرم رو گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
</p><p dir="auto">به محض قدم گذاشتنش به بیرون از اتاق <strong>صداهایی توی گوشم میومد</strong> مثل صدا گریه های مادرم، صدای گریه های بابام و ...
</p><p dir="auto">نمیدونستم چرا این صدا ها مدام توی گوشم تکرار میشه اما <strong>دیگه طاغتشون رو نداشتم</strong>، با هر زحمتی که بود سریع گوشیم رو برداشتم و هندزفری رو زدم و آهنگ بهار بهار ناصر عبداللهی رو پلی کردم:
</p><p dir="auto">* بهار بهار ، صدا همون صدا بود *** صدای شاخه ها و ریشه ها بود
</p><p dir="auto">* بهار بهار ، چه اسم آشنایی *** صدا ت میاد اما خودت کجایی
</p><p dir="auto">* وا بکنید پنجره ها رو یا نه *** تازه کنید خاطره ها رو یا نه
</p><p dir="auto">* بهار اومد لباس نو تنم کرد *** تازه تر از فصل شکفتنم کرد
</p><p dir="auto">* بهار اومد با یه بغل جوونه *** عید رو اورد از تو کوچه تو خونه
</p><p dir="auto">* حیات ما یه غربی، باغچه ی ما یه گلدون *** خونه ی ماهمیشه، منتظر یه مهمون
</p><p dir="auto">همیشه زمانی که یکم ناراحت بودم و دلشوره میگرفت منو با گوش کردن این آهنگ سعی می کردم که فراموشش کنم یا آرومتر بشم.
</p><p dir="auto">مشغول گوش دادن آهنگ بودم که مامانم تا داخل اتاق اومد <strong>استکان از دستش افتاد</strong> رو زمین صدای شکستنش باعث شد که سریع من هندزفری رو از گوشم در بیارم و<strong> شروع به لرزیدن کرد</strong> ...</p><hr/><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-سوم-1542/">قسمت بعد</a> &lt;&lt;</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-ترس-بزرگ-من-قسمت-1-1478/">قسمت قبل</a> &gt;&gt;</p><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.</p><p dir="auto"><strong>کپی رمان ها و داستان ها فقط با ذکر منبع و لینک رمان مجاز است</strong></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[مکالمه مرد صیاد و روباه پیر]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-1487/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/RG/</guid>
      <category><![CDATA[داستان و روایت]]></category>
      <category><![CDATA[حکایت]]></category>
      <category><![CDATA[مرد صیاد و روباه پیر]]></category>
      <category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
      <category><![CDATA[جنگل و حیوانات]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Mon, 21 May 2018 17:31:39 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-21T22:01:39+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1487-11002-2000/11002.jpg" alt="داستان مکالمه مرد صیاد و روباه پیر
"/><figcaption dir="auto">داستان مکالمه مرد صیاد و روباه پیر
</figcaption></figure><p dir="auto">روزی مرد صیادی قصد رفتن به جنگل برای شکار کرد، او از خانه بیرون شد و به سمت جنگل پیش رفت.
</p><p dir="auto">در مسیر رفتن به شکار چیزی <strong>در میان بوته ها تکان میخورد</strong> که توجه وی را به خود جلب نمود.
</p><p dir="auto">مرد صیاد آرام، آرام به سمت آن چیزی که در حال حرکت بود رفت و تا به آن رسید روباهی را دید که لنگان لنگان <strong>سعی در فرار از دست شکارچی را دارد</strong>، شکارچی بلند فریاد کشید که نیازی به فرار نیست چرا که <strong>گوشت تو اکنون به هیچ کار من نخواهد آمد و دم تو برای هیچ لباسی نامناسب نیست</strong>.
</p><p dir="auto">روباه با شنیدن این حرف رو به صیاد به پیش آمد و گفت:
</p><p dir="auto"><strong>در روزگار آدمیان و جهان آدمیان هر آنچه که نیاز نیست متعلق به دنیای دیگریست و هر آنچه که در این جهان وجود دارد تحت کنترل تو و هم نوعان توست</strong>.
</p><p dir="auto">صیاد از این حرف روباه به فکر فرو رفت و با خود اندیشید که<strong> چرا چنین حرفی را روباه به وی زده است</strong> و پرسید:
</p><p dir="auto">دلیل تو از این حرف چیست؟
</p><p dir="auto">روباه در ادامه چنین گفت که:
</p><p dir="auto">جهان ما <strong>به دور از تعقل و اندیشه</strong> است و جهان شما سرشار از این موضوع، تنها نعمت در اختیار ما غریزه است و در اختیار شما <strong>عقل و تفکر</strong>.</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1487-11003-1000/11003.jpg" alt="روباه و مرد صیاد"/><figcaption dir="auto">روباه و مرد صیاد</figcaption></figure><p dir="auto">شما <strong>حق انتخاب</strong> دارید اما ما خیر، شما حق <strong>زندگی به سبکی دیگری</strong> را دارید اما ما خیر.
</p><p dir="auto">صیاد از این موضوع به وجد آمد و در پاسخ چنین گفت که:
</p><p dir="auto">شکار شما <strong>دلیلی بر بقای زندگی</strong> ماست و در صورت عدم انجام این کار، نه تنها من بلکه هم نوعان من نیز در امر زندگی دچار مختل شده و <strong>پست تر از آن خواهیم شد</strong> که تو می بینی.
</p><p dir="auto">در جهان من <strong>تفاوت را نمی پذیرند</strong>، اگر رنگ پوست دیگری با دیگری متفاوت بود آن را <strong>می کشند</strong>، اگر سبک زندگی شخصی با افراد دیگر متفاوت بود او را <strong>تبعید می کنند</strong> و اگر خلاف گفته هایشان عمل کنی کاری میکنند که در همان جا <strong>به زندگی در دنیایی دیگر راضی شوی</strong>.
</p><p dir="auto">تعقل و اندیشه ابزاری شده برای پیدا کردن راه هایی بهتر برای <strong>غلبه بر هم نوع خود و از بین بردن او</strong>، انتخاب شده حق کسی که بین<strong> مرگ و حقارت</strong> یکی را می بایست بپذیرد و تسلط بر دیگران شده ابزاری برای کنترل آنها.
</p><p dir="auto">رهبران و مدیران نظر خلاف خود را نمی پذیرند و در صورت بروز این اتفاق آن را نادیده می گیرند و دلایلی به ظاهر منطقی و درست برای آن می یابند.
</p><p dir="auto">مردمان <strong>تحت کنترل</strong> این رهبران درآمده اند و هرگز فرصتی برای این ندارند که به جایگاهی مانند آنان دست یابند.
</p><p dir="auto">روباه در پاسخ چنین گفت که:</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1487-11004-1000/11004.jpg" alt="داستان روباه و صیاد"/><figcaption dir="auto">داستان روباه و صیاد</figcaption></figure><p dir="auto">در جنگل رهبری از آن کسی است که <strong>خون دیگری را بریزد</strong> و تسلط از آن کسی است که در جنگی پیروز شود.
</p><p dir="auto">حقارت وجود ندارد اما <strong>حق زندگی</strong> هم وجود ندارد و اگر نتواند از عهده خویش بر بیاید دیگران او را رها کرده و به حال خود می گذارند.
</p><p dir="auto">اندیشه وجود ندارد اما غریزه وجود دارد و اگر حیوانی در حال شکنجه بود <strong>توسط دشمن خود</strong> هم نوعش برای کمک به او بر میخیزد و تا آنجا که در توان دارد از او دفاع می کند.
</p><p dir="auto">شکار وجود دارد اما اگر موفق به شکار نشدیم <strong>هرگز به حقارتی دست نمی زنیم</strong> که جلوی هم نوعان خود سرافکند باشیم.
</p><p dir="auto">صیاد به فکر فرو رفت و درسی بزرگ از این موضوع گرفت اما چون دید که شب شده و اگر دست خالی به خانه برگردد مورد شماتت همسر خود قرار گرفته و حقیر می شود ناچار به کشتن روباه شد.
</p><p dir="auto">در نهایت روباه دوباره چنین گفت که:
</p><p dir="auto">در روزگار آدمیان و جهان آدمیان<strong> هر آنچه که نیاز نیست</strong> متعلق به دنیای دیگریست و هر آنچه که در این جهان وجود دارد تحت کنترل تو و هم نوعان توست.
</p><p dir="auto">مرد صیاد تازه متوجه حرف روباه شده بود.
</p><p dir="auto">و این است <strong>حقیقت زندگی بسیاری از آدمیان</strong> که خود را اشراف مخلوقات می دانند اما زندگی آنها به مراتب از حیوانات پست تر است. و چه شباهت ها در زندگی حیوانات و انسان ها وجود دارد با اینکه انسان اشرف مخلوقات است.
</p><hr/><p dir="auto"><strong>کپی رمان ها و داستان ها فقط با ذکر منبع و لینک رمان مجاز است</strong></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان از پیله تا پرواز (قسمت 1)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/Rw/</guid>
      <category><![CDATA[رمان از پیله تا پرواز]]></category>
      <category><![CDATA[پیله تا پرواز قسمت 1]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان اجتماعی و درام]]></category>
      <category><![CDATA[رسیدن به خواسته ها]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2018 11:52:31 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-06T16:22:31+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1479-10988-2000/10988.jpg" alt="رمان از پیله تا پرواز قسمت اول"/><figcaption dir="auto">رمان از پیله تا پرواز قسمت اول</figcaption></figure><p dir="auto">مقدمه :</p><p dir="auto">گاهی دلت میخواد <strong>یک باره</strong> به آرزوت برسی.
</p><p dir="auto">گاهی وقتا دلت میخواد دست از همه چی دست بکشی و بگی<strong> منم و هدفم</strong>.
</p><p dir="auto">من آرزومو <strong>به هر چیز دیگه ای</strong> ترجیح میدم، هیچ چیزی نیست که بخواد منو از رسیدن به آرزوهام منع کنه. من هدفمی دارم و میخوام به اون برسم .
</p><p dir="auto">دلم بعضی وقتا میگیره از آدمایی که به من میگن تو نمیتونی، توضعیفی و ...
</p><p dir="auto">اما قدرتم رو جمع میکنم که نه به و اون ها بلکه <strong>به خودم ثابت کنم</strong> که من میتونم و من قدرتمندم .
</p><p dir="auto">زندگی جوانی که سعی دارد به آروزهای بزرگش برسد اما در مقابل هجوم افکار منفی دیگران و همچنین نمی توانم هایی که گاهی به سراغش می آیند سعی می کند مقابله کند.</p><p dir="auto">در این مسیر دختر خاله او و دوستش همراهش می شوند  و او وارد دنیای جدیدی می شود که زندگی او را تغییر می دهد اما در این مسیر چالش هایی وجود دارد و او ...</p><hr/><p dir="auto">صدای مادرم از تو اتاق میومدم که میگفت مهران پاشو برو نون بگیر که هیچی ظهر نون نداریم.
</p><p dir="auto">. باش مامان جان، صبر کن که جواب دوستم رو تو تلگرام بدم الان پا میشم میرم.
</p><p dir="auto">+ حالا هر کاری میکنی یادت باشه که ظهر نون میخوایم
</p><p dir="auto">. باشه تو رو قران اون همه گیر نده 
</p><p dir="auto">توی تلگرام داشتم با دوستم رضا صحبت میکردم در مورد <strong>پروژه ای که قرار بود برای مدرسه انجام بدیم</strong>.
</p><p dir="auto">من و رضا سال آخر رشته کامپیوتر بودیم که هر دو در یک کلاس درس میخوندیم. قرار بود یک پروژه برنامه سازی درست کنیم و اون رو تحویل به مدرسه بدیم که اگر شد برای مسابقات و ... اسم من و دوستم رو داخل لیست ثبت نامی ها قرار بدن.
</p><p dir="auto">+ مهران به نظرت اگه بخوایم واسه ثبت نمرات دانش آموز ها و معدل اونها برنامه بنویسیم خوبه؟
</p><p dir="auto">. بابا اونو که بچه دو ساله هم میتونه درست کنه
</p><p dir="auto">+ پس آخه چی درست کنیم مهران؟ یک هفته دیگه تا اعلام لیست ثبت نامی ها باقی نمونده ها!!
</p><p dir="auto">. بزار الان من میخوام برم جایی بعدا با هم میحرفیم.
</p><p dir="auto">+ اوکی دادا. فعلا
</p><p dir="auto">. فعلا
</p><p dir="auto">از سر جام پا شدم و رفتم کاپشنم رو تنم کردم و زدم بیرون از خونه.
</p><p dir="auto">از مسیر خونه تا نونوایی چیز زیادی راه نبود، تو راه مدام ذهنم درگیر همین موضوع بود و دوست داشتم که<strong> یکی باشه که مدام در مورد موفقیت توی این پروژه و رسیدن به آرزوم باهاش صحبت کنم</strong>.
</p><p dir="auto">مدام توی دلم میگفتم که خدایا اگر من به این خواسته ام برسم چی میشه، یعنی میتونم برم خارج از کشور، یعنی میتونم روزی برای خودم یک شرکت برنامه سازی داشته باشم!</p><p dir="auto">همین جور مسائلی توی ذهنم مدام تکرار میشد که یهو از پشت سرم <strong>صدایی رو شنیدم</strong>.
</p><p dir="auto">پشت سرم رو نگاه کردم دیدم که خاله ام داره منو صدا میزنه، برگشتم سمتش و باهاش احوال پرسی کردم که گفت روژان دختر خاله ام که اون <strong>رشته اش طراحی گرافیک بود</strong> نیاز به کمک داره و مثل اینکه کامپیوترش به مشکل برخورده و میخواد که برم کمکش.</p><p dir="auto">راستش خیلی کارم داشتم و خودم اصلا حوصله کمک کردن به کسی رو نداشتم اما چون من و روژان از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و به نوعی میشد گفت که خواهر و برادر هم محسوب میشیم دیگه قبول کردم و قرار شد که بعد از ظهر برم کمکش.
</p><p dir="auto">رفتم نونوایی، داخل صف نونوایی ایستاده بودم که دیدم مسئول گرفتن پول چقدر مشکل داره برای اینکه مبلغی رو از مردم دریافت کنه و حساب کنه و بعد مبلغ نون رو از کل مبلغ کسر کنه و باقیش رو برگردونه.
</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1479-10990-1000/10990.jpg" alt="از پیله تا پرواز قسمت 1"/><figcaption dir="auto">از پیله تا پرواز قسمت 1</figcaption></figure><p dir="auto">مردمم چقدر مشکل داشتن از اینکه تو صف بایستن، مدام از کار و زندگی بزنن و آخرشم توی صف برای اینکه کی جلو بوده و کی عقب مدام با هم بحث کنند.
</p><p dir="auto">با خود گفتم اگه یه برنامه باشه مثل همه برنامه ها روی گوشی نصب بشه و نزدیک ترین نونوایی ها رو به اشخاص نشون بده و اینکه چه تعداد نفر الان داخل نونوایی هستند رو نشون بده و همچنین برای مسئول گرفتن پول راحت باشه و دیگه نخواد پول رو از مردم بگیره و راحت گوشی رو جلوی کارت عابر بانک بگیره و هر تعداد که مشتری نون میخواد رو وارد کنه و بعد همون مبلغ از کارت مشتری کم بشه با وارد کردن رمز دوم توسط مشتری خیلی عالی میشه.
</p><p dir="auto">این فکر افتاد تو سرم و دیگه از سرم بیرون نمیومد.
</p><p dir="auto">سریع نون رو که گرفتم راهی خونه شدم و سریع اومدم تو تل که به رضا این ایده رو بگم اما رضا اون موقع آنلاین نبود.
</p><p dir="auto">ظهر شد و مادرم ناهار رو آورد و خوردیم و خواستم راهی خونه خالم بشم.
</p><p dir="auto">خونه خاله من هم دقیقا توی کوچه دیگه خونه ما بود.
</p><p dir="auto">رفتم خونشون و بعد از سلام و احوال پرسی روژان گفت برم تو اتاقش که کامپیوترش رو درست کنم.
</p><p dir="auto">رفتم و کامپیوتر رو روشن کردم دیدم مشکل نرم افزاریه و زیاد سختم نیست واسه همین سریع مشکل رو برطرف کردم و خواستم برگردم خونه که در مورد این پروژه بیشتر فکر کنم که یهو<strong> روژان یه حرفی زد که باعث شد کلا مسیر زندگی من تغییر کنه</strong> ...
</p><hr/><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.
</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-پیله-تا-پرواز-قسمت-2-1522/"><strong>
قسمت بعد</strong></a></p><p dir="auto"><strong>کپی رمان ها و داستان ها فقط با ذکر منبع و لینک رمان مجاز است</strong></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان ترس بزرگ من (قسمت 1)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/Rv/</guid>
      <category><![CDATA[ترس بزرگ من]]></category>
      <category><![CDATA[رمان ترس بزرگ من قسمت 1]]></category>
      <category><![CDATA[داستان]]></category>
      <category><![CDATA[ترس و هیجان]]></category>
      <category><![CDATA[رمان درام و عاشقانه]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2018 11:20:40 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-04-06T15:50:40+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1478-10986-2000/10986.jpg" alt="رمان ترس بزرگ من، قست اول"/><figcaption dir="auto">رمان ترس بزرگ من، قست اول</figcaption></figure><p dir="auto">مقدمه:</p><p dir="auto">این رمان در مورد زندگی دختری جوان به نام آیلین می باشد که با اتفاقی بزرگ و غم انگیز در زندگیش رو به رو میشود.</p><hr/><p dir="auto">از خواب بیدار شدم خیلی سر درد داشتم اما با همون سردرد، حرکت کردم و از راه پله پایین اومدم و به سمت آشپزخونه که دقیقا در کنار راه پله و کنار درب شیشه ای که به سمت حیاط باز می شد رفتم.
</p><p dir="auto">خانه ما خیلی بزرگ هست و چندین اتاق در طبقه بالا داره و پذیرایی و آشپزخانه و ... داخل طبقه پایین هست.
</p><p dir="auto">طبقه بالا شش اتاق داره که سه تای او در سمت چپ و سه تای اون در سمت راست هستند که بعد از اینکه از راه پله ها بالا میری به شکل راهرو مانند میشه. که دو تا از این اتاق ها مربوط به من و بردارم و یکی هم مربوط به پدر و مادرم بود و بقیه یا مخصوص به مهمان بودن یا وسایل و خرت و پرت های اضافی رو اونجا میزاشتیم. اتاق من و بردارم سمت چپ بود و اتاق پدر و مادرم سمت راست که من اتاق آخریه رو انتخاب کرده بودم و برادرم اتاق اولی رو و پدر و مادر من هم اتاق وسط سمت راست راهرو رو.
</p><p dir="auto">پذیرایی هم دقیقا زمانی که وارد خونه میشی در انتهای خونه هست.
</p><p dir="auto">دو راه پله دقیقا از وسط خونه به سمت طبقه بالا وجود داره که کنار راه پله سمت راست آشپز خونه ما وجود داشت.
</p><p dir="auto">داخل آشپز خونه رفتم و بدون اینکه بخوام دست و صورت خودم رو بشورم در یخچال رو باز کردم و بطری آبی که داخل یخچال بود رو کامل سر کشیدم.
</p><p dir="auto">نمیدونم چرا صبح ها که از خواب بیدار می شدم اون همه تشنه بودم و از خستگی تمام بدنم درد میکرد.
</p><p dir="auto">آب رو که خوردم تازه سرحال اومدم و دوباره رفتم طبقه بالا به سمت اتاقم.
</p><p dir="auto">به پشت در اتاق که رسیدم صداهایی از داخل اتاق داداشم به گوشم رسید اول خواستم نادیده بگیرم اما صدا مدام بیشتر و بیشتر میشد.
</p><p dir="auto">مثل این بود که کسی بخود سوت بزنه و پشت اون مدام این سوت بیشتر و بیشتر میشد.</p><p dir="auto">رفتم سمت در اتاق داداشم که دقیقا دو تا اتاق کنار اتاق من بود. این صدا توی ذهنم درگریری به وجود آورده بود آخه اولین باری بود که اون رو میشنیدم.
</p><p dir="auto">اول به سمت قفل در رفتم که از داخل او نگاه کنم اما هیچ چیزی رو داخل اتاق ندیدم.</p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-1478-10987-1000/10987.jpg" alt="ترس بزرگ من (1)"/><figcaption dir="auto">ترس بزرگ من (1)</figcaption></figure><p dir="auto"> به خاطر همین آروم دستم رو گذاشتم روی دستگیره در و آروم در رو تا نیمه باز کردم. از سر و کلم عرق میریخت و دوباره اون تشنگی خیلی بد که موقع خواب به سراغم میومد در من شکل گرفت.
</p><p dir="auto">در نیمه باز بود و سرم رو داخل کردم و نگاهی به داخل خواستم بندازم اما همین که سرم رو داخل اتاق کردم اون صدای مرموز قطع شد و دیگه اون رو نشنیدم.
</p><p dir="auto">خواستم کامل وارد اتاق بشم که یک صدایی من رو به شدت ترسوند و باعث شد که سرم به در بخوره و پیشونیم خونی بشه.
</p><p dir="auto">صدا، صدای بردارم آرمان بود.
</p><p dir="auto">. آیلین تو اتاق من چیکار میکنی؟
</p><p dir="auto">من که از شدت دردی که پیشونیم داشت روی خودم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم.
</p><p dir="auto">برادر من هیکل خیلی خوبی داشت و از 24 ساعت روز میشه گفت که 25 ساعت اون رو توی باشگاه سر می کرد.
</p><p dir="auto">چشماش قهوه ای روشنه و موهاش هم مشکی  و یه یک ریش نسبتا کوتاهی هم داره که به چهره ای میخوره.
</p><p dir="auto">آروم گفتم
:</p><p dir="auto">+ هیچی داداشی یه صدا شنیدم از تو اتاق فکر کردم تویی اومدم ولی کسی نبود
.</p><p dir="auto">. باز تو خیالاتی شدی دختر؟ حالا ولش کن سرت خوبه؟ بیا بریم باند توی آشپز خونه هست بزنم به سرت زودتر خون بند بیاد 
</p><p dir="auto">+ مرسی عزیزم خون طوری نیست که بخوام باند پیچی کنم، یکم دستمال کاغذی روش نگه دارم خونش بند میاد
.</p><p dir="auto">. اوکی، اگه مشکلی داشتی بگو بهم
!</p><p dir="auto">+ باشه، با اجازت من برم تو اتاقم
.</p><p dir="auto">. باش برو
.</p><p dir="auto">از داداشم فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاقم و داداشم هم رفت تو اتاقش.
</p><p dir="auto">سریع در رو باز کردم و رفتم سمت تختم و روش نشستم و از کنار میز کوچکی که لپتاپ و لوازم دیگه رو روی اون میزاشتم از داخل کشوی اون دستمال کاغذی جیبی خودم رو در آوردم و گذاشتم روی زخمم.
</p><p dir="auto">دستمال ها رو گذاشتم رومیز و گوشیم رو از روی میز برداشتم و دراز کشیدم و رفتم توی گوشیم.
</p><p dir="auto">کم کم خون هم بند اومد.
</p><p dir="auto">آروم آروم چشمام دوباره خوابشون گرفت، بدون اینکه متوجه بشم دوباره خوابم برد 
...</p><hr/><p dir="auto">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.</p><p dir="auto"><a href="https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-1496/">قسمت دوم داستان</a></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[رمان از پیله تا پرواز (قسمت پایانی)]]></title>
      <link>https://medad.io/@dastanak/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-2655/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/cxP/</guid>
      <category><![CDATA[رمان پیله تا پرواز]]></category>
      <category><![CDATA[رمان موفقیت]]></category>
      <category><![CDATA[رسیدن به اهداف و خوشبختی]]></category>
      <category><![CDATA[دانلود رمان جدید]]></category>
      <category><![CDATA[داستان موفقیت]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[داستان ها]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 13 May 2018 17:45:43 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2018-05-13T22:15:43+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41563-2000/41563.jpg" class="block marginAuto maxWidth full-width" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این به ذهنم خطور کرد که <strong>اگر نتونیم</strong> ایده رو عملی کنیم چقدر جلوی معلممون و بچه های مدرسه خجالت زده میشیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما یه چیز <strong>من رو مصمم کرد</strong> که این افکار رو کنار بزارم و اون هم فکر کردن به آینده بود که اگر یک درصد هم موفق بشم <strong>چه نتایج بزرگی</strong> برای من خواهد داشت.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">رسیدم در خونه رضا زنگ رو زدم از قضا رضا همون موقع از در خونه اومد بیرون، به هم سلام کردیم و به سمت مدرسه راهی شدیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به مدرسه رسیدم وارد دفتر مدیر شدیم و درخواست گرفتن شماره معلم رو از آقای مولوی داشتیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">در ابتدا یکم ممانعت میکرد اما بعد راضی شد و شماره رو داد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با معلممون که فامیلیش نظام زاده بود تماس گرفتیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اتفاقا آقای نظام زاده هم خیلی خیلی<strong> از ایده استقبال کرد</strong> و این اولین پله بود به موفقیت بزرگی که من و رضا و روژان قرار بود بهش برسیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آقای نظام زاده قبول کرد که <strong>بخشی هایی از برنامه رو بنویسه</strong> و بعد به خود ما جدا از کلاس درسی اون کدها رو آموزش بده تا برای مسابقه ای که پیش رو داشتیم بتونیم مقام بیاریم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دو روز گذشت و من و رضا کد ها رو تمام نوشته بودیم، برنامه در کمال ناباوری <strong>جواب داد</strong> .اینکه میگم کمال ناباوری به این دلیل بود که اصلا انتظار نداشتیم که بتونیم <strong>کار یک هفته ای رو توی دو روز انجام بدیم</strong> و اون هم نتیجه ای فوق العاده بگیریم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">این رو هم بگم که من و رضا <strong>تو دوره های خیلی پیشرفته ای شرکت کرده بودیم </strong>و از کلاس درس خیلی خیلی جلوتر بودیم تا حدی که میتونستیم وارد بازار کار بشیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آقای نظام زاده هم کد هایی که نوشته بود و کمی از دانش ما بیشتر بود رو برامون ایمیل کرد و به راحتی برنامه ای که توقع اون رو داشتیم <strong>ساخته شد</strong>.
</p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41564-1000/41564.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">به راحتی مبلغ رو میتونست از مشتری بگیره، باقیمانده رو حساب کنه، وصل بشه به حساب بانکی مدیریت نانوایی و مبلغ رو از حساب مشتری کم کنه و به اون اضافه کنه و کلی بخش های اضافی دیگه.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد دو روز کلا دیگه من و رضا از پا افتاده بودیم چون از 48 ساعت موجود 49 ساعت رو ما پای کامپیوتر بودیم و <strong>فقط کد مینوشتیم</strong>.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برنامه رو به آقای نظام دوست نشون دادیم <strong>خیلی رضایت داشت </strong>و ما رو تحسین میکرد و آینده فوق العاده ای رو پیش روی ما میدید اما یک نکته رو گفت که واقعا حائز اهمیت بود و اون هم <strong>رابط کاربری نرم افزار </strong>بود که اصلا<strong> به درد نمی خورد </strong>و باید کلی روش کار میشد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من و رضا به هیچ وجه در مورد کارای گرافیکی<strong> اطلاعی نداشتیم</strong>.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اونجا بود که روژان دختر خاله ام <strong>خودش رو وارد دنیا و رویای ما کرد </strong>و یکی از مهمترین عوامل رسیدن به هدفمون شد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کار روژان همونطور که قبلا گفتم واقعا حرفه ای بود و روی کوچکترین جزئیات کار میکرد و یک خروجی بی نظیر و فوق العاده رو به ما ارائه میداد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">زمانی که این رو به روژان گفتم از این ترسید که <strong>نکنه خاله و شوهر خاله این رو قبول نکنن</strong> اما با وساطت من همچی به خوبی گذشت و روژان هم کمک یار ما شد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">زمانی که پروژه رو تکمیل کردیم و به هرکسی نشون میدادیم میگفت که <strong>روی این یک تیم برنامه نویسی کار کردن </strong>نه فقط دو دانش آموز و به همین واسطه ما <strong>خیلی انرژی میگرفتیم و بیشتر مصمم میشدیم </strong>که به هدف خودمون برسیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روز مسابقه شد! من و رضا پروژه رو روی سی دی ریختیم و به آقای نظام دوست تحویل دادیم.
</p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41566-1000/41566.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">خیلی استرس داشتیم چون واقعا برامون مهم بود نه اینکه اول بشیم یا چیز دیگه ای برای اینکه بفهمیم <strong>در چه حد و لِوِلی قرار داریم</strong>.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک ماه گذشت و نتیجه ها اومد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از دفتر مدرسه ما رو خواستن با ترس و دلهره و استرس شدید وارد دفتر شدیم .
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آقای مولوی پا شد و<strong> با چهره ای ناراحت</strong> نزدیک شد و بهمون گفت که این بار رو نتونستید اما با قدرت پیش برید قطعا برنده میشید یه روزی.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">ته دل من و رضا خالی شد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آخه اون برنامه چی کم داشت؟ چطور اون رو رد کردن؟ مگه حرفه ای تر ازون هم بود؟ خیلی دوست داشتیم بدونیم برنامه ای که اول شده چی بوده!
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">واسه همین از آقای مولوی خواهش کردیم پیگیر باشن و بعد از یه ساعت دوباره ما رو صدا زد و اسم برنامه رو بهمون گفت.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برنامه ای که اول شده بود <strong>یک برنامه ی حسابداری نیمه پیشرفته </strong>بود که با مبلغی اندک هر کسی میتونست برنامه فوق حرفه ای حسابداری رو از بازار تهیه کنه و یک برنامه یا ایده جدید هم نبود.
</p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41565-1000/41565.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">آقای مولوی چون دید واقعا این طور در حق مدرسه و همینطور دانش آموز ها کمی اجحاف میشه خواستار بررسی دوباره شد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">همین کار آقای مولوی هم<strong> یکی از سکو های موفقیت </strong>الان ما شد.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بررسی کردند و دوباره گفتند که همون برنامه اول شده و دلیل رو این گفتن که <strong>این برنامه از عهده دو دانش آموز بر نمیاد</strong> و حتما کسی به اون ها در ساخت برنامه کمک کرده.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با شنیدن این ما حاضر شدیم که <strong>جلوی بازرس دوباره برنامه رو بنویسیم </strong>و یا تک تک کدها رو توضیح بدیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">با هزار خواهش و التماس بالاخره قبول کردند و ما منتظر شدیم که روز موعود فرا برسه.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از روژان هم خواستیم که در اونجا باشه که در صورت توضیحات طرح گرافیکی به ما کمک کنه.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اون روز اومد، بازرس از ما خواست که برنامه رو شروع کنیم .
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شروع کردیم به نوشتن کد ها بعد از یک ساعت نوشتن<strong> بازرس خودش قبول کرد</strong> که این برنامه کار ما بوده اما می بایست که تایید از طرف داورهای اصلی مسابقه صورت بگیره واسه همین ازمون خواست که همراه اون به جای دیگه ای بریم و کد ها رو اونجا هم بنویسیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روژان هم با ما اومد.
</p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41567-1000/41567.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">زمانی که کد ها رو نوشتیم پیش هیئت داور ها، <strong>باز روی طراحی گرافیکی ما مشکل گرفتن</strong> که این حتما باید کار خود شما دو تا می بود.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اما واقعا بازرس به ما کمک کرد در اونجا و رضایت هیئت داوران رو گرفت.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ایده ما اول شد</strong> و نه تنها در سطح مدرسه خودمون بلکه در تمام مدرسه های منطقه و استان هم حرف موفقیت چشمگیر ما بین بچه ها می پیچید.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">یک ماهی بود که گذشت و با من تماس گرفتند و گفتند که <strong>دو پروژه حرفه ای دارند</strong> که اگر بتونیم درست به اتمام برسونیم از طرف آموزش و پرورش برای ما مزایایی خواهد داشت.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">قبول کردم و اون ها رو هم با رضا نوشتیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>واقعا سخت بودند</strong> اما روژان و رضا کمک خیلی زیادی به من کردند و با هم تونستیم <strong>به بهترین شکل</strong> از عهده چالشی که برامون به وجود اومده بود بر بیایم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">از طرف داور ها به دلیل سطح حرفه ای بودن ما <strong>دعوت نامه به کشور هند</strong> صورت گرفت که برای ادامه تحصیل به اونجا بریم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">واقعا سخت بود! دوری از خانواده و مشکلات زبان و اینجور مواردی; اما قول این رو به ما دادند که <strong>هیچ مشکلی برای ما به وجود نمیاد</strong> و این تنها به پیشرفت ما کمک میکنه.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">قبول کردیم و بعد از گذراندن دوران دبیرستان موقع مهاجرت ما فرا رسید.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">دلتنگی ها و استرس شدید که همراه ما بود <strong>مانعی میشد که قدم از قدم برداریم</strong> اما<strong> فکر کردن به آینده</strong> محرکی میشد که <strong>ما رو به جلو هول میداد</strong>.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>روژان نتونست دعوت نامه بگیره</strong> چون کارش کد نویسی نبود و هم اینکه خانواده اش اجازه نمیدادن.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بالاخره گذشت و من و رضا وارد هند شدیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روزای اول واقعا محیط رومون تاثیر میزاشت اما کم کم تونستیم <strong>به خودمون بیایم و روی پای خودمون بایستیم</strong>
.</p><h2 dir="auto" class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 mb10">10 سال گذشت
</h2><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من و رضا کاملا مسلط بودیم و دانشگاه رو داشتیم تموم میکردیم و زمانش شد که به ایران برگردیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>به ایران برگشتیم</strong> و اونجا بود که روژان دوباره همراه و همیار ما شد.
</p><figure class="imageBlock center marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><div><img src="https://medad.io/ArticleImage-2655-41568-1000/41568.jpg" class="block marginAuto maxWidth" alt=""/></div></figure><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">روژان توی اون ده سال سابقه ی خیلی مفیدی توی رشته ی تخصصی خودش به دست آورده بود و در مسابقات بسیاری هم رتبه آورده بود.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>به کمک هم شرکتی رو راه اندازی کردیم</strong> و البته بگم که کمک های مالی هم از طرف ارگان های مختلفی دریافت میکردیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">شرکت راه اندازی شد و من و روژان و رضا هر کدوم یک بخش از اون رو بر عهده گرفتیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">بعد مدتی بود که<strong> رضا با روژان ازدواج کرد</strong> و کاملا این شرکت دیگه در انحصار خانواده ما قرار گرفت.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">همه چیز از اون روز شروع شد که من تصمیم گرفتم و حرکت کردم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر هر کدوم از عوامل به درستی کارشون رو انجام نمیدادن الان من و رضا اینجا نبودیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر آقای مولوی خواستار بررسی دوباره نمیشد ما الان اینجا نبودیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر کمک اون بازرس در اون روز نبود که از هیئت داوران رضایت رو بگیره ما الان اینجا نبودیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">اگر رضا اون روز از خوابش نمیزد و نمیومد ما هرگز اینجا اینجا نبودیم.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">و کلی اگرِ دیگه میتونم بیارم اما در آخر فقط میگم <strong>اگر خودمون نمیخواستیم ما هرگز اینجا نبودیم</strong> و خواستن ما بود که آینده ما رو اونطور که میخواستیم شکل داد.
</p><blockquote dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">من و رضا و روژان مثل پروانه ای در پیله بودیم که هر کدوم از اقدام های ما برای پیشرفت حدودی از پیله رو میشکافت و الان اون پیله به طور کامل باز شده و ثمره اش پروانه شدن ما بود.
</blockquote><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><strong>ما پروانه شدیم چون خودمون خواستیم و حرکت کردیم.
</strong></p><hr class="marginAuto relative maxWidth770 pr15 pl15 block mb55 mt10"/><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">برای خواندن دیگر قسمت های مقاله بر روی نام پروفایل نویسنده کلیک کنید.
</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><a href="https://medad.io/@dastanak/رمان-پیله-تا-پرواز-قسمت-2-1522/" rel="noopener nofollow" target="_blank">
قسمت قبل</a></p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15">کپی رمان ها و داستان ها فقط با ذکر منبع و لینک رمان مجاز است در غیر اینصورت نویسنده هیچگونه رضایتی از انتشار رمان ها و داستان ها ندارد و هر گونه کپی برداری از رمان ها و داستان ها را غیر مجاز می داند</p><p dir="auto" class="marginAuto relative mb25 maxWidth770 pr15 pl15"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>