<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های Rose در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های Rose در مداد]]></description>
    <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/</link>
    <image>
      <url>https://medad.io/NoAvatar-common150/</url>
      <title>پست های Rose در مداد</title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Thu, 24 Mar 2022 17:59:46 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="https://medad.io/feed/@kosarkadkhodaie17000/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[ مقصد کجاست؟]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/CTy/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 20:12:13 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-28T00:42:13+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">در غروبی که پرده داشت در بغل باد به پنجره خیانت می کرد، من از قلب شکسته پنجره دستان مردی را دیدم که دور کمر زن دیگری حلقه شده بود و با لبخند ارزو هایش را در تابلوی اسمان برای زن با انگشت اشاره نقاشی میکرد با دیدن هر سکانس از این کابوس تلخ پس لرزه ای در دلم دریچه ها را میشکافت و راه خروج خون را مسدود میکرد .</p><p dir="auto">سر میز شام نگاه تمام مهمان ها متوجه من بود و من بدون التفات به غیر ، به خوردن شام ادامه میدادم و در مقابل من انگار مردی پرچم پیروزیش داشت لگد مال میشد ،این را از نگاه نکردن به تازه عروسش میشد کاملا فهمید‌. </p><p dir="auto"> ‌من از سر میز شام بلند میشوم و بابت شام تشکر میکنم و میام بیرون و او  تمام طول راه پله را پشت سرم میدود که به من برسد و من ترجیح میدهم با صدای کفشهایم که با سرعت مشخصی میروند او را دیوانه کنم تا عین یک بزدل از اون احمق فرار کنم.</p><p dir="auto">پای پله نرسیده دستم را میگیرد و من را به سمت خودش میکشد و از من میپرسد که چرا امدم ؟ و من خیلی محکم میگویم  خارج از ادب نیست از دختر عموت دلیل حضور توی شام جشن عروسیت رو بپرسی؟ و اون با یه لحن حرصی میگوید: مزخرف نگو من که میدونم اومده بودی حرصمو در بیاری واقعا ک بچه ای !! تو که میدونی اون فقط قراره یه ازدواج فرمالیته باشه نمیدونی؟ ببین وقتی مدیر عامل بشم همه چی فرق میکنه .</p><p dir="auto">با لبخند بهش میگم وقتی تو بخاطر پول دنبال یه زن دیگه ای چه دلیلی داره من هنوزم تو رو بخوام وقتی میتونم با یه پولدارتر از اون دختر ازدواج کنم؟</p><p dir="auto">دستشو میاره بالا که بزنه تو گوشم اما من پیش دستی میکنم و یکی میخوابونم تو گوشش و اونجا رو برای همیشه ترک میکنم .</p><p dir="auto">تاکسی حرکت میکنه و من سرمو میچسبونم به شیشه بارون خورده تاکسی و سر چهاراه که میرسیم راننده چند بار از اینه  میپرسد خانوم کجا برم؟من صدایش را میشنوم اما انگار قدرت تکلمم رو از دست داده باشم حتی مطمن نیستم که با من باشد صداهای توی سرم انقدر بلندند که هیچ چیز شنیده نمی شود ،فقط به منظره نگاه میکنم و کمی بعد میگویم همینجوری برید خودم بهتون میگم و یه گوشه از ماشین پیاده میشوم و کفش هایم را در میاورم و یک مسیر طولانی را تنهایی پیاده میروم، پاهایم بهتر از من میدانند مقصد کجاست...</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ خاکستر زیر اتشم ]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%B4%D9%85/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/CYK/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 08:56:47 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-29T13:26:47+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">مرا از اینجا دور کن و ببر به دنیایی که گل ها هر صبح برایم ترانه زندگی بخوانند و پرنده ها نغمه شاد زیستن را در گوشم زمزمه کنند.</p><p dir="auto">ستاره بختم مرا از این شوم بختی برهان و مرا از این جا دور کن و ببر به جایی که تمامی ذرات هستی اش مرا عمیقا دوست بدارند، اگر اینجا در این کنج بی کسی بمانم تمام تنم بوی مرگ میگیرد و خاک هر لحظه مرا در خود فرو می کشاند اینجا حکم خاکستر زیر اتش را دارم اتش وجودم می سوزاند به اتش می کشاند شاید این جهنم حق من نبوده اما هر چه بود بر بلندای این بوم ایستاده ام ، تو نگذار از این بلندی بپرم که درد زنده ماندن دارد به مغز استخوانم می رسد اینجادرد هر لحظه برای شنیدن زجه هایم گوش تیز می کند ،اینجا همه چیز به اخر رسیده ، مرا از اینجا دور کن از این درد تن از این رنج روح از این خاک بی عشق از این مردمان ادم کش از این تنهایی طاقت فرسا ... این اخرین نقطه زندگیم خواهد بود اگر حرفهایم را می شنوی ولی از خیالت هم نمی گذرم.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[قفل قلب بیوک اقا]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D9%82%D9%81%D9%84-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%A9/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/Csg/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 05:08:16 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-20T09:38:16+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">اواخر دوران قاجار بود که یک روز دم دمای عصر پیرزن سیب سرخ به دست روی لبه حوض خالی از اب نشسته بود و به مرد پیرش نگاه می کرد که عصا به دست در باغ خشکیده راه میرفت .</p><p dir="auto">من از ان طرف عمارت با دستمال گل داری که از پشت گره خورده در حالی  که دستهایم را با دامن چین دارم خشک میکنم همراه با صدای گیوها به سمت حوض وسط عمارت میروم به پیرزن میگویم: خورشید خانوم ظرف ها روشستم ، خونه رو مرتب کردم، قاب عکسا رو گردگیری کردم ، پردها رو هم شستم انداختم رو بند ، غذا هم رو گاز داره میپزه ..</p><p dir="auto">خورشید : وقت داری مادر؟میخوام باهات دو کلمه حرف بزنم.</p><p dir="auto">گلی:پس بزارید منم بشینم کنارتون ، گوشم با شماست بفرمایید.</p><p dir="auto">پیرزن سیب را در دستانش می چرخاند و رو به پیرمرد می کند و میگوید :اون موقع ها قبل از این که من و بیوک اقا با هم ازدواج کنیم، بیوک اقا که پسر همسایه روبرویی ما بود رفته بود خواستگاری نقره، دختر یکی از ثروتمندای شهر ، اونموقع ها نقره کلی خواستگار داشت از دولتمند و اشراف گرفته تا اعیون و اعیون زاده و مردان مفلس و مسکین دلباخته اش بودن و بیوکم که نه مرد مسکینی بود نه متمکن و تنها تک پسر فرش فروش سرشناس شهر بود یه روز که نقره برای خرید به فرش فروشی پدر بیوک اقا سر میزنه بیوک اقا نقره رو میبینه و با خانواده اش برای خواستگاری چهار بار پا پیش میزارن که  عین هر چهار بارش دست رد به سینه اشون میخوره مادر بیوک اقا هم برای اینکه بیوک اقا از فکر نقره در بیاد اومد و خورشید بخت برگشته عاشق و براش خواستگاری کرد حالا خورشید دختر پنبه زن شهر کجا و نقره دختر تاجر و دولتمند شهر کجا خلاصه که ما یک سال تو عقد بودیم تا اینکه شب عروسی نقره با شازده فریدون بود که من وسط راه یادم افتاد دستبندم را توی عمارت پدری نقره جا گذاشتم و برای برداشتن دستبند داشتم به عمارت برمیگشتم که بیوک اقا رو دیدم که تنها و تلو تلو خوران مسیر عمارت تا خانه را به سختی میرفت و منم پشت سرش عین نگهبان میرفتم که بلایی سر خودش نیاورد اما یه جا بی هوا پیش پا خورد و نقش زمین شد و منم بیوک اقا کنان دویدم سمتش و اونو توی حالی نزار با چشمای بارونی و گونه های خیس و یه صدای گرفته پیدا کردم که می گفت:(خورشید نقره منو نخواست حتی اصلا منو ندید ) همونجا بود که مطمن شدم قفل قلب بیوک فقط با کلید نقره  باز  میشه نه خورشید. یک ماه بعدش همه چیز تغییر کرد و بیوک به خودش اومده بود و ما بلاخره ازدواج کردیم و سال بعد بچه دار شدیم اما این وسط یه چیز تغییر نکرد اونم احساس بیوک اقا به من بود. اینا رو که میگفت کم کم حال و هوای چشماش بارونی شد و یه قطره اشک از چشماش سر خورد و افتاد روی سیب .</p><p dir="auto">هر کی نمیدونست من خوب  میدونستم که تنها روشنایی زندگی بیوک اقا خورشید خانومه! </p><p dir="auto">خب..بلاخره بعد از چهارسال خادم این خونه بودن تو دستم اومده بود که بیوک اقا نمیخواست یه خار تو پای خورشیدش بره . به مدت سی و چند سال صبح ها زودتر بلند میشد تا به خدمتکارا تاکید کنه که چایی را تو اون لیوان گل ریز دار ببرن و موقع پیاده روی اسدلله گاری چی رو هم همراه خودشون ببرن و اطراف باغ متروکه هم خورشید و نبرن و خلاصه هرچیزی که به خورشید مربوط بود و با ریزبینی زیر نظر میگرفت . مشکل اصلی بیوک اقا فقط این بود که زبونش به اندازه قلبش شیرین نبود.</p><p dir="auto">برای این که خورشید هم درک کند که بیوک اقا چه احساسی دارد موقع برگشتن یهو خودم را از دو تا پله اخر پرت کردم پایین و بیوک اقا که  صدای جیغ شنیده بود فکر کرد خورشیدش افتاده و عین همان بیوک بیست ساله نه بیوکی که حالا پنجاه و خورده ای سال دارد خودش را عین باد رساند و وقتی خیالش راحت شد که خدمتکار مفلوک افتاده نه خانوم خونه اش نفس راحتی کشید و نگرانی چشمای بیوک اقا امید قلب غروب کرده خورشید و روشن کرد و به بقیه دخترا گفت به من کمک کنن و خودش خورشیدشو تا اتاق مشایعت کرد و من با یه پای پیچ خورده عین بقیه خدمتکارا نیشم تا بناگوش باز بود انگار منم عین بیوک اقا تونسته بودم به خودم یک فرصت دوباره بدهم نه با خورشید یا یک ادم جدید الورود بلکه اینبار فقط یه فرصت به خودم برای دوست داشتن خودم.</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[جنگ بی نفس ]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/CN0/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 16:31:17 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-24T21:01:17+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">شهر شب هنگام سقوط کرده و در محاصره دشمن قرار گرفته و پيشروي دشمن بسيار سريع تر از رسيدن خبر ان به گوش مردم غير نظامي بوده و اندک  عده اي در مقابل دشمن سينه سپر کردند</p><p dir="auto">(نفس):امير من اومدم</p><p dir="auto">(امير):تو اينجا چيکار ميکني ؟؟ بشين ،بشين،نفس نکش ،نقطه هاي کور شناسايي نشده زيادي هنوز وجود داره ‌،مگه بهت نگفته بودم برو خونه</p><p dir="auto">(نفس):جلوتو نگاه کن دارن به سمت ما ميان</p><p dir="auto">امير بي امان شليک ميکنه</p><p dir="auto">(امير):اه لعنت گلوله هام ته کشيد،ميدونستي برگشتي در کار نيست چرا تا اينجا اومدي؟</p><p dir="auto">(نفس):منم قصد برگشت نداشتم‌</p><p dir="auto">(امير):ميدون جنگ و سربازاي دشمن که هر لحظه امکان داره پيدامون کنن جاي خوبي براي بازي يه دختر کوچولو نيست!!</p><p dir="auto">منم هيچوقت هم بازي خوبي نبودم، مخصوصا اگه مخاطب ام مونث بوده باشه </p><p dir="auto">(نفس):همیشه میگی از زنها متنفري اما هيچوقت نديدم با هیچ زني به جز من با تنفر صحبت کنی.</p><p dir="auto">(امير):چون تا حالا هيچ زني. .</p><p dir="auto">(نفس ):هيچ زني چي؟ بگو ديگه</p><p dir="auto">(امير):....(فقط سکوت)</p><p dir="auto">(نفس ): تو رو خدا قبل مرگ ام  میخوام برای يه بارم که شده بشنوم.</p><p dir="auto">(امیر):چیو؟</p><p dir="auto">(نفس):هر حسی که بهم داری.</p><p dir="auto">(امير):هیچ حسی بهت ندارم در ضمن تو قبل از من اجازه نداري حتي براي يه لحظه ام نفس نکشي اين يه هشداره!!</p><p dir="auto">(نفس):من فقط با توئه که ميتونم نفس بکشم</p><p dir="auto">(سرباز دشمن):. ....(صداي شليک اسلحه سرباز)</p><p dir="auto">(امير): نفس خوب میشی خب ! سعی کن چشماتو نبندی منو ببین نفس بکش باشه؟! نفسوقتي اومدي بود گفتم که نفس نکش يادته ،الان فقط صداي نفس کشيدنتو ميخام .</p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[خانه مادربزرگ]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/CBK/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 13:19:54 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-21T17:49:54+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">همیشه در تار و پود خاطراتم خانه قدیمی مادربزرگم نقش بسته بود پنجره های چوبی ، حوض ماهی ها،گربه ای که همش در انتظار نوازشه و گلهایی که زیبایی رو دکلمه میکنند. مادربزرگی که گیسوان پریشان همچو پیچک در هم تاب خورده اش و رخ سپید همچو اینه و لپ های گل انداخته یِ همچو سیب سرخ اش به زیبایی چهار فصل بود . همان قصه گوی پیری را می گویم که بوی بهار نارنج پیراهنش از خود بی خودت می کرد . هنوز دستان ناتوان و چروکیده اش که به برگ های پاییزی می ماند ، در ذهنم جا خوش کرده است ، دستانی که بی درنگ رج به رج بافتنی را می بافتند ، بافتنی ای که از طبیعت الهام گرفته شده بود انگار. راستی !! حیات خانه اش که در تصوراتم قلب خانه محسوب میشد،حیاتی که ابی بی امتدادی ان را پوشش می داد و زمینی که خیس بودن همیشگی اش از ذهنم بیرون نمی رود ،حیاطی که پر از نوای پرندگان صبحگاهی بود و گل های کاغذی ای که یاس های از درخت افتاده در ان خود نمایی می کردند و خانه ای که هر وجه اش برای هریک از فصول سال بنا شده بودند وپنجره ای که گلدان های کنارش همچو قاب بر دیوار عمل می کردند وشب های سرد و مهتابی که نور ماه به گچ بری های اتاق نشیمن جان می بخشیدند و خورشیدی که بعد از سحر گاه سرد پاییزی ، ظهر هنگام رد پایش در خانه بی وقفه به چشم می خورد و همسایه هایی که گاه بی گاه دلتنگ می شدند و دیوارها برایشان حکم جدایی نداشتند و دلهایشان فراتر از مرز دیوارها بود .امروز خواستم چند خطی بنویسم چه عنوانی بهتر از تو و گل های پیراهنت ،بهتر از اغوش سراسر محبتت که الفبای زندگی ام را در ان خلاصه کرده ام. یاد نبودن امروزات دلتنگی ام را به اغوش می کشد ،هنوز هم اسمان پرستاره ام تو را برایم ترسیم و تداعی می کندو من در زیر نور نقره ای رنگ ماه تو را می نگرم . خانه ات را دیده ای!!! دیگر اسمانش ابی نیست و روح ندارد ،گل های باغچه ات دیگر نمی خندند، زمین اش خشکیده ، اتاق ها بعد از رفتنت همه فرسوده شدند و حتی دیوارها هم از پا درامدند، اینجا دیگر هیچ چیزسبز نیست به جز یاد تو .</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">به حدی دوستت دارم که میدانم</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">خدا روزی سوالش از تو این باشد</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto">چه کردی او پرستید ات ؟</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[اخرین روز پاییزی]]></title>
      <link>https://medad.io/@kosarkadkhodaie17000/%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/Cpg/</guid>
      <dc:creator><![CDATA[Rose]]></dc:creator>
      <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 03:23:05 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2021-08-18T07:53:05+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto">به شيشه ي بخار گرفته پنجره نگاه ميندازم که در ميان تاريکي  اتاق  تنها تک چراغ انتهاي خيابان است که اين چار ديواري  را روشن نگه داشته است و من چنان مجنونی که زير درخت صد ساله نشسته ،گوشه اي کز کرده ام و با سر انگشتان يخ زده ام روح خرمالوي تازه چيده شده را لمس مي کنم و پاسي از اين دقايق نگذشته که خودم را ميبينم که پاهايم مرا به سمت و سوي جايي بيرون از اين خانه ميبرند و کمي ان طرف تر پير چند صد ساله اي مرا دعوت ميگيرد به تنها سرمايه اش، همان چند تکه چوبی که در اتش مي سوزند ، من با بي اعتنايي در راه خودم قدم برميدارم که به جز ان پیر، گرماي اتش هم وجود يخ زده ام را دعوت میگیرد.</p><p dir="auto">پيرمرد به سنگ عظيم الجثه اي تکيه زده و من کنار جدول جا خوش ميکنم و دستانم را به سر فصل اتش نزديک ميکنم و پيرمرد مي پرسد:راه گم کردي دخترک؟</p><p dir="auto">سکوت ميکنم.</p><p dir="auto">پير کهن  باز صدا ميزند:آي دختر جون ؟</p><p dir="auto">و من سرم را بالا مي اورم.</p><p dir="auto">پير مي گويد: نکند مجنوني ؟</p><p dir="auto">و من زير لب زمزمه ميکنم &lt;ليلا که شدي ميفهمي مجنون تمام قصه ها نامردند&gt;</p><p dir="auto">پير که حرف مرا شنيده لبخندکي ميزند و سيب زميني را که از قلب اتش بيرون امده به طرفم ميگيرد.</p><p dir="auto">اولين قسمت  سيب زميني من صاحب خودش را پيدا مي کند ، يه گربه که پيداست قاصد پاييز است.</p><p dir="auto">گربه که مشغول لیس زدن سيب زميني مي شود ارام در گوشش ميگويم به پاييز بگو اگه سر قولش ماند و تا فردا داستان را از اخرین روز پاییزی که پیوند ما از هم گسست شروع کرد در عوض من هم بعد از دیدن او در کنار برگ های افتاد و خیزان پاییزی سنگ هزار ساله می شوم.</p><p dir="auto">پيرمرد سري تکان مي دهد و با خنده مي گويد :پس درست گفتم تو هم عين خودم مجنوني.</p><p dir="auto">من سرم را به سمت و سوي او مي چرخانم و مي گويم :جنون تکه اي از پاييز است و پاييز معبد و مبدا جنون من .</p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p><p dir="auto"><br/></p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>