<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:cc="http://cyber.law.harvard.edu/rss/creativeCommonsRssModule.html" version="2.0">
  <channel>
    <title><![CDATA[پست های سفیر بیمه در مداد]]></title>
    <description><![CDATA[پست های سفیر بیمه در مداد]]></description>
    <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/</link>
    <image>
      <url>https://medad.io/Avatar-common150-53640/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87.png</url>
      <title>پست های سفیر بیمه در مداد</title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/</link>
    </image>
    <generator>مداد</generator>
    <lastBuildDate>Thu, 02 Apr 2020 12:51:58 GMT</lastBuildDate>
    <atom:link href="https://medad.io/feed/@qpxxqp1365/" rel="self" type="application/rss+xml" />
    <webMaster><![CDATA[friend@medad.io]]></webMaster>
    <item>
      <title><![CDATA[شاگردی که شیفته ی استادش بود تصمیم گرفت]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khH/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:23:36 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T13:53:36+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13184-87136-1000/87136.jpg" alt="شاگردی که شیفته ی استادش بود تصمیم گرفت"/><figcaption dir="auto">شاگردی که شیفته ی استادش بود تصمیم گرفت</figcaption></figure><p dir="auto">شاگردی که شیفته ی استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد.
</p><p dir="auto">استاد فقط لباس سفید می پوشید؛ شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید، استاد گیاهخوار بود؛ شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید، شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و روی بستری از کاه خوابید.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. رفت تا ببیند چه خبر است.
</p><p dir="auto">شاگرد گفت: دارم مراحل تشرف را می گذرانم.
</p><p dir="auto">سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است.
</p><p dir="auto">گیاهخواری جسمم را پاک می کند.
</p><p dir="auto">ریاضت موجب می شود که فقط به روحانیت فکر کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی از آن جا می گذشت. بعد گفت: «تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که این کمترین اهمیت را دارد.
</p><p dir="auto">آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم با موی سفید، فقط گیاه می خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد. فکرمی کنی قدیس است یا روزی استادی واقعی خواهد شد؟</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A2%D9%85%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khG/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:22:47 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T13:52:47+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13183-87135-1000/87135.jpg" alt="از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد"/><figcaption dir="auto">از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد</figcaption></figure><p dir="auto">از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت: آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!!!
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت. استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد: آن زن، مادرم بود. حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تقریبا یک هفته از آن قضیه گذشت، تا این که یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد. آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه سرش شلوغ بود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">او خواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه، محفل را بیشتر گرم کند. لذا با صدای بلند گفت: آری، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">همان طور که انتظار می رفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت به سر می برد.
</p><p dir="auto">مدیر که وقت را مناسب دید، خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزی به خاطرش نیامد و هر چه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه به ناچار گفت: &quot;راستش دوستان، هر چه فکر می کنم، نمی تونم به خاطر بیارم آن خانم که بود؟</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-80-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-45-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/khF/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:21:55 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-27T13:51:55+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13182-87134-1000/87134.jpg" alt="مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند"/><figcaption dir="auto">مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند</figcaption></figure><p dir="auto">مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی كنار پنجره اشان نشست.
</p><p dir="auto">پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟
</p><p dir="auto">پسر پاسخ داد: کلاغ.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟
</p><p dir="auto">پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
</p><p dir="auto">بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
</p><p dir="auto">عصبانیت در پسرش موج می زد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.
</p><p dir="auto">صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
</p><p dir="auto">در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
</p><p dir="auto">هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[ساندویچ فروش و پسرش]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%B4/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfM/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:52:18 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:22:18+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13102-87063-1000/87063.jpg" alt="ساندویچ فروش و پسرش"/><figcaption dir="auto">ساندویچ فروش و پسرش</figcaption></figure><p dir="auto">ساندویچ فروش و پسرش
</p><p dir="auto">مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرده بود و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
</p><p dir="auto">کارش بالا گرفت بنابراین کارش را وسعت بخشید به طوری که وقتی پسرش از مدرسه بر می گشت به او کمک می کرد. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: «پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.»
</p><p dir="auto">پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته و به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند، پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته، نان و گوشت سفارش می داد و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
</p><p dir="auto">او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: «پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنتونی رابینز یک جمله بسیار خوب در این باره دارد که جالب است بدانید: «اندیشه های خود را شکل بخشید وگرنه دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.»
</p><p dir="auto">در واقع آن پدر داشت بهترین راه برای کاسبی را انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر آنقدر روی او تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش دارد باعث ورشکستگی اش می شود و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی او عوض شود.
</p><p dir="auto">قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرند که بعد ما را پشیمان کند، کمی فکر کنیم و راه درست را انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم، چون زندگی مال ماست.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%B4-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfL/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:51:04 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:21:04+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13101-87062-1000/87062.jpg" alt="پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود"/><figcaption dir="auto">پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود</figcaption></figure><p dir="auto">پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> &quot;بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟&quot; و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">&quot;مادرت به تو جغرافي ياد داده؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">&quot; پسر جواب داد: &quot;جغرافي ديگر چيست؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دنيا را هم دوباره ساختم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نتیجه گیری :
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در حل مسئله بايد به ابعاد مختلف مسئله توجه كرد
</p><p dir="auto">برخي اوقات حل يك مسئله به روش غيرمستقيم امكانپذير است.
</p><p dir="auto">حل يك مسئله ساده‌تر ممكن است منجر به حل يك مسئله پيچيده‌تر شود.
</p><p dir="auto">اگر آدم ها درست شوند، دنیا درست خواهد شد.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfK/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:50:13 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:20:13+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13100-87061-1000/87061.jpg" alt="پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد"/><figcaption dir="auto">پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد</figcaption></figure><p dir="auto"> (پادشاهی در یک شب سرد زمستانی از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از او پرسید، آیا سردت نیست؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم مجبورم تحمل کنم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">پادشاه گفت:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالی که در کنارش با خطی نا خوانانوشته بود:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">&quot; ای پادشاه من هرشب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد...) &quot;
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">نتیجه:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ü        فرقی نمیکند چه وعده  و قولی داده ایم: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">     پاداشی به کارمندانمان ..یا برداشتن قدمی به طرف قراردادمان.. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">     آنچه مهم است، قولی و وعده ای است که به نمایندگی از ما اعتبارمان را نزد طرف مقابل نگه می دارد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ü        بی توجهی به قولی و وعده ای که شاید برای ما کوچک باشد، به سادگی می تواند اعتبار را  ما نزد طرف مقابل آنچنان لطمه بزند که اعتماد او نسبت به خودمان را هم از دست بدهد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ü        بی اعتمادی اولین گام برای فاصله گرفتن است.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">    سنگ بنای دیوار بلند بی اعتمادی کم توجهی های ما به قولها و وعده های است که می دهیم فرقی نمی کند،موضوع و وعده چه باشد در هر سطحی و به هر شکلی وقتی دیوار بی اعتمادی قد راست می کند دیگر ارتباط ها، مذاکرات و مدیریت مختل می شود.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ü        هر وقت در تله ی کوچک شمردن یا فراموشی قول ها و وعده هایمان گرفتار شدیم باید این دیوار را تصور کنیم،این دیوار بی اعتمادی که در حال بزرگ شدن است. باید این دیواری که فاصله یی جدی خواهد شد، را تجسم کنیم. دیواری که بعد از این، از پشت آن دیده خواهیم شد و بیاد بسپاریم که فرقی نمی کند که ما چقدر مدیر بزرگی هستیم و چقدر وعده ای که داده ایم کوچک، مهم آنست:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ü        که بی توجهی ما به قولهایمان اعتبار حرفه ای ما را و در پی آناعتبار خودمان را پایین آورده است. توجیه ها و بهانه ها هم این میان هیچ کمکی به ما نخواهند کرد.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">v    به امید اینکه همه ی ما در هر سطح و مقامی که هستیم سنجیده قول دهیم و برای تک تک قولهای بزرگ و کوچکمان ارزشی بزرگ قائل شویم.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حکایت دارید؟]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfH/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:49:15 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:19:15+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13098-87060-1000/87060.jpg" alt="شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟"/><figcaption dir="auto">شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟</figcaption></figure><p dir="auto">يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد                            .                                                                             
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">يكي دوهفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه هاباز شد. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه درخيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزيرا كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راهانداختند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شدهبود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">«بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم.
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا،
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تا آن كه چند روزبعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت:
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> « ببينيد بچه ها متأسفانه درمحاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">بچه ها گفتند: « 100 تومن؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">&quot;   و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد . &quot;</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%BE%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%87/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfG/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:48:28 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:18:28+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13097-87059-1000/87059.jpg" alt="کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود"/><figcaption dir="auto">کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود</figcaption></figure><p dir="auto">کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">استاد گفت : &quot; دلیل پیروزی تو این بود که :
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ،
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">ثالثآ اینکه راه شناخته شده مقابله بااین فن،گرفتن دست چپ حریف بودکه توچنین دستى نداشتی ! 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">@یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">@ راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از &quot; بی امکانی &quot; به عنوان نقطه قوت است .</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[داستان موفقیت و شکست یک رستوران]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfF/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:47:41 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:17:41+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13096-87058-1000/87058.jpg" alt="داستان موفقیت و شکست یک رستوران:"/><figcaption dir="auto">داستان موفقیت و شکست یک رستوران:</figcaption></figure><p dir="auto">در سال 1984 در ونکور کانادا عده ای از معلمان مدرسه، رستوران معمولی را که ورشکست شده بود خریداری کردند. این رستوران در زیرزمینی در کنار یک دانشگاه دانشگاه بزرگ واقع شده بود. این معلمان پول کافی نداشتند تا رستوران را تعمیر و بازسازی کنند. آنها با تمیز کردن محل، و حداقل امکانات، رستوران را راه اندازی کردند. در کنار این رستوران، رستورانهای بزرگ و معروفی وجود داشتند که رقابت با آنان کار آسانی نبود. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">این رستوران تنها در یک صورت می توانست به موفقیت دست یابد و آنهم داشتن ایده ای کاملا نو و متفاوت بود تا مشتریان را به آنجا سرازیر کند. معملمان وقتی دیدند که با غذای بهتر نمی توانند رقابت کنند، ایده بسیار جالب بکار گرفتند. آنها شروع به جمع اوری 80 نوع نوشابه از کشورهای مختلف کردند و سپس تابلوی بزرگی بر در رستوران نصب کردند که روی آن نوشته شده بود. &quot;دور دنیا با 80 نوشابه مختلف&quot;. آنها دفترچه ای مانند گذرنامه درست کردند و هنگامی که میمانان نوشیدنی کشور خاصی را سفارش می دادند، در گذرنامه آنها، مهر آن کشور اضافه می شد. افرادی که 40 نوع مختلف نوشیدنی را آزموده بودند، یک لیوان بسیار زیبا هدیه می گرفتند. و افرادی که تمامی 80 نوشابه را سفارش داده بودند، یک تیشرت مخصوص هدیه می گرفتند و همچنین عکسشان بر دیوار رستوران نصب می شد. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنها خبرنامه ای درست کردند که فقط در رستوران توزیع می شد. غذای آنها همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده بود. وقتی فردی وارد رستوران می شد با استقبال گرم کارکنان روبرو می شد. آنجا یک رستوران بود، ولی نقطه قوت آنها غذاها نبود بلکه نوشیدنی های متنوع بود. مدیران رستوران هر روز بین میمانان حاضر شده و خود را معرفی کرده و نظرات مشتریان را جویا می شدند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">یکی از دلایل مهم موفقیت رستوران نزدیکی آن به دانشگاه بود. با اینکه غالب دانشجویان پول کافی برای خرید نوشابه های گران قیمت نداشتند، ولی جذابیت تجربه نوشابه های جدید باعث شده بود که بسیاری از آنها با جمع آوری پولهایشان و صرفه جویی در موارد دیگر به این رستوران مراجعه کنند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">با رشد سریع این رستوران بانکهای زیادی علاقه مند به دادن وام شدند تا شعبات جدیدی افتتاح شوند. در مدت کوتاهی 6 شعبه جدید راه اندازی شد. در اینجا بود که صاحبان رستوران اشتباهاتی را انجام دادند. شعبات جدید بسیار شیک تر و تجملی تر بودند، ولی هیچکدام از آنها در نزدیکی دانشگاه واقع نبود پس آنها شروع به تبلیغ در گرانترین برنامه های رادیویی کردند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">آنها منوی خود را متنوع تر نمودند. حتی غذاهایی با ادویه های خاص به منو اضافه کردند. ولی پس از مدتی کیفیت غذاها کاهش یافت. دلیل آن شلوغی رستوران و مشغله زیاد مدیران بود. آنها شروع به استفاده از پنیرهای ارزانتر کردند تا سودشان بیشتر شود. پس از مدتی تعداد نوشابه ها کاهش یافت، بطوری که نیمی از انواع نوشابه های منو، موجود نبود. آنها چاپ گذرنامه را متوقف کردند. بر تعداد مشتریان ناراضی افزوده شد، ولی مدیران وقت نداشتند که به انتقادات آنان گوش کنند. پس از مدتی این رستورانها ورشکست شده و تعطیل شدند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">درسهایی که می آموزیم: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">1- همواره به مشتریان نزدیک بمانید. 
</p><p dir="auto">زمان کافی اختصاص دهید تا نظرات مشتریان را در مورد غذا و کیفیت خدمات ارائه شده جویا شوید. با برگزاری نظرسنجی، به نقاط قوت و ضعف خود از دید مشتری پی ببرید. نرمن برینکر یک رستوراندار موفق، هر روز بعنوان ناشناس به پارکینگ رستوران می رفت و از میهمانانی که در حال خروج بودند، نظراتشان را می پرسید. او حتی به رستورانهای رقیبان مراجعه می کرد و نظرات میمانان را جویا می شد. اگر رستورانی جمع آوری نظرات میمانان را متوقف کند، احتمال شکست خود را چندین برابر می کند. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">2- اگر کیفیت غذا و خدمات پایین باشد، تمامی روشهای بازاریابی دنیا هم نخواهد توانست مشتریان همیشگی ایجاد کنند. 
</p><p dir="auto">سود اصلی رستورانها در مشتریان ثابت آنهاست. پس سعی کنید برای هر مشتری تجربه لذت بخشی بیافرینید تا او را وادار به مراجعات بیشتر کنید. 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">3- عوامل موفقیت خود را بشناسید و آنها را هیچگاه متوقف نکنید. 
</p><p dir="auto">پیروزی، شما را شکست ناپذیر نخواهد ساخت. پیروزی باید شما را هوشیارتر سازد. اگر ایده را پیاده سازی می کنید و پاسخ مناسبی می گیرید، آن ایده را براحتی کنار نگذارید. همواره در حال آزمایش ایده های جدید و ارزان باشید.</p>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title><![CDATA[یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند ]]></title>
      <link>https://medad.io/@qpxxqp1365/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF/</link>
      <guid isPermaLink="false">https://medad.io/kfD/</guid>
      <category><![CDATA[من تلاش میکنم پس هستم]]></category>
      <dc:creator><![CDATA[سفیر بیمه]]></dc:creator>
      <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 14:46:47 GMT</pubDate>
      <atom:updated>2020-03-24T19:16:47+04:30</atom:updated>
      <content:encoded><![CDATA[<p dir="auto"><br/></p><figure><img src="https://medad.io/ArticleImage-13095-87057-1000/87057.jpg" alt="یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ،"/><figcaption dir="auto">یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ،</figcaption></figure><p dir="auto">یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">« دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت درمراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌ شود دعوت مى‌ کنیم . »
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌ شدند اما پس از مدتى ،کنجکاو مى‌ شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ ها در اداره مى‌ شده که بوده است. این کنجکاوى ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> رفته رفته کهجمعیت زیاد مى ‌شد هیجان هم بالا مى‌ رفت .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> همه پیش خود فکر مى ‌کردند: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">« این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود ؟
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> به هر حال خوب شد که مرد ! »
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى ‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاهمى ‌کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى‌ آمد .
</p><p dir="auto"> آینه ‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌ کرد ، تصویر خود را مى ‌دید .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> نوشته‌ اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">« تنها یک نفر وجود دارد که مى‌ تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خودشما .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید زندگى‌ تان را متحول کنید .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> شما تنها کسى هستید که مى‌ توانید بر روى شادى‌ ها ، تصورات و موفقیت‌ هایتان اثر گذار باشید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید به خودتان کمک کنید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">زندگى شما وقتى که رئیستان ، دوستانتان ، والدین‌ تان ، شریک زندگى ‌تان یا محل کارتان تغییر مى ‌کند ، دستخوش تغییر نمى ‌شود .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌ کند که شما تغییر کنید ، باور هاى محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتانمى ‌باشید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مهم‌ ترین رابطه‌ اى که در زندگى مى ‌توانید داشته باشید ، رابطه با خودتاناست .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خودتان را امتحان کنید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">مواظب خودتان باشید .
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">از مشکلات ، غیر ممکن‌ ها و چیز
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto"> هاى از دست داده نهراسید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">خودتان و واقعیت ‌هاى زندگى خودتان را بسازید . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">دنیا مثل آینه است . 
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى ‌گرداند .»
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">
</p><p dir="auto">&quot;&quot; تفاوت ‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است .&quot;&quot;</p>]]></content:encoded>
    </item>
  </channel>
</rss>